تبليغاتX
Last Melpomene!
Last Melpomene
اینجا کسی نیست... شاید
بیست و هفتم اسفند 1386


راه بروید. بروید جلو تر...لطفا قدم هایتان را موزون کنید. نه! شما خودتان نیستید .من گامهای شما را میشناسم. گامهای همه را میشناسم.من عاشق گامها میشوم. چشم من زانوها و پاها و کفش ها را میبیند و احساسات خرجشان میکند. عذر خواهی نمیکنم. این یک بیماریست میدانم. این گونه دوست داشتن شما یک بیماری هولناک است و دست من نیست که عذر خواهی کنم به خاطر عجیب بودنش.
اما این شمای آن روز نیست.آن روزی که کفشهای شما با آرامش جلوی کفش های نارنجی من ایستاد ،کمی عقب رفت و حدود چهار دقیقه من فقط پاهایمان را دیدم و گوشهایم وقف حرفهای بیهوده و بی احساس همیشگیتان بود.
اما من احساسات کفش هایمان را با خودمان مقایسه کردم.گامهای ما سکوت کرده بودند و کفشهایمان فقط به هم نگاه میکردند. جهار دقیقه!_ چه دلیلی بجز احساسات عمیق میتواند دو چیز را مجبور کند که بیحرکت و خاموش برای چهار دقیقه فقط یکدیگر را نگاه کنند!_
آنها محو همدیگر بودند اما ما! سرم پایین بود و شیفته ارتباط کفش هایمان بودم. و شما گاهی به من، گاه به چراغ قرمز پشت سرم، گاهی به زمین و گاهی هم به عابر ها نگاه میکردید.و حرف میزدید. خداوندا! شما خیلی حرف میزدید .
کفش های من سرهایشان به من نزدیک بودند و انگار خجالت میکشیدند.اما من سرگرم تر از آن بودم که با نگاه های بیگاه شما خجالت زده بشوم.
آخر برای خداحافظی _قبل از این که کفشهایمان ناخواسته به هم پشت کنند_ چهره تان  را نگاه کردم.ببخشید آقا! اما چرا هیچ کدام از آن حرفهای بیربط را در چشم های هیجان  زده تان ندیدم؟!