
این ژینوس نمیفهمه که علامت تعجب واقعا همه جا کاربرد نداره. مخصوصا در جواب احساسات مردم.
خواب. خواب. زیر تختت اجنه خوابیده اند.جم نخور بیدار نشوند .
دستهایت را از بی خوابی توی هوا جلوی چشمانت تکان نده، باد میشود و پروانه های دور سرت را پر میدهی. تکان که میخوری اجنه زیر تختت شروع میکنند به جیغ و داد و سر و صدا و عروسی!
چه خیالاتی! کسی کنارت نخوابیده. توی این تخت کوچک فکر میکنی که چطور آدم روی تختی خوابش ببرد که نصفش مال خودش نیست !
انتظار هم نمیکشی چون میدانی نمی آید. تو ماندی و اجنه، که زیر تخت و توی گوشت جیغ میکشند و بالشت که پر است از پرهای فرشته های مرده که نمیدانی کجا چال شده اند. فرشته ها ظریفند. اگر از روی تخت هم بیفتند ،می میرند. پروانه ها را ببین. چه وحشتناک! بالهایشان را به هم وصل میکنند و چشمهای مخوف روی بالهایشان را به رخت میکشند... که :هی! فکر نکن تنهایی... این چشم ها را میبینی که توی تاریکی تورا در وحشت خودشان غرق میکنند ؟
اجنه به درک... تکان میخوری و روی تخت مینشینی. پرده ها با پنجره بسته تکان می خورند و سفیدی رنگشان ، چهره تو را هم از خون خالی میکنند . میخواهی پرده ها را با دندانت پاره کنی که دیگر جان تکان خوردن نداشته باشند ، اما خب! پرده ها را پاره کردی، اجنه را چه میکنی؟ آنها را هم میدری؟!
خواب. خواب. سرت را توی پرهای روکش شده فرو کن و فقط به خواب فکر کن... اما ناگهان از ذهنت میگذرد که چه خوب شد فرشته ها خون ندارند اگر نه بالشت بوی آهن میداد. نکند سر و صدای زیر تخت از جنازه فرشته هاست که زیر تخت چال شده اند؟ چه کسی جرات میکند زیر تختی را نگاه کند که جنازه دارد؟
طاق باز روی تخت افتاده ای و پروانه ها را میشماری (شاید به هیئت گوسفند میبینیشان).
هزار و سیزدهمین پروانه سفید است با پرز های نقره ای. چابک زیر تخت میرود و صداها خاموش میشوند. دور پنجره میگردد پرده ها انگار از ترسشان دیگر تکان نمیخورند، انگار که هیچ وقت جان نداشته اند. پروانه های دیگر آرام و بی سرو صدا از لای در اتاق رد میشوند. حالا پروانه سفید با پرز های نقره ایش چشمهایی را با بالهایش نشانت میدهد که بهشان اعتماد داشتی. با چشمهای خیره به بال پروانه میخوابی.
اما... دیگر میخوابی. با چشمهای باز. تا وقتی فرشته ای با بالهای نقره ای در دنیا وجود داشته باشد تو آرام با چشم های باز میخوابی.
ازون جا که یه پست واقعی با این موضوع اندازه 10 تا پست وقت و جا میبره من به 7 تا از دم دستیاش بسنده میکنم.

تبدیل به جسم شدم گویا.
همچون اجسام دیگر ؛
هنگامیکه کلاغ ها کنارم
آرامند و گربه ها با آرامش از من میگذرند.
نمیدانم این خاصیت من است
که شیء مینمایم یا زودباوری آنهاست که بهانه ترسیدنشان حرکت است .
با طبیعت یکی میشوم گاهی.
خودم هم احساس درخت بودن میکنم ؛
وقتی که پای کلاغ هنگام
پرواز به روسریم گیر میکند فکر میکنم که برگی از من فرو ریخت.
نمیدانم چرا کودک به من
میخندد. برایش عجیبم شاید.
کودکان همیشه چیز هایی را می بینند و حس میکنند که دیگران نمیتوانند.مثلا حرکت بال فرشتگان هنگام پرواز یا
خنده پنهانی یک عکس .
مرا می بیند! حرکتم را حس
میکند و این کشف جدید اوست؛
چیزی که دیگران نمی بینند.
یا شاید تپش قلبم را حس
میکند و میفهمد که انسانم. آنقدر میخندد که دندانهایش کویی رشد میکنند.
حتی اگر نخندم او باز شادی
مرا می بیند .
اما شئ بودن غایت خوشبختی
من نیست.
_ شما میدانید آقا_
بودن، هنگامیکه شما فکر میکنید نیستم، آنچیزیست که آرزویش را دارم.
دروغ گفتن آنقدر ها هم کار سختی نیست.
روزی که این را به خودش بقبولاند ، چیز های خوبی برای گفتن خواهد داشت.
یک بیداری پر از رویا
روی صندلی شکسته اش بنشیند
و به دروغ های قبلی اش فکر کند.
برای یک شب جمعه بی سر و
صدا فکر خوبیست.
فکر کند به رفیقش تلفن کند
و ساعتی را با او مشغول باشد. بعد برای اینکه دیگر قطع کند بگوید که کار مهم و
واجبی دارد برای انجام دادن.
از کوچکتر ها و ساده تر
هایش شروع میکند فعلا. تا عادت کند.
«این مغز بی صاحاب، که
اخلاق واسه آدم نمیذاره...»
به جان همه غر زدن حتما میتواند
آن کار واجب باشد.
میداند. شبی را سپری میکند
با خواب خوب،زیاد ، راحت و بدون کابوس. شاید هم برای شب جمعه برنامه خاصی بخواهد. با
دوستانش برود خوشگذرانی. شب نیمه مست به خانه بیاید.
خانه ای که مردش خودش مست
است.
و زنش مومن!
وقتی پای دروغ وسط باشد
باید به همه گفت.مست و مومن هم ندارد. وقتی لازم باشد.
تکه زمینی که مطمئن است که
در آن امنیت دارد را باز تصاحب کند. بر زمین و میزو تخت و صندلی شکسته و چیز های دیگر پادشاهی
کند.و بخوابد. خوابی شیرین وپر رویا...
نه . دیگر خودش را گول
نمیزند. سنگین؛ اما سنگین... با وزن زیاد...
بیداری پس از یک رویا
صبح بیدار شد. دو سه بیتی
فی البداهه شعر گفت.سعی کرد مرده های درون رویایش را زنده کند ؛ که نشد. پس دیگر
شعر ها هم نیامدند. در وصف مردگان.
دوش مختصری گرفت. جملات مختصری
به کافر و مومن خانواده اش تحویل داد.
و «این سر لعنتی دوبازه
بازیش گرفته لامصب»
وفکر کرد که کاش امروزش
مثل امروزی که در رویا دید نباشد .کاش مست نباشد.
کاش بتواند دروغ های
بزرگتری بگوید .
پس دفترش را جلوی چشمش
گرفت
و سعی کرد خودکارش را مجبور کند که دروغ بگوید.
"دروغ" بگوید.