دروغ گفتن آنقدر ها هم کار سختی نیست.
روزی که این را به خودش بقبولاند ، چیز های خوبی برای گفتن خواهد داشت.
یک بیداری پر از رویا
روی صندلی شکسته اش بنشیند
و به دروغ های قبلی اش فکر کند.
برای یک شب جمعه بی سر و
صدا فکر خوبیست.
فکر کند به رفیقش تلفن کند
و ساعتی را با او مشغول باشد. بعد برای اینکه دیگر قطع کند بگوید که کار مهم و
واجبی دارد برای انجام دادن.
از کوچکتر ها و ساده تر
هایش شروع میکند فعلا. تا عادت کند.
«این مغز بی صاحاب، که
اخلاق واسه آدم نمیذاره...»
به جان همه غر زدن حتما میتواند
آن کار واجب باشد.
میداند. شبی را سپری میکند
با خواب خوب،زیاد ، راحت و بدون کابوس. شاید هم برای شب جمعه برنامه خاصی بخواهد. با
دوستانش برود خوشگذرانی. شب نیمه مست به خانه بیاید.
خانه ای که مردش خودش مست
است.
و زنش مومن!
وقتی پای دروغ وسط باشد
باید به همه گفت.مست و مومن هم ندارد. وقتی لازم باشد.
تکه زمینی که مطمئن است که
در آن امنیت دارد را باز تصاحب کند. بر زمین و میزو تخت و صندلی شکسته و چیز های دیگر پادشاهی
کند.و بخوابد. خوابی شیرین وپر رویا...
نه . دیگر خودش را گول
نمیزند. سنگین؛ اما سنگین... با وزن زیاد...
بیداری پس از یک رویا
صبح بیدار شد. دو سه بیتی
فی البداهه شعر گفت.سعی کرد مرده های درون رویایش را زنده کند ؛ که نشد. پس دیگر
شعر ها هم نیامدند. در وصف مردگان.
دوش مختصری گرفت. جملات مختصری
به کافر و مومن خانواده اش تحویل داد.
و «این سر لعنتی دوبازه
بازیش گرفته لامصب»
وفکر کرد که کاش امروزش
مثل امروزی که در رویا دید نباشد .کاش مست نباشد.
کاش بتواند دروغ های
بزرگتری بگوید .
پس دفترش را جلوی چشمش
گرفت
و سعی کرد خودکارش را مجبور کند که دروغ بگوید.
"دروغ" بگوید.