تبليغاتX
Last Melpomene!
Last Melpomene
اینجا کسی نیست... شاید
بیست و نهم دی 1386
بعد از این بیست سال اخیر ، مدح اتاقم واجبست.
مکعب. پر از رویا های کودکی تا حالا.

مکعب! پر از گناه های بخشیده شده و خاک خورده.اما فراموش نشده.

دیوارها! خنده ها و دوستی های گذشته... حرف های ساکت. جیغ های نشنیده. که من و من حرف بزنیم و من بشنود.

مکعب؟ زندان خوشی. گریه و خنده... عکس و آب.

زمینش، پر از جای کفش های گلی... که چشم من ببیند فقط.

مکعبم با گلیم دندانه دار و صندلی شکسته. که روی زمین زانو بزنم و روی صندلی زندگی کنم.

مکعب . که دیوارش از عکس است و رد قلم. نوشته و کشیده. هر چه ما کردیم، من بر دیوار بایگانی شدم.

خواب توی مکعب! سرشار از رویاهای مخفی. ترس ها از آینه. که رویا ها را همیشه فراموش کنم و خودم را از آینه پنهان.

مکعب ؛ پر از ترس ها و تاریکیهای لرزان. نورهای ناگهانی؛ بیگاه. بی دعوت و خشن.



و آینه .که در ثانیه مثل مکعب میشود . اما هنوز میترسم که از آن پیروی نکند.





پی نبشت:  آقا !تا حالا کسی گفته؟شما چشمهایتان مثل یه پر پرتغال رسیده، آبدار است و پف کرده.


بیست و هفتم دی 1386
Aura
تا پایان کتاب، هنوز هم امیدوارانه منتظری داستان آغاز شود.
 با خودت فکر میکنی کاش فیلم باشد.

بیست و چهارم دی 1386


آره؟
حالا ژینوس اخه؟
حالا ماهی خوشمزه ها مال ژینوس نیس ؟
حالا خاطره های مدادرنگی مال اون نیس دیگه!؟
دیگه حالا ماشین بازی و جیغ ،تِخه با G؟!











چشام دنبال هیچی نیس فک کنم.





بیست و دوم دی 1386
بوی کنه میدم آره؟
چشکال
* داره؟
بجاش شما بوی برفای تازه بدید.




*: چه اشکال






هجدهم دی 1386
هفتاد و هفت پایان شبیه. با هم قسمت میکنیم.
باید اتفاقی افتاده باشد.
تا مثل آتشفشان با پایان داستان اشک بریزیم. داستانی که پایانش را بارها خوانده ایم.
اتفاقی افتاده بود.


دور تر از خاطره های دیگر.
عمیق تر . خیالی تر.
راست تر.


نویسنده محترم! اگر آن "اتفاق" حتی برای شما هم نیفتاده بود، هیچ وقت نمیتوانستید از آن بنویسید.
برای شما هم افتاده.
دور و خاک خورده . اما انقدر به درونتان رسوخ کرده که تعریفش کنید.
به اسم "خیالی" حتی شاید.



اما اتفاق ها ما را به باور کردن می اندازند.

 تا هنوز هم در خفای کودکانمان به هم لبخند آشنا بزنیم.




                                                                                  امضا: زه زه یا آلبن مونث.


شانزدهم دی 1386
هفتادو شیش کیلو شلغم بخار پز.
برف ها که میریزند
و من ،که کنار پنجره شلغم میجوم.





پی نبشت : یا بلکم حالا بهدونه سق میزنم.
یازدهم دی 1386
هفتاد و پنج تمام.
بکوبم؟!
نکوبم؟



میکوبم.
بیشتر و عمیق تر 


***
 
_ دستهایتان را باز کنید!  یک سورپرایز کوچک!
چشمهایتان را ببندید.
_ این خیسی چیست که حس میکنم؟ مایعست؟
گویی دارید پیروزمندانه میخندید!
_ بله! بند می آید! خشک میشود.
 هرآنچه باید را در دستانش میگذارم و از هیجان در خود میپیچم.
_ حالا چشمانتان را باز کنید آقا



***
چرا هیجان زده نشدید؟
_ آن چیزی که میخواستید تا آخر به من تقدیم کنید این بود ؟!!!
لبخندم هنوز نمرده .
_ بله! نمیخواهیدش؟
_ من فقط وقتی خیسی را حس کردم فکر کردم شاید قلبتان در دستهایم باشد...
قلب من هیچ چیز خاصی ندارد. یک عضو است مثل عضوهای دیگر . کار میکند.
اما مغزم همیشه سرکش است و چیزهایی میزاید که نباید.
_ من حافظه ام، تفکرم ،خیالم را در دستان شما گذاشتم.
گرچه قبل از این هم برای شما بود !
_ اما قلب است که احساس میزاید!
لبخندم مثل برگ خزان از صورتم افتاد.
_ شاید باید اول چشمانتان را میشستم!


***


شاید رفته باشم. اما هدیه را هیچ وقت نباید پس گرفت. هیچ وقت.






هشتم دی 1386
هفتادو چهار چیز که هرگز نگفته شد!
یکه جایی گم شدم ،
در خنده هاشان
در گفتن هاشان.
گم شدم و تا آخر ساکت ماندم. گاهی آسمان را هم نگاه کردم.


باریک تر از آنست که همه ام در آن جا شود.
فقط یک هزارم گفتم و گذشتم.
پنجم دی 1386
هفتادو پنج. دو تا کم.
بس که آویزان نمیشوم از کسی ،از آنور بام می افتم.
قالب های یخ با من احساس برادری میکنند.
باید شعور معاشرت داشت گویا ؛من هم که همیشه باغاتم یکی دو هکتاری با مال بقیه فاصله دارد.
سوم دی 1386
Gisapear!

تبدیل به جسم شدم گویا. همچون اجسام دیگر ؛

هنگامیکه کلاغ ها کنارم آرامند و گربه ها با آرامش از من میگذرند.

نمیدانم این خاصیت من است که شیء مینمایم یا زودباوری آنهاست که بهانه ترسیدنشان حرکت است .

با طبیعت یکی میشوم گاهی. خودم هم احساس درخت بودن میکنم ؛

وقتی که پای کلاغ هنگام پرواز به روسریم گیر میکند فکر میکنم که برگی از من فرو ریخت.

 

 

نمیدانم چرا کودک به من میخندد. برایش عجیبم شاید.

کودکان همیشه چیز هایی را می بینند و حس میکنند که دیگران نمیتوانند.مثلا حرکت بال فرشتگان هنگام پرواز یا خنده پنهانی یک عکس .

مرا می بیند! حرکتم را حس میکند و این کشف جدید اوست؛

چیزی که دیگران نمی بینند.

یا شاید تپش قلبم را حس میکند و میفهمد که انسانم. آنقدر میخندد که دندانهایش کویی رشد میکنند.

حتی اگر نخندم او باز شادی مرا می بیند .

 

 

اما شئ بودن غایت خوشبختی من نیست.

_ شما میدانید آقا_
بودن، هنگامیکه شما فکر میکنید نیستم، آنچیزیست که  آرزویش را دارم.