تبدیل به جسم شدم گویا.
همچون اجسام دیگر ؛
هنگامیکه کلاغ ها کنارم
آرامند و گربه ها با آرامش از من میگذرند.
نمیدانم این خاصیت من است
که شیء مینمایم یا زودباوری آنهاست که بهانه ترسیدنشان حرکت است .
با طبیعت یکی میشوم گاهی.
خودم هم احساس درخت بودن میکنم ؛
وقتی که پای کلاغ هنگام
پرواز به روسریم گیر میکند فکر میکنم که برگی از من فرو ریخت.
نمیدانم چرا کودک به من
میخندد. برایش عجیبم شاید.
کودکان همیشه چیز هایی را می بینند و حس میکنند که دیگران نمیتوانند.مثلا حرکت بال فرشتگان هنگام پرواز یا
خنده پنهانی یک عکس .
مرا می بیند! حرکتم را حس
میکند و این کشف جدید اوست؛
چیزی که دیگران نمی بینند.
یا شاید تپش قلبم را حس
میکند و میفهمد که انسانم. آنقدر میخندد که دندانهایش کویی رشد میکنند.
حتی اگر نخندم او باز شادی
مرا می بیند .
اما شئ بودن غایت خوشبختی
من نیست.
_ شما میدانید آقا_
بودن، هنگامیکه شما فکر میکنید نیستم، آنچیزیست که آرزویش را دارم.