تبليغاتX
Last Melpomene!
Last Melpomene
اینجا کسی نیست... شاید
هفتم اردیبهشت 1387
اثاث کشی. میخایم بریم طرفای سدخندان بشینیم!

از جمله بیماری های خطرناکی که حتی یک خداوند تراژدی هم ممکن است به آن گرفتار باشد تنوع طلبی بیش از حد است.
مردم ، دقیقا به همین دلیل معمولا زیاد به آنها نزدیک نمیشوند.
اما اگر طرف واقعا یه خداوند تراژدی بود و با لبخند ازتون خاست لینک توی بلاگتونو یه کوچولو ، در حد یه سرور عوض کنید لطفا بهش نه نگید. علاوه بر خندان بودنش خب چه انتظاری دارید؟ اون بالاخره یه خداوند تراژدیه که ممکنه همین دست رد زدن شما رو تبدیل به یه شعر غم و اشک انگیز کنه.

خب بخاطر همین نطق بالا، آدرس بلاگفای اینجا رو بکنید وردپرس. ممم... آها.. ! لطفا!
دلیلش هم مسلما توی خط اول میتونید پیدا کنید. پس فردا البته یهو دیدید باز سر از همین جا درآوردم که این بار حتما میدونید دلیلش رو کجا باید پیدا کنید.


پی نبشت: اما من خیلی چیزا رو اینجا دوس داشتم اما. یه چیزی تو مایه های نوستالژی خیلی خیلی عمیق... میخام بگم ینی ...ممم  بیخیال.


پنجم اردیبهشت 1387
کمل نوت بوک!
بیشتر از هرچیزی شببیه جمعه ها شدم. که نه زوجند نه فرد . یه چیزی گم کرده اند جمعه ها، انگار که تاوان یک اشتباه بزرگشان باشد.


پی نبشت: منم دفتر شتریم و گم کردم. اما واس کودوم اشتبا ؟هوم؟

یکم اردیبهشت 1387
:)!
من یه ژینوس بدجنس خیلی بیشعور پیدا کردم توی خودم که به خالص ترین احساسات مردم میخنده و دستشون میندازه. سعی میکنم که ساکتش کنم اما گاهی اوقات واقعا از حرفاش خندم میگیره.

این ژینوس نمیفهمه که علامت تعجب واقعا همه جا کاربرد نداره. مخصوصا در جواب احساسات مردم.