تبليغاتX
Last Melpomene!
Last Melpomene
اینجا کسی نیست... شاید
بیست و نهم بهمن 1386
:)


خوشبختی اینه که سپهر بدون مقدمه برات کاردستی درست کنه. که وقتی می بینتت جیغ بزنه. سپهری که عاشقشی. که چن ماهه خودتو کشتی که باهات دوس شه امروز بالاخره طلسمش بشکنه. سپهری که تولدش با تو  توی یه روزه. که چپ دسته. که هزار جور دیگه م ورژن 4 ساله خودته.

خوشبختی ینی این که عرشیا برات آفتاب بالانس بزنه. که با غرور نیگاش کنی .اونم احساس غرور کنه.

خوشبختی ینی باعپ شی امیر حسین اعتماد بنفس داشته باشه. وقتی اول ترم حتی نمیخاست یه خط روخونی کنه الان واسه این که نفر اول باشه خودشو جر بده.

خوشبختی ینی الهه بیس چاهار ساعته بیاد بگه میس ژینوس خسته نباشین!

خوشبختی ینی همه اینا و بقیه شون که خنده یکیشون واسه خوشی دو روز آدم بسسه.
بیست و هفتم بهمن 1386
سفر مارکوپولو به دانجگا.

_هی جی!
_هی!
_ تو مزخرف شدی. جلف تر از پیش.
_ بله میدونم.
_ قصد نداری به دوران انسانیتت برگردی؟
_هوم؟ شاید بعدا .
اییییییییییین!


پی نبشت:
من!
در همین جا.
اعلام میکنم. که به خاطر این همه هوش عاشق خودم شدم.
بله! چون تنظیم رو پاس کردم!
کی باورش میشد ؟من یه آدم خوشبختم با نمره یازده!
تو پوستم جا نمیشم واقعا.


بیست و دوم بهمن 1386


ببخشید آقا!
فقط خاستم بگم منو با اون قبلیم اشتباه نگیرید. با بعدی هم. من خیییییییییلی زیادم.
بله؟
نه! من که فک نمیکنم شکل هم باشیم! اصن من کفشام سفیده اون قبلیم کفشاش قهوه ای. ... اهم... بله من پالتوی اونو پوشیدم... اِ نه! اما نگا کنید! موهای اون که مث مال من تو صورتش نبود!
دیدین گول خوردین؟؟
کیف؟ نخیر آقا هیچ ربطی نداره... خیلی ها از هم کیف قرض میگیرن !




...
ممم.... شما؟
خب. من که تا حالا یکیتونو دیدم.

بیست و یکم بهمن 1386
?No Reply
دستهام. بهشون چسب نچسبیده.رنگی هم نیستن. لطیفند. نه مثل پوست سوسمار. عادت ندارم. یکم گِل دارین؟


پی نبشت: ازین نشخوار لذت میبرم.
نوزدهم بهمن 1386
no reply!
هوی زنیکه. نگا منو!
امشب یه حال خوبی دارم. میخام با یه عشقی بشینم  واست کادو تولد درس کنم.
یه دفتر. هم بکشی هم بنویسی! من که بازم الاغ شدم. چیز دیگم بخای  درس میکنم واست. من خر رفاقت توام آخه الاغ!


آدم بدبختیم من. همیشه کادو های خریدنی برام گرفتن نه درس کردنی. آدم نمیشم اما . به درک اصن. به جاش تو بهم کادوی بی مناسبت میدی که من عادت ندارم.
هفدهم بهمن 1386
مارک جوراب ایشان تیکی سیاه بود که بر یک غیبت صحه میگذاشت.
توی خیابان می بینیدش که مبهوت چیزی در هوا، هوای خالی،کتابی را محکم در بغل گرفته و با خودش غرغر میکند. خودش غر میزند، خودش گردن کج میکند، خودش دلجویی میکند و خودش هم دستهای خودش را میگیرد و آشتی میکند. با کتاب هم حرف میزند. همانجاست که شما میبینید.
کتاب سیاه است. با یک جفت چشم.چشم هایی که واضح نیستند اما همه چیز را میبینند.
حالا او را شناختید.
همان شاگرد مجنون پیرزن است که ترس دیرینش چشم های همیشه باز پیرزن بود ،بعد از مرگش. که همه جا او را میپاید.
کتاب را به سینه اش فشار میدهد. جایی که چشم ها به شال گردن دوخته شوند و چیزی جز تاریکی نصیب حرص بی پایانشان نشود.
اسم؟
ندارد.
شاید هم یادتان نمی آید.
از یک ملاقات برگشته. که نافرجام بوده.
دلیل آشفتگی اش این نیست اما_شما میدانستید _
سوخت! نه از چیزهایی که دیده! بخاطر چیز هایی که غایب بودند سوخت. حتی چشم ها هم ندیدند آن چیز هایی را که باید میبودند و دیده میشدند.


پیاده. با پاهای کج خیابان محبوبش را طی میکند.
ماه هم که نیست. مسلما نیست!
حتی سونات مهتاب هم نیست.
فقط  چشم هایی هستند که در میان تاریکی خیابان جفت جفت قرمز گاهی می ایستند و به تمسخر میگیرندش.
شانزدهم بهمن 1386
:|
یه چیزی کل وجودمو گرفته که باعث میشه هر از جن دقیقه ای داد بزنم:
"کدوم الاغی؟ نه! من میخام بدونم کدوم الاغی!؟"
چهاردهم بهمن 1386
Raw G!
همون بدو خلقت خدا یه خبطی کرد که کلیدو داد دست خودم.
منم که تازه کار... بلعیدمش.
حالا از هر نظر که باید و نباید ، قفلم




برفا برفا بیاین. اگه طرد شدین همتون با هم بیاین خونه ما. خو؟ مهمون ما.

سیزدهم بهمن 1386
گاهی به انگشتهایم هم میخندم. که جز ابراز عصبانیت به درد دیگری نمیخورند.
فعلا زندگی به چیزهایی بند است، که نباید .




یازدهم بهمن 1386
حتی اگر یه تنه نود و چهار تا کارت هم توی جیبت باشد، باز هم به هیچ دردی نمیخورد.
آها!
ینی هرکی آدم مهم و اسم داری شد باید واسه خریدن بلیط تئاترش دانشجوهای بدبخ باید از خوراکشون بزنن.
اوایل کارت دانشجویی به یه دردایی میخورد.

هفتم بهمن 1386
نود و سه کیلومتر تا دانشگاه.

مذهب اکتسابی نیس باور کنید. باید از اول توی خونتان باشد. این را اولین بار که رفتم مشهد فهمیدم.
گنبد و کفتر و ازین چیزها. که قرار بود ی"یه حالی" بشوم. بعد که نشدم فهمیدم این کاره نیستم .
از آن زمان به صورت بیواسطه با خداوند رفاقت داریم.
و راه شخصی خودمان را میرویم  . کسی را هم راه نمیدهیم.
پس مرگ مادرتان این مزخرفات را تحویل ما ندهید.
ازین حرف ها گذشته.
به رفاقت ما هم نرینید با این تلقین های ت..میتان.






پی نبشت: من مرده نصیحتای آقای تاکسیم. آقای تاکسی با آناتماش و آرکایوش و کلد پلی ش! کردستان و نیایش باید کش بیایند.

چهارم بهمن 1386
!will explode someday
اگر از سوزن نمیترسیدم
حتما خودم را به شما میدوختم.
که با هم ماشین زمان را سوار شویم.
مثلا بازی...
چون بازی طبیعی باشد اول به گذشته میرفتیم
وقتی "شما" میگذرد من چشمانم را ببندم...
و وقتی من میگذرم شما.
بعد میرفتیم آینده؛
آینده من را با هم نگاه میکردیم و میخندیدیم_ حتی اگر شما با من نخندید_
اما وقتی به آینده شما میرسیدیم من ناگهان از زیر چادرم قیچی را در می آوردم و نخ را میبریدم...
فرار میکردم... میدانم که منتظرم نمی ماندید... میرفتید
آنجا خودم را به آینده تان میدوختم.
و من همانجا میماندم تا شما دوباره با پای پیاده زمان بیایید...

شاید هم هیچ کدام ازین ها.... میدوختم خودم را تا حال را با شما بمانم. با یک چشم بند جایزه برای شما!
افسوس اما
من بجز سوزن ،از خیلی چیز های دیگر میترسم.