تبليغاتX
Last Melpomene!
Last Melpomene
اینجا کسی نیست... شاید
هفتم اردیبهشت 1387
اثاث کشی. میخایم بریم طرفای سدخندان بشینیم!

از جمله بیماری های خطرناکی که حتی یک خداوند تراژدی هم ممکن است به آن گرفتار باشد تنوع طلبی بیش از حد است.
مردم ، دقیقا به همین دلیل معمولا زیاد به آنها نزدیک نمیشوند.
اما اگر طرف واقعا یه خداوند تراژدی بود و با لبخند ازتون خاست لینک توی بلاگتونو یه کوچولو ، در حد یه سرور عوض کنید لطفا بهش نه نگید. علاوه بر خندان بودنش خب چه انتظاری دارید؟ اون بالاخره یه خداوند تراژدیه که ممکنه همین دست رد زدن شما رو تبدیل به یه شعر غم و اشک انگیز کنه.

خب بخاطر همین نطق بالا، آدرس بلاگفای اینجا رو بکنید وردپرس. ممم... آها.. ! لطفا!
دلیلش هم مسلما توی خط اول میتونید پیدا کنید. پس فردا البته یهو دیدید باز سر از همین جا درآوردم که این بار حتما میدونید دلیلش رو کجا باید پیدا کنید.


پی نبشت: اما من خیلی چیزا رو اینجا دوس داشتم اما. یه چیزی تو مایه های نوستالژی خیلی خیلی عمیق... میخام بگم ینی ...ممم  بیخیال.


پنجم اردیبهشت 1387
کمل نوت بوک!
بیشتر از هرچیزی شببیه جمعه ها شدم. که نه زوجند نه فرد . یه چیزی گم کرده اند جمعه ها، انگار که تاوان یک اشتباه بزرگشان باشد.


پی نبشت: منم دفتر شتریم و گم کردم. اما واس کودوم اشتبا ؟هوم؟

یکم اردیبهشت 1387
:)!
من یه ژینوس بدجنس خیلی بیشعور پیدا کردم توی خودم که به خالص ترین احساسات مردم میخنده و دستشون میندازه. سعی میکنم که ساکتش کنم اما گاهی اوقات واقعا از حرفاش خندم میگیره.

این ژینوس نمیفهمه که علامت تعجب واقعا همه جا کاربرد نداره. مخصوصا در جواب احساسات مردم.

بیست و هفتم فروردین 1387
تا وقتی که چشمهای شما مثل پر های نازک پرتقال است ، چرا نگاه من آلبالو و گیلاس بچیند؟
بیست و چهارم فروردین 1387
سه تا اسپیرال داری.... جایزت دوتا کارت دیگه...
آقا یوسف آقا یوسف آقا یوسف....
آقا یوسف تو هیچ به مشتریات فک کردی وقتی که داشتی میرفتی؟ به من فکر کردی؟ که پس وقتی از اونجا رد میشم وقتی نباشی چقد نگران میشم؟ فک نکردی من پس پولامو کجا خرج کنم؟
فک نکردی من هیجکی دیگه رو ندارم که بهم بگه آبجی... من هیجکی دیگه رو نمیشناسم که با این وسعت بخنده و بگه: ای بابا آبجی ... ما اگه شانس داشتیم....
آقا یوسف... هرکی به تو زن نده خره....
آقا یوسف کاش میگفتی کجا رفتی حداقل... من دیگه دل ندارم که از اون تیکه تخت طاووس رد بشم . من هر وقت قند میبینم یادت میوفتم که قند میدادی که روی کارتو باهاش پااک کنم بعد تو آخرش هی بگی قابل نداره آبجی....


یه روزی پیدات میکنم آقا یوسف. همه ارمغان بهزیستای شهرو میگردم...



بیربط:
قصد ندارید اینو امضا کنین؟من گفته باشم! خیلی مسخرس که تا اونموقع که من رفتم فقط صدو شصتو هشت هزار اینطوریا فرستاده بودنش!
بیست و دوم فروردین 1387
میس ژینوس! هی ایز گولینگ می!


وقتی که با تمام هیکلم احساس گول خوردن میکنم، ترجیح میدهم ساکت ، فقط نگاه کنم.
این روش جدیدی نیست تقریبا هجده سال روش زندگیم بود . انگار که یادم رفته باشد .
اما میدانم که هر چیزی هم که پیش بیاید من با یه لبخند هر کسی باز هم خر میشوم که حرفهایش را باور کنم. گرچه مطمئنم که همه ش یک مشت مزخرفات دویست بار جویده شده است که توی مغز من میریزند تا نشخار کنم.
شعار های بیهوده. حرفهای پوسیده. گاهی هم مستقیم نگاه میکنم و لبخند میزنم اما. نگاه میکنم چون موقع نگاه کردن ذهنم بیشتر دنبال رویاهایم میرود تا زمانیکه حرف میزنم. موقع حرف زدن نمیتتوانم به چیز ها شیرینی که در سر دارم فکر کنم. و لبخند میزنم چون افکارم گاهی واقعا شیرینند.

مردم پر حرف برای حرفهایشان تایید میخواهند و من سخاوتمندانه تایید میکنم. اما مواقعی که واقعا گوش میکنم، خداوندا! با همه وجود و افکارم گول میخورم.
پس باز ساکت میشوم ، به نفر بعدی نگاه میکنم ، لبخند میزنم و تایید میکنم...



پی نبشت برای عکس: خب. مگر چند تا آدم مریض توی دنیا هست که همچین عکسی رو میذاره بک گراند وبلاگش؟ قصد مردم آزاری ندارم اما این عکسه رو خیلی دوس دارم نتیجتا تا یه یکی دو هفته ای همین جا هست.

بیستم فروردین 1387
دوربین عکاسی تو عکسا بشون ابهت هنری میده و تام ویتس ناموسشونه.

گاهی میبینم که مافیای روشنفکری اونا هم به همون اندازه بچه گونه و تحمیه که مردم اصطلاحا معمولی. اونا هم اونی نیستن که میگن،"متفاوت".  همشون، کاراشون و خودشون کپی همند. هر کاری یکی میکنه، اون یکی همونو میکنه.هر کی هر گهی میخوره بقیه هم دنبالش.
جالبه واقعا که ادعا هم میکنن.




پی نبشت: دلیل استفاده از ح به جای خ  مسلما واضحه.






شانزدهم فروردین 1387
پس از کابوس.

خواب. خواب. زیر تختت اجنه خوابیده اند.جم نخور بیدار نشوند .

دستهایت را از بی خوابی توی هوا جلوی چشمانت تکان نده، باد میشود و  پروانه های دور سرت را پر میدهی. تکان که میخوری اجنه زیر تختت شروع میکنند به جیغ و داد و سر و صدا و عروسی!

چه خیالاتی! کسی کنارت نخوابیده. توی این تخت کوچک فکر میکنی که چطور آدم روی تختی خوابش ببرد که نصفش مال خودش نیست !

انتظار هم نمیکشی چون میدانی نمی آید. تو ماندی و اجنه، که زیر تخت و توی گوشت جیغ میکشند و بالشت که پر است از پرهای فرشته های مرده که نمیدانی کجا چال شده اند. فرشته ها ظریفند. اگر از روی تخت هم بیفتند ،می میرند. پروانه ها را ببین. چه وحشتناک! بالهایشان را به هم وصل میکنند و چشمهای مخوف روی بالهایشان را به رخت میکشند... که :هی! فکر نکن تنهایی... این چشم ها را میبینی که توی تاریکی تورا در وحشت خودشان غرق میکنند ؟

اجنه به درک... تکان میخوری و روی تخت مینشینی. پرده ها با پنجره بسته تکان می خورند و سفیدی رنگشان ، چهره تو را هم از خون خالی میکنند . میخواهی پرده ها را با دندانت پاره کنی که دیگر جان تکان خوردن نداشته باشند ، اما خب! پرده ها را پاره کردی، اجنه را چه میکنی؟ آنها را هم میدری؟!

خواب. خواب. سرت را توی پرهای روکش شده فرو کن و فقط به خواب فکر کن... اما ناگهان از ذهنت میگذرد که چه خوب شد فرشته ها خون ندارند اگر نه بالشت بوی آهن میداد. نکند سر و صدای زیر تخت از جنازه فرشته هاست که زیر تخت چال شده اند؟ چه کسی جرات میکند زیر تختی را نگاه کند که جنازه دارد؟
 طاق باز روی تخت افتاده ای و پروانه ها را میشماری (شاید به هیئت گوسفند میبینیشان).

هزار و سیزدهمین پروانه سفید است با پرز های نقره ای. چابک زیر تخت میرود و صداها خاموش میشوند. دور پنجره میگردد پرده ها انگار از ترسشان دیگر تکان نمیخورند، انگار که هیچ وقت جان نداشته اند. پروانه های دیگر آرام و بی سرو صدا از لای در اتاق رد میشوند. حالا پروانه سفید با پرز های نقره ایش چشمهایی را با بالهایش نشانت میدهد که  بهشان اعتماد داشتی. با چشمهای خیره به بال پروانه میخوابی.

اما... دیگر میخوابی. با چشمهای باز. تا وقتی فرشته ای با بالهای نقره ای در دنیا وجود داشته باشد تو آرام با چشم های باز میخوابی.

چهاردهم فروردین 1387
مو هوندم تهران.
طبیعتی که توش ماه نباشه باید رید توش. این ماه صرفا یه ماه تو آسمون نیست. بفهمید.


وقتی هیچ ماه گنده ای(ماه آسمون) رو آب شور نیفتاد. هیچ آهنگی ثانیه های متورم منو نترکوند.خبر گه بعد از یه هفته نبودن اینجا بهم رسید. آب رو کم دیدم. ماه (ماه آسمون)رو اصلن ندیدم.
گرچه خوش گذشت اما الان ول کنم بهتره.



پی نبشت: ببخشید آقا... امشب شما مست نیستید؟ حرفهاتان بوی مستی میدهد.
پی نبشت 2: آقای پارچه فروش لاری... یه نگاه دیگه لطفا خرج چشای گرد شده من بکنید
پنجم فروردین 1387
Accidental Babies. Damien Rice
ممم ماه گنده روی آب شور بیفته... موزیک تو گوشام ثانیه ها رو منفجر کنه . آسمون پا به پام بده. چنین چیزی رو انتظار دارم تو این یه هفته. بعد همین اکسیدنتال بیبیز هم گوش کنم! خب شت! عالی میشه که!



این چیز خوبیه واسه دانلود .







Well I held you like a lover
Happy hands and your elbow in the appropriate place

And we ignored our others, happy plans
For that delicate look upon your face

Our bodies moved and hardened
Hurting parts of your garden
With no room for a pardon
In a place where no one knows what we have done

Do you come
Together ever with him?
And is he dark enough?
Enough to see your light?
And do you brush your teeth before you kiss?
Do you miss my smell?
And is he bold enough to take you on?
Do you feel like you belong?
And does he drive you wild?
Or just mildly free?
What about me?

Well you held me like a lover
Sweaty hands
And my foot in the appropriate place

And we use cushions to cover
Happy glands
In the mild issue of our disgrace

Our minds pressed and guarded
While our flesh disregarded
The lack of space for the light-hearted
In the boom that beats our drum

Well I know I make you cry
And I know sometimes you wanna die
But do you really feel alive without me?
If so, be free
If not, leave him for me
Before one of us has accidental babies
For we are in love

Do you come
Together ever with him?
Is he dark enough?
Enough to see your light?
Do you brush your teeth before you kiss?
Do you miss my smell?
And is he bold enough to take you on?
Do you feel like you belong?
And does he drive you wild?
Or just mildly free?

What about me?
What about me?

یکم فروردین 1387
 بیخن میگه آهنگاتو بوگو.


ازون جا که یه پست واقعی با این موضوع اندازه 10 تا پست وقت و جا میبره من به 7 تا از دم دستیاش بسنده میکنم.

1. Angel. Judas Priest باید بشنوید . خصوصا اگر در زندگیتان دوستی با موجود عاقلی بجز انسان را تجربه کردید.

َ2.Accidental Babies. Damien Riceازین مردک با اون صداش هر چی بشنوید کم شنیدید. اما این آهنگ شاهکاریه که به تنهایی واسه دیوانه کردن هر آدمی کافیه. مرتیکه اترکتیو!

3.Accidentaly In Love مممم. در هر برهه ای از زمان با هر حالو هوایی حتی اگر آشغال، آدمیزاد رو شننننگول میکنه. جدا بینظیره.counting crows در کل چیز خوبیه! که شناختن گروهشونو داشتن آهنگاشونو از یه رفیق خوب دارم.

4.Moonlight Sonata! خداوندا! صدای ماه میده جدا. دو تا چیز صدای ماه میدن. یکی فلوت یکی سونات مهتاب. محو میشم با این موسیقی.

5.Angels Fall First. Nightwishدلیل آوردن این آهنگ تو این لیست مسلما این بوده که چند ساله لیریکسش با ماژیک قرمز رو دیوار اتاقمه. و صدای این زنیکه که جدا عالیه. اپرا کلا بسسسسیار چیز خوبیه. خصوصا تلفیقش با متال.

6.دوتا بیشتر نمونده جدا ینی!؟
نامجو موجودیه که سابق بر این بسیار در کفش بودم . الان ول کردم دیگه تقریبا.اما بگوبگو ترک کردنش سخته واقعا.هیچ وقت هم ازکنار یک چشم و صد نم و ای کاش هم ساده رد نشید.

7.اینو گذاششتم واسه حسن ختام. نمیشه یه آهنگشو نام برد فقط خب!Anathema! هر آهنگیش خاطره خودشو داره !پدسسسسسگ کل وجود آدمو از یه چیز غیر قابل تخلیه خوب پر میکنه. اشباع میکنه! صدای وکالش اصن میتونه بی برو برگرد آدمو واسه کردن هر کاری گول بزنه.! اصنم راه نداره بگم کدوم بهتره. اما خوب regret جدا چیز تکرار نشدنییه از نظر من. و دو دقیقعه آخر آهنگ suicide veil خییییلی خوبه!


خب اما اینا فقط چیزایی بودن که دم دست الان یادم میومد. و یه چیز دیگه. موسیقی کلاسیک!وووووووو
بقیه م بازی. این لینک بغلیا لطفن. !




یک نوروز خیلی خوب با اتفاقات خوب تر و ازین صحبتا رو آرزومندیم.

بیست و هفتم اسفند 1386


راه بروید. بروید جلو تر...لطفا قدم هایتان را موزون کنید. نه! شما خودتان نیستید .من گامهای شما را میشناسم. گامهای همه را میشناسم.من عاشق گامها میشوم. چشم من زانوها و پاها و کفش ها را میبیند و احساسات خرجشان میکند. عذر خواهی نمیکنم. این یک بیماریست میدانم. این گونه دوست داشتن شما یک بیماری هولناک است و دست من نیست که عذر خواهی کنم به خاطر عجیب بودنش.
اما این شمای آن روز نیست.آن روزی که کفشهای شما با آرامش جلوی کفش های نارنجی من ایستاد ،کمی عقب رفت و حدود چهار دقیقه من فقط پاهایمان را دیدم و گوشهایم وقف حرفهای بیهوده و بی احساس همیشگیتان بود.
اما من احساسات کفش هایمان را با خودمان مقایسه کردم.گامهای ما سکوت کرده بودند و کفشهایمان فقط به هم نگاه میکردند. جهار دقیقه!_ چه دلیلی بجز احساسات عمیق میتواند دو چیز را مجبور کند که بیحرکت و خاموش برای چهار دقیقه فقط یکدیگر را نگاه کنند!_
آنها محو همدیگر بودند اما ما! سرم پایین بود و شیفته ارتباط کفش هایمان بودم. و شما گاهی به من، گاه به چراغ قرمز پشت سرم، گاهی به زمین و گاهی هم به عابر ها نگاه میکردید.و حرف میزدید. خداوندا! شما خیلی حرف میزدید .
کفش های من سرهایشان به من نزدیک بودند و انگار خجالت میکشیدند.اما من سرگرم تر از آن بودم که با نگاه های بیگاه شما خجالت زده بشوم.
آخر برای خداحافظی _قبل از این که کفشهایمان ناخواسته به هم پشت کنند_ چهره تان  را نگاه کردم.ببخشید آقا! اما چرا هیچ کدام از آن حرفهای بیربط را در چشم های هیجان  زده تان ندیدم؟!




بیست و ششم اسفند 1386
به سوی جنوب!
امسال که داره میره که.
من به شخصه نمیرسم بگیرمش که در نره . علاقه ای هم ندارم که بمونه.



اما به شما بگویم: عادت کردن به نو شدن سال از اون مسایلیست که به شما ثابت میکند بزرگ شده اید. ذوق بیش از حد نداشتن، حسرت پوشیدن کفش نو های ورنی با جورابهای سفید توری قبل از شب عید را نداشتن ، فکر نکردن به ظرف های هفت سین اتاق خودتان، هوا را بو نکردن،فکر نکردن به دزدین شکلات و خیلی چیز های دیگر فقط مثل خار به همه جای آدمیزاد فرو میرود که: همه این هیجان ها هنوز توی دنیا هستند، اما تو دیگر درکشان نمیکنی.


پی نبشت: اگر شما این حرفها را نمیفهمید، معلوم میشود که خیلی وقت است بالغ شدید.از آن بلوغ های بیخاصیت.

بیست و دوم اسفند 1386
به سبک تراژدی سرایان زندگی میکنم.
ا! آقا کجا دوویدید رفتید؟ داشتم خودمو آماده میکردم که بهتون افتخار کنم...

خب... برای خودتان حیف. شما هیچ وخت نمیفهمید.



سپهر کتلت و ماکارونی دوست دارد. اسپادر من را هم.
تصمیمم را گرفتم.  آشپز میشوم. شاید هم اسپایدر من شدم.
نوزدهم اسفند 1386
اسسسسسکلینگ.
موجودی چروک خورده که تقریبا چیزی از بالهایش نمانده؛معمولا اگر گیرش بیاید غذای شماره 57* میخورد و به بیماری هولناک "آرتور ایتیس" مبتلاست.


این روزها باید یکی ازین موجودات پیدا کرد... کی میاد با هم خرابه ها رو بگردیم!؟



پی نبشت: با این چشم "سنده سلام
**"یم دیگه نمیشه حتی به شاگرد اسمال بقال امید داشت.:(


*: یا  54 یا 3؟
**: گل مژه!!


هفدهم اسفند 1386
مسلما تیم برتون البته !
عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقعاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم .
پانزدهم اسفند 1386
به "آن" خودم یک افتخار خیلی بزرگ میکنم آنوقت:
یه کم صدای آب... یه کم کلاغ... یه کم قطار. یه کم چشم های بسته. یک عالم تنهایی... یه کم بیداری توی خواب... یه کم بیکابوسی...

یه کم بی گربه ای... یه کم نشتی شلنگ آب رو چمن... یه کم خیسی پشت مانتو کفایت میکنه.

باور کنید که میکنه.

دهم اسفند 1386
هی خانوم!
با اون دامن سیاه گل میخ دارو چکمه های کابوییت کجا داری میری؟!


_ دارم میرم دل آقای تاکسی رو ببرم.

هفتم اسفند 1386
آقا گاهی وقتا بعضی چیزا با این که خیلی کوچیکن و دیده م نمیشن اصن اما یکالم آدمیزادو خوشحال میکنن.
آدمیزادی که ملنگه و نمیدونه به چی دقیقا فکر باید کنه.
بعد آروم آروم ظاهر میشن. بعد تو گوش میشینن (یا چشم).وقتی از تو چشم یا گوش به قلب لیز میخورن ،حرکتشون دل آدمو قلقلک میده.
و پس لرزه ش برا چند روز آدم رو به هیجان می آره.

بعد شما فک میکنید که چطور میشه این "چیز" انقدر کوچیک بوده باشه؟


بعد الان همه با هم دور هم Trach 17 Amelie گوش کنیم. این!

دوم اسفند 1386
دو تا پر پرتغال آبدار.
ببیینید!
مرگ هر کسی که دوست دارین یه دقیقه دهنتونو ببندین و فقط نگاه کنید....
ببینید...
آها....
..
خب! دیدید؟


همه رفته اند.
بس که فقط حررررف زدید.
من ماندم فقط.
آن هم  چون عاشق چشم و ابروتان شدم.
...






پی نبشت:میشه یه کم دیگه هم نگاه کنید؟
پی نبشت 2: یه چیزایی هس که میخام بگم...نه این که نشه.. تو دهنم نمیان. دهنم هم مثل ذهنم الانا خشک شده گویا.


بیست و نهم بهمن 1386
:)


خوشبختی اینه که سپهر بدون مقدمه برات کاردستی درست کنه. که وقتی می بینتت جیغ بزنه. سپهری که عاشقشی. که چن ماهه خودتو کشتی که باهات دوس شه امروز بالاخره طلسمش بشکنه. سپهری که تولدش با تو  توی یه روزه. که چپ دسته. که هزار جور دیگه م ورژن 4 ساله خودته.

خوشبختی ینی این که عرشیا برات آفتاب بالانس بزنه. که با غرور نیگاش کنی .اونم احساس غرور کنه.

خوشبختی ینی باعپ شی امیر حسین اعتماد بنفس داشته باشه. وقتی اول ترم حتی نمیخاست یه خط روخونی کنه الان واسه این که نفر اول باشه خودشو جر بده.

خوشبختی ینی الهه بیس چاهار ساعته بیاد بگه میس ژینوس خسته نباشین!

خوشبختی ینی همه اینا و بقیه شون که خنده یکیشون واسه خوشی دو روز آدم بسسه.
بیست و هفتم بهمن 1386
سفر مارکوپولو به دانجگا.

_هی جی!
_هی!
_ تو مزخرف شدی. جلف تر از پیش.
_ بله میدونم.
_ قصد نداری به دوران انسانیتت برگردی؟
_هوم؟ شاید بعدا .
اییییییییییین!


پی نبشت:
من!
در همین جا.
اعلام میکنم. که به خاطر این همه هوش عاشق خودم شدم.
بله! چون تنظیم رو پاس کردم!
کی باورش میشد ؟من یه آدم خوشبختم با نمره یازده!
تو پوستم جا نمیشم واقعا.


بیست و دوم بهمن 1386


ببخشید آقا!
فقط خاستم بگم منو با اون قبلیم اشتباه نگیرید. با بعدی هم. من خیییییییییلی زیادم.
بله؟
نه! من که فک نمیکنم شکل هم باشیم! اصن من کفشام سفیده اون قبلیم کفشاش قهوه ای. ... اهم... بله من پالتوی اونو پوشیدم... اِ نه! اما نگا کنید! موهای اون که مث مال من تو صورتش نبود!
دیدین گول خوردین؟؟
کیف؟ نخیر آقا هیچ ربطی نداره... خیلی ها از هم کیف قرض میگیرن !




...
ممم.... شما؟
خب. من که تا حالا یکیتونو دیدم.

بیست و یکم بهمن 1386
?No Reply
دستهام. بهشون چسب نچسبیده.رنگی هم نیستن. لطیفند. نه مثل پوست سوسمار. عادت ندارم. یکم گِل دارین؟


پی نبشت: ازین نشخوار لذت میبرم.
نوزدهم بهمن 1386
no reply!
هوی زنیکه. نگا منو!
امشب یه حال خوبی دارم. میخام با یه عشقی بشینم  واست کادو تولد درس کنم.
یه دفتر. هم بکشی هم بنویسی! من که بازم الاغ شدم. چیز دیگم بخای  درس میکنم واست. من خر رفاقت توام آخه الاغ!


آدم بدبختیم من. همیشه کادو های خریدنی برام گرفتن نه درس کردنی. آدم نمیشم اما . به درک اصن. به جاش تو بهم کادوی بی مناسبت میدی که من عادت ندارم.
هفدهم بهمن 1386
مارک جوراب ایشان تیکی سیاه بود که بر یک غیبت صحه میگذاشت.
توی خیابان می بینیدش که مبهوت چیزی در هوا، هوای خالی،کتابی را محکم در بغل گرفته و با خودش غرغر میکند. خودش غر میزند، خودش گردن کج میکند، خودش دلجویی میکند و خودش هم دستهای خودش را میگیرد و آشتی میکند. با کتاب هم حرف میزند. همانجاست که شما میبینید.
کتاب سیاه است. با یک جفت چشم.چشم هایی که واضح نیستند اما همه چیز را میبینند.
حالا او را شناختید.
همان شاگرد مجنون پیرزن است که ترس دیرینش چشم های همیشه باز پیرزن بود ،بعد از مرگش. که همه جا او را میپاید.
کتاب را به سینه اش فشار میدهد. جایی که چشم ها به شال گردن دوخته شوند و چیزی جز تاریکی نصیب حرص بی پایانشان نشود.
اسم؟
ندارد.
شاید هم یادتان نمی آید.
از یک ملاقات برگشته. که نافرجام بوده.
دلیل آشفتگی اش این نیست اما_شما میدانستید _
سوخت! نه از چیزهایی که دیده! بخاطر چیز هایی که غایب بودند سوخت. حتی چشم ها هم ندیدند آن چیز هایی را که باید میبودند و دیده میشدند.


پیاده. با پاهای کج خیابان محبوبش را طی میکند.
ماه هم که نیست. مسلما نیست!
حتی سونات مهتاب هم نیست.
فقط  چشم هایی هستند که در میان تاریکی خیابان جفت جفت قرمز گاهی می ایستند و به تمسخر میگیرندش.
شانزدهم بهمن 1386
:|
یه چیزی کل وجودمو گرفته که باعث میشه هر از جن دقیقه ای داد بزنم:
"کدوم الاغی؟ نه! من میخام بدونم کدوم الاغی!؟"
چهاردهم بهمن 1386
Raw G!
همون بدو خلقت خدا یه خبطی کرد که کلیدو داد دست خودم.
منم که تازه کار... بلعیدمش.
حالا از هر نظر که باید و نباید ، قفلم




برفا برفا بیاین. اگه طرد شدین همتون با هم بیاین خونه ما. خو؟ مهمون ما.

سیزدهم بهمن 1386
گاهی به انگشتهایم هم میخندم. که جز ابراز عصبانیت به درد دیگری نمیخورند.
فعلا زندگی به چیزهایی بند است، که نباید .




یازدهم بهمن 1386
حتی اگر یه تنه نود و چهار تا کارت هم توی جیبت باشد، باز هم به هیچ دردی نمیخورد.
آها!
ینی هرکی آدم مهم و اسم داری شد باید واسه خریدن بلیط تئاترش دانشجوهای بدبخ باید از خوراکشون بزنن.
اوایل کارت دانشجویی به یه دردایی میخورد.

هفتم بهمن 1386
نود و سه کیلومتر تا دانشگاه.

مذهب اکتسابی نیس باور کنید. باید از اول توی خونتان باشد. این را اولین بار که رفتم مشهد فهمیدم.
گنبد و کفتر و ازین چیزها. که قرار بود ی"یه حالی" بشوم. بعد که نشدم فهمیدم این کاره نیستم .
از آن زمان به صورت بیواسطه با خداوند رفاقت داریم.
و راه شخصی خودمان را میرویم  . کسی را هم راه نمیدهیم.
پس مرگ مادرتان این مزخرفات را تحویل ما ندهید.
ازین حرف ها گذشته.
به رفاقت ما هم نرینید با این تلقین های ت..میتان.






پی نبشت: من مرده نصیحتای آقای تاکسیم. آقای تاکسی با آناتماش و آرکایوش و کلد پلی ش! کردستان و نیایش باید کش بیایند.

چهارم بهمن 1386
!will explode someday
اگر از سوزن نمیترسیدم
حتما خودم را به شما میدوختم.
که با هم ماشین زمان را سوار شویم.
مثلا بازی...
چون بازی طبیعی باشد اول به گذشته میرفتیم
وقتی "شما" میگذرد من چشمانم را ببندم...
و وقتی من میگذرم شما.
بعد میرفتیم آینده؛
آینده من را با هم نگاه میکردیم و میخندیدیم_ حتی اگر شما با من نخندید_
اما وقتی به آینده شما میرسیدیم من ناگهان از زیر چادرم قیچی را در می آوردم و نخ را میبریدم...
فرار میکردم... میدانم که منتظرم نمی ماندید... میرفتید
آنجا خودم را به آینده تان میدوختم.
و من همانجا میماندم تا شما دوباره با پای پیاده زمان بیایید...

شاید هم هیچ کدام ازین ها.... میدوختم خودم را تا حال را با شما بمانم. با یک چشم بند جایزه برای شما!
افسوس اما
من بجز سوزن ،از خیلی چیز های دیگر میترسم.





بیست و نهم دی 1386
بعد از این بیست سال اخیر ، مدح اتاقم واجبست.
مکعب. پر از رویا های کودکی تا حالا.

مکعب! پر از گناه های بخشیده شده و خاک خورده.اما فراموش نشده.

دیوارها! خنده ها و دوستی های گذشته... حرف های ساکت. جیغ های نشنیده. که من و من حرف بزنیم و من بشنود.

مکعب؟ زندان خوشی. گریه و خنده... عکس و آب.

زمینش، پر از جای کفش های گلی... که چشم من ببیند فقط.

مکعبم با گلیم دندانه دار و صندلی شکسته. که روی زمین زانو بزنم و روی صندلی زندگی کنم.

مکعب . که دیوارش از عکس است و رد قلم. نوشته و کشیده. هر چه ما کردیم، من بر دیوار بایگانی شدم.

خواب توی مکعب! سرشار از رویاهای مخفی. ترس ها از آینه. که رویا ها را همیشه فراموش کنم و خودم را از آینه پنهان.

مکعب ؛ پر از ترس ها و تاریکیهای لرزان. نورهای ناگهانی؛ بیگاه. بی دعوت و خشن.



و آینه .که در ثانیه مثل مکعب میشود . اما هنوز میترسم که از آن پیروی نکند.





پی نبشت:  آقا !تا حالا کسی گفته؟شما چشمهایتان مثل یه پر پرتغال رسیده، آبدار است و پف کرده.


بیست و هفتم دی 1386
Aura
تا پایان کتاب، هنوز هم امیدوارانه منتظری داستان آغاز شود.
 با خودت فکر میکنی کاش فیلم باشد.

بیست و چهارم دی 1386


آره؟
حالا ژینوس اخه؟
حالا ماهی خوشمزه ها مال ژینوس نیس ؟
حالا خاطره های مدادرنگی مال اون نیس دیگه!؟
دیگه حالا ماشین بازی و جیغ ،تِخه با G؟!











چشام دنبال هیچی نیس فک کنم.





بیست و دوم دی 1386
بوی کنه میدم آره؟
چشکال
* داره؟
بجاش شما بوی برفای تازه بدید.




*: چه اشکال






هجدهم دی 1386
هفتاد و هفت پایان شبیه. با هم قسمت میکنیم.
باید اتفاقی افتاده باشد.
تا مثل آتشفشان با پایان داستان اشک بریزیم. داستانی که پایانش را بارها خوانده ایم.
اتفاقی افتاده بود.


دور تر از خاطره های دیگر.
عمیق تر . خیالی تر.
راست تر.


نویسنده محترم! اگر آن "اتفاق" حتی برای شما هم نیفتاده بود، هیچ وقت نمیتوانستید از آن بنویسید.
برای شما هم افتاده.
دور و خاک خورده . اما انقدر به درونتان رسوخ کرده که تعریفش کنید.
به اسم "خیالی" حتی شاید.



اما اتفاق ها ما را به باور کردن می اندازند.

 تا هنوز هم در خفای کودکانمان به هم لبخند آشنا بزنیم.




                                                                                  امضا: زه زه یا آلبن مونث.


شانزدهم دی 1386
هفتادو شیش کیلو شلغم بخار پز.
برف ها که میریزند
و من ،که کنار پنجره شلغم میجوم.





پی نبشت : یا بلکم حالا بهدونه سق میزنم.
یازدهم دی 1386
هفتاد و پنج تمام.
بکوبم؟!
نکوبم؟



میکوبم.
بیشتر و عمیق تر 


***
 
_ دستهایتان را باز کنید!  یک سورپرایز کوچک!
چشمهایتان را ببندید.
_ این خیسی چیست که حس میکنم؟ مایعست؟
گویی دارید پیروزمندانه میخندید!
_ بله! بند می آید! خشک میشود.
 هرآنچه باید را در دستانش میگذارم و از هیجان در خود میپیچم.
_ حالا چشمانتان را باز کنید آقا



***
چرا هیجان زده نشدید؟
_ آن چیزی که میخواستید تا آخر به من تقدیم کنید این بود ؟!!!
لبخندم هنوز نمرده .
_ بله! نمیخواهیدش؟
_ من فقط وقتی خیسی را حس کردم فکر کردم شاید قلبتان در دستهایم باشد...
قلب من هیچ چیز خاصی ندارد. یک عضو است مثل عضوهای دیگر . کار میکند.
اما مغزم همیشه سرکش است و چیزهایی میزاید که نباید.
_ من حافظه ام، تفکرم ،خیالم را در دستان شما گذاشتم.
گرچه قبل از این هم برای شما بود !
_ اما قلب است که احساس میزاید!
لبخندم مثل برگ خزان از صورتم افتاد.
_ شاید باید اول چشمانتان را میشستم!


***


شاید رفته باشم. اما هدیه را هیچ وقت نباید پس گرفت. هیچ وقت.






هشتم دی 1386
هفتادو چهار چیز که هرگز نگفته شد!
یکه جایی گم شدم ،
در خنده هاشان
در گفتن هاشان.
گم شدم و تا آخر ساکت ماندم. گاهی آسمان را هم نگاه کردم.


باریک تر از آنست که همه ام در آن جا شود.
فقط یک هزارم گفتم و گذشتم.
پنجم دی 1386
هفتادو پنج. دو تا کم.
بس که آویزان نمیشوم از کسی ،از آنور بام می افتم.
قالب های یخ با من احساس برادری میکنند.
باید شعور معاشرت داشت گویا ؛من هم که همیشه باغاتم یکی دو هکتاری با مال بقیه فاصله دارد.
سوم دی 1386
Gisapear!

تبدیل به جسم شدم گویا. همچون اجسام دیگر ؛

هنگامیکه کلاغ ها کنارم آرامند و گربه ها با آرامش از من میگذرند.

نمیدانم این خاصیت من است که شیء مینمایم یا زودباوری آنهاست که بهانه ترسیدنشان حرکت است .

با طبیعت یکی میشوم گاهی. خودم هم احساس درخت بودن میکنم ؛

وقتی که پای کلاغ هنگام پرواز به روسریم گیر میکند فکر میکنم که برگی از من فرو ریخت.

 

 

نمیدانم چرا کودک به من میخندد. برایش عجیبم شاید.

کودکان همیشه چیز هایی را می بینند و حس میکنند که دیگران نمیتوانند.مثلا حرکت بال فرشتگان هنگام پرواز یا خنده پنهانی یک عکس .

مرا می بیند! حرکتم را حس میکند و این کشف جدید اوست؛

چیزی که دیگران نمی بینند.

یا شاید تپش قلبم را حس میکند و میفهمد که انسانم. آنقدر میخندد که دندانهایش کویی رشد میکنند.

حتی اگر نخندم او باز شادی مرا می بیند .

 

 

اما شئ بودن غایت خوشبختی من نیست.

_ شما میدانید آقا_
بودن، هنگامیکه شما فکر میکنید نیستم، آنچیزیست که  آرزویش را دارم.




سی ام آذر 1386
"من" پر از دروغ.



باید بالاخره فهمید که دنیا نباید پر از "من" باشد
دروغ... بسیار شیرین تر است از من. به جای آشنا کردنشان با پنهان ترین ابعاد ذهنش باید آنها را با زیرکی بازی داد.
تا آخر _ بلاخره یک روزی _ بیدار شوند و دروغ  گویی این چنین بزرگ را ستایش کنند.
وگر نه "من" ها هیچ وقت ستایش ندارند. مگر پس از دروغ های بزرگ.
 برای اینکه بتواند دائم دروغ بگوید باید دروغ ببیند. دروغ بشنود. و ضروری تر اینکه دروغ فکر کند.. نباید رو راست بود.
روراستی شرم به بار میآورد. شناخت به بار می آورد. که هیچ لازم نیست.
باید زیر ردای جادوگری پنهان بود.
مردم خیال کنند که مردی برایشان معجزه میکند.
و او زیر ردا به همه بخندد و باز هم صدایش را از اول کلفت کند.
حالا ذهنش متمرکز شد.
نوشت:
" باید واقعیت ها و راست ها را گذاشت برای ابعاد واقعی تر زندگی؛
این را راست میگویم."





بیست و هفتم آذر 1386
گریه
میکنم.
بخاطر خاطراتی که در آنها شریک نیستم.
من باید چندین سال قبل تر وجود داشتم.


در جغرافیا راه را گم کردم حتی.
این را از وقتی عینک زدم فهمیدم.
بیست و دوم آذر 1386

دروغ گفتن آنقدر ها هم کار سختی نیست.

روزی که این را به خودش بقبولاند ، چیز های خوبی برای گفتن خواهد داشت.

 

 

یک بیداری پر از رویا

 

روی صندلی شکسته اش بنشیند و به دروغ های قبلی اش فکر کند.

برای یک شب جمعه بی سر و صدا فکر خوبیست.

فکر کند به رفیقش تلفن کند و ساعتی را با او مشغول باشد. بعد برای اینکه دیگر قطع کند بگوید که کار مهم و واجبی دارد برای انجام دادن.

از کوچکتر ها و ساده تر هایش شروع میکند فعلا. تا عادت کند.

«این مغز بی صاحاب، که اخلاق واسه آدم نمیذاره...»

به جان همه غر زدن حتما میتواند آن کار واجب باشد.

میداند. شبی را سپری میکند با خواب خوب،زیاد ، راحت و بدون کابوس. شاید هم برای شب جمعه برنامه خاصی بخواهد. با دوستانش برود خوشگذرانی. شب نیمه مست به خانه بیاید.

خانه ای که مردش خودش مست است.

و زنش مومن!

وقتی پای دروغ وسط باشد باید به همه گفت.مست و مومن هم ندارد. وقتی لازم باشد.

تکه زمینی که مطمئن است که در آن امنیت دارد را باز تصاحب کند. بر زمین و میزو تخت و صندلی شکسته و چیز های دیگر پادشاهی کند.و بخوابد. خوابی شیرین وپر رویا...

نه . دیگر خودش را گول نمیزند. سنگین؛ اما سنگین... با وزن زیاد...

 

 

 

بیداری پس از یک رویا

 

صبح بیدار شد. دو سه بیتی فی البداهه شعر گفت.سعی کرد مرده های درون رویایش را زنده کند ؛ که نشد. پس دیگر شعر ها هم نیامدند. در وصف مردگان.

دوش مختصری گرفت. جملات مختصری به کافر و مومن خانواده اش تحویل داد.

و «این سر لعنتی دوبازه بازیش گرفته لامصب»

وفکر کرد که کاش امروزش مثل امروزی که در رویا دید نباشد .کاش مست نباشد.

کاش بتواند دروغ های بزرگتری بگوید .

پس دفترش را جلوی چشمش گرفت

و سعی کرد خودکارش را مجبور کند که دروغ بگوید.

"دروغ" بگوید.

 

بیست و یکم آذر 1386
ببخشید آقا
نه!
لطفا برنگردید.
فقط خواستم بگم میخوام تا آخر آخر تا اونجا که شما تو جمعیت گم شید و من روی تک پنجه وایستم تا گمتون نکنم، نگاهتون کنم. تا جایی که احساس کنم دیگه دیره که دنبالتون بدووم.
بعد آرزو کنم که کاش شخصیت لالی نداشتم.
و کاش شما اندازه من لال نبودید.
من دنبال پایان های تراژیک نیستم.  دنبال نصیحت هم.






منتظر سورپرایزم گویا.

بیست و یکم آذر 1386
rewrited


شب ها چشم آسمان را میپرستم.

بیستم آذر 1386
همان پیرزن ساکت، در اندرونی بمانم.

با هم ، عاشقانه ترین فیلم زنگیمان را میبینیم
در حالیکه میدانم وجود دخترک پر است از عشقی انکار ناپذیر...با چشم های گرد به تلویزیون خیره شده
و افکارش... که پراکنده نیست و آبی شده
قهقهه اش!

اگر به او بگویم از وقتی عاشق شدی زیبا تر شدی،شاید خجالت بکشد...
با خودش فکر کند همه میدانند...  رفتار کودکانه اش را ناشیانه پنهان کند...

نه!
من نمیگویم!
بگذار تا انتها ببینم چیز هایی را که بعد ها به تنهایی به آنها میخندی.






بانو! من طلسمی برای شما ندارم. شما خودتان الان پر از جادویید. جادویی خوشبو.


هفدهم آذر 1386
شصت و پنج متر زور بازو.

و در میان همه اینها :

به امید روزی که هر ایرانی به نوبه خودش یه اتومات ستارت سالم تو جیبش(!) داشته باشه و فرزندش مجبور نشه یه تنه جیپ هل بده.
پانزدهم آذر 1386
شصت و چهار خط.
دستم را دراز کردم و خودکار را برداشتم.
شروع میکنم به بیهوده نویسی... یک خط مینویسم... خط
دو خط بنویسم... باز هم خط
دفتر نقاشیم... پر از خط
دفتر زرافه ایم... کمتر خط
روی خودم... خط
دستها به اشتباه انگار.. .خط خطی...
توی ذهنم روی فکرها... خط های قرمز
توی گوشم هیچ خطی نیست... گوش میکنم
گوش میکنم بدون خط... بدون پارازیت
میبینم! شفاف و بی خط


من روی شما خط نمیکشم اما... شما سالم بمانید برای چشم هایم. گوشهایم.


شما... هیچ خط.