تبليغاتX
Last Melpomene!
Last Melpomene
اینجا کسی نیست... شاید
سی ام آذر 1386
"من" پر از دروغ.



باید بالاخره فهمید که دنیا نباید پر از "من" باشد
دروغ... بسیار شیرین تر است از من. به جای آشنا کردنشان با پنهان ترین ابعاد ذهنش باید آنها را با زیرکی بازی داد.
تا آخر _ بلاخره یک روزی _ بیدار شوند و دروغ  گویی این چنین بزرگ را ستایش کنند.
وگر نه "من" ها هیچ وقت ستایش ندارند. مگر پس از دروغ های بزرگ.
 برای اینکه بتواند دائم دروغ بگوید باید دروغ ببیند. دروغ بشنود. و ضروری تر اینکه دروغ فکر کند.. نباید رو راست بود.
روراستی شرم به بار میآورد. شناخت به بار می آورد. که هیچ لازم نیست.
باید زیر ردای جادوگری پنهان بود.
مردم خیال کنند که مردی برایشان معجزه میکند.
و او زیر ردا به همه بخندد و باز هم صدایش را از اول کلفت کند.
حالا ذهنش متمرکز شد.
نوشت:
" باید واقعیت ها و راست ها را گذاشت برای ابعاد واقعی تر زندگی؛
این را راست میگویم."





بیست و هفتم آذر 1386
گریه
میکنم.
بخاطر خاطراتی که در آنها شریک نیستم.
من باید چندین سال قبل تر وجود داشتم.


در جغرافیا راه را گم کردم حتی.
این را از وقتی عینک زدم فهمیدم.
بیست و دوم آذر 1386

دروغ گفتن آنقدر ها هم کار سختی نیست.

روزی که این را به خودش بقبولاند ، چیز های خوبی برای گفتن خواهد داشت.

 

 

یک بیداری پر از رویا

 

روی صندلی شکسته اش بنشیند و به دروغ های قبلی اش فکر کند.

برای یک شب جمعه بی سر و صدا فکر خوبیست.

فکر کند به رفیقش تلفن کند و ساعتی را با او مشغول باشد. بعد برای اینکه دیگر قطع کند بگوید که کار مهم و واجبی دارد برای انجام دادن.

از کوچکتر ها و ساده تر هایش شروع میکند فعلا. تا عادت کند.

«این مغز بی صاحاب، که اخلاق واسه آدم نمیذاره...»

به جان همه غر زدن حتما میتواند آن کار واجب باشد.

میداند. شبی را سپری میکند با خواب خوب،زیاد ، راحت و بدون کابوس. شاید هم برای شب جمعه برنامه خاصی بخواهد. با دوستانش برود خوشگذرانی. شب نیمه مست به خانه بیاید.

خانه ای که مردش خودش مست است.

و زنش مومن!

وقتی پای دروغ وسط باشد باید به همه گفت.مست و مومن هم ندارد. وقتی لازم باشد.

تکه زمینی که مطمئن است که در آن امنیت دارد را باز تصاحب کند. بر زمین و میزو تخت و صندلی شکسته و چیز های دیگر پادشاهی کند.و بخوابد. خوابی شیرین وپر رویا...

نه . دیگر خودش را گول نمیزند. سنگین؛ اما سنگین... با وزن زیاد...

 

 

 

بیداری پس از یک رویا

 

صبح بیدار شد. دو سه بیتی فی البداهه شعر گفت.سعی کرد مرده های درون رویایش را زنده کند ؛ که نشد. پس دیگر شعر ها هم نیامدند. در وصف مردگان.

دوش مختصری گرفت. جملات مختصری به کافر و مومن خانواده اش تحویل داد.

و «این سر لعنتی دوبازه بازیش گرفته لامصب»

وفکر کرد که کاش امروزش مثل امروزی که در رویا دید نباشد .کاش مست نباشد.

کاش بتواند دروغ های بزرگتری بگوید .

پس دفترش را جلوی چشمش گرفت

و سعی کرد خودکارش را مجبور کند که دروغ بگوید.

"دروغ" بگوید.

 

بیست و یکم آذر 1386
ببخشید آقا
نه!
لطفا برنگردید.
فقط خواستم بگم میخوام تا آخر آخر تا اونجا که شما تو جمعیت گم شید و من روی تک پنجه وایستم تا گمتون نکنم، نگاهتون کنم. تا جایی که احساس کنم دیگه دیره که دنبالتون بدووم.
بعد آرزو کنم که کاش شخصیت لالی نداشتم.
و کاش شما اندازه من لال نبودید.
من دنبال پایان های تراژیک نیستم.  دنبال نصیحت هم.






منتظر سورپرایزم گویا.

بیست و یکم آذر 1386
rewrited


شب ها چشم آسمان را میپرستم.

بیستم آذر 1386
همان پیرزن ساکت، در اندرونی بمانم.

با هم ، عاشقانه ترین فیلم زنگیمان را میبینیم
در حالیکه میدانم وجود دخترک پر است از عشقی انکار ناپذیر...با چشم های گرد به تلویزیون خیره شده
و افکارش... که پراکنده نیست و آبی شده
قهقهه اش!

اگر به او بگویم از وقتی عاشق شدی زیبا تر شدی،شاید خجالت بکشد...
با خودش فکر کند همه میدانند...  رفتار کودکانه اش را ناشیانه پنهان کند...

نه!
من نمیگویم!
بگذار تا انتها ببینم چیز هایی را که بعد ها به تنهایی به آنها میخندی.






بانو! من طلسمی برای شما ندارم. شما خودتان الان پر از جادویید. جادویی خوشبو.


هفدهم آذر 1386
شصت و پنج متر زور بازو.

و در میان همه اینها :

به امید روزی که هر ایرانی به نوبه خودش یه اتومات ستارت سالم تو جیبش(!) داشته باشه و فرزندش مجبور نشه یه تنه جیپ هل بده.
پانزدهم آذر 1386
شصت و چهار خط.
دستم را دراز کردم و خودکار را برداشتم.
شروع میکنم به بیهوده نویسی... یک خط مینویسم... خط
دو خط بنویسم... باز هم خط
دفتر نقاشیم... پر از خط
دفتر زرافه ایم... کمتر خط
روی خودم... خط
دستها به اشتباه انگار.. .خط خطی...
توی ذهنم روی فکرها... خط های قرمز
توی گوشم هیچ خطی نیست... گوش میکنم
گوش میکنم بدون خط... بدون پارازیت
میبینم! شفاف و بی خط


من روی شما خط نمیکشم اما... شما سالم بمانید برای چشم هایم. گوشهایم.


شما... هیچ خط.




دوازدهم آذر 1386
.
من را از اتوبوس های معتبر بخواهید.

tension headache را هم از من بخواهید.

موسیقیشم: accidentally in love.


دهم آذر 1386
not gonna fall.
خاطره های من و تو با هم بوی نا گرفتن.
من _ فقط برای اینکه نپوسن_ با یکی دیگه تقسیمشون کردم.
شاید بهتر باشه.
از فراموش شدن که بهتره.

هفتم آذر 1386
شصت و یک.
دستهایم را شستم از جادوگری
موهای نقره ام را رنگ سیاه زدم.
دیگ مسی دود زده ام را سفید کرم برای شله زرد.
در خانه را باز گذاشتم برای همسایه های احمق
عکس پیرزن را پشت پرده پنهان کردم. نه آن رده های قبلی که از دود دیگ زرد شده بودند.
نه!
پرده های نوی گلبهی
اعلام کردم که دوشیزه ام. نه بیوه
چشم هایم دوتا شدند
و قسم خوردم که روی شله زرد جای دسسسسسست دیدم!

وردهایم را توی جوراب زنانه پیچیدم و چپاندمشان توی لوله بخاری
_نتوانستم از آنها دل بکنم_
اما
ناخن جغد و سبیل پسر نابالغ و چشم کفتار را توی گنجه مخوفم نگه داشتم.
خودم را نفروختم اما
نه.
من همه را گول زدم
اگر کسی از آنهایی که برایشان شله زرد پختم موی کوچکی در آن ببیند_یا چیز سختی مثل ناخن... یا نرمتر _ میگوید نذریست و بقیه را هم میخورد.
هیچ کس شک نمیکند به من. وقتی که فهمیدم جادوگریم دیگر طرفدار ندارد و کسی با پای خودش سراغ من نمیاید، من با نذر ها ،طلسم هایم را برایشان بردم.


هیچ کس شک نکرد. مگر پیرمرد گدای محله مان ، که از سر شیدایی چشمش را به حفره سیاه چهره ام هدیه کرده بود.




پنجم آذر 1386
شصت یا حتی شست.



آقای راننده اتوبوس به خدا همش تخصیر این ویوالدی خر بود. هی سر گوشم میگفت: بکوب! بکوب!




چهارم آذر 1386
ابرای دونه دونه! ابرا پنجاهو نه دونه
خدا یه سوتی داده بود امروز توی خلقتش.
توی اتوبان یه ابره بود
که اشتباهی
به جای اینکه افقی باشه عمودی بود.
عمودی بود.


یکم آذر 1386
ملپی هستم آقا ! شماره پنجاهو هشت.

هرچقدر دفتر زرافه ای رو زیرو رو میکنم، چیزی واسه تغذیه ملپومن نمیبینم!
باید کل دفتر سانسور بشه....
هیچ کس احساسات دفتر زرافه ای رو کشف نکرد
وختی داشت خودکشی میکرد که دیده بشه.
هیچکی بهش احترام نذاشت وختی که خاست نخوننش!


بد زمونه ای شده آقا!
جنسیتتو باید جاااار بزنی تا بهت به عنوان "یکی توی اجتماع" نگا بشه!
باید مشخصا همه رفتارای جلف دخترونه رو داشته باشی. تا بهت نگن یارو غیر آدمیزاده.
وختی نمیشناسنت، حتما باید ذکر کنی یه "مونث" ی، که متوجهت باشن.
باید رو خودت فلش وصل کنی.
نمیشه اول متوجه بودنت باشن، بعد چی بودنت.
زرافه جان!
بد زمونه ای شده.
آره دادا!
بد.




پی نبشت: احتمالا این دفه هم به مدت یکی دو سال از دست میرم. بعدش دوباره رو به را میشه . خدا بخاد!