آقا ما یه سری رفیق بیست داریم که به ما گفتن بیا بازی. ماهلیمو و مستر آبستن!
مبنی بر این که: از کليه ي فارغان محترم دعوت مي کنيم که ديدگاه حکيمانه ي خود را راجع به عشق به
هر صورتي که صلاح مي دانند ( اعم از نقاشي . مقاله . شعر . انشا . اس ام اس، پوستر
و غيره ) در يک پست تشريح نمایند.
3 گانه عشق و عاشقی به روایت ملپومن
ایزد بانوی تراژدی
مقدمه: در متون معتبر جانور شناسی آمده که:
" ژینوس عاشق همه چیز
است؛ مگر این که خلاف این ثابت شود."
گانه ءاول:
آن زمان که خداوند موجوداتی
از دسته من را خلق میکرد، دستش زیاد به دوخت و دوز نمیرفته.و دریچه قلب مارا گشاد
گرفته . خلاصه باسه همینه که روحیات و احساسات ما حالت کاروونسرا رو داره!
که این گاهی معضلیست!
گانهء دوم:
نامه به
"یک" معشوق:
آقای مکانیک زیبا و خوش استیل جوون هیز محترم:
من بعد این همه وخ هنوزم شما رو میبینم دست و دلم میلرزه
.اما دلیل نمیشه عاشق آقای قاب ساز روبروییتون نباشم. خوب به من جه اونم خوشگله.
من میدونم این چن معشوقیتی هیچ پسندیده نیست. اما دست من نیست. من اون آقای شلوار
فروش شلوار دوز ارمنی رم دوس دارم. میدونم شما هزار بار خوشگل ترین. حتی من پسر
همسایه رو فقط به خاطر دیدن شما آوردم اونجا! اما اون زیادی با آقای قابساز فک
زد... نرسید که شما رو از نزدیک ببینه.منم از دیدن شما از جلو محروم موندم. من
واقعا شما رو دوس دارم! چه از سر جوونی تو چال مکانیکی بوده باشید و شاگرد مکانیک
باشید چه نه.
این که شما مقادیری عمله اید اونقدا مربوط به من نیست! من
برام فرقی نداره.
وختی که شما توی مکانیکی ارمنی کار میکنید ینی خودتونم
ارمنی اید؟
من خاطره زیاد خوشی ندارم از هم ملیتانتان البته. اما کلا
همه را دوست دارم.
مثلا همین آقا یوسف! هم خوشگله هم مهربون. معلول بودنش دلیل
نمیشه خوشگل نباشه و من عاشقش نباشم. من دوستش دارم وفتی "آبجی" خطابم
میکند.
اما همه اینها دلیل نمیشه من معشوق هایی که در اصناف مختلف
دارم رو ندیده بگیرم. نمونش آقای بقال دم مهد کودک! خوب واقعا بدون عینک قیافش
عالیه! تازه! همربونم هس خوب! یا حتی آقای کتاب فروش. اصلا هیچ میدانید من یه
مدت از بالا پشت بوم زاغ سیای آقای همسایه
چینی را از پنجره آشپز خانه اش چوب میزدم؟! بدانید و ندانید که مهم نیست.
کلا من فقط فقط میخواهم به شما بگویم که هیچ کدام از
معشوقام دلیل نمیشن که من شما رو کم دوس داشته باشم. چه شما بفهمید چه نه!
من هیچ کنترلی روی عاشق شدن هام ندارم! تخصیر من هم نیست.
خلاصه که نمک در نمکدان شوری ندارد
خجالت میکشم ژینوس خط خوبی ندارد .
از همسادگانتان.
گانهء سوم:
_ آن روز که خداوند داشت تو و یه آدم دیگر را
میآفرید، اول رفت سراغ اون یکی. یخده نگاش کرد و شروع کرد به کار. هر کودومتون از
زیبایی یک سهم داشتید .
خلاصه خدا شرو کرد به کار
کردن و بعد یکی دو ساعت به خودش اومد و دید که ای دل غافل!نصف بیشتر سهم تو رم خرج
اون یارو کرده .خلاصه حسابی عذاب وجدانش گرفت. داشت هی به خودش میگف که چیکا کنم
چیکا نکنم که یهو یکی از فرشتگان مقرب
اومد و فرمود:" الاحساس افضل الخواصین." این شد که خدا به ذهنش
رسید عدالت اینگونه تا انتها خرج میشود که
سهم احساس اون یارو همش خرج تو بشه !
این گونه بود که ملپی بانو
آفریده شد.
از اونورم که میدونستم دوخت و دوزش یه کم لاش باد میداد ، دریچه قلبتم
که یخده گشاد گرفت و دیگه شدی هنگامه! این شد که تو موندی و غدد ترشح هورمون احساس
توی بدنت که صبح به صبح عین یابوی یونجه خورده تا ته ته شب کار میکنن. ایرادشم اینه که این هورمونا هیچ پایداری ندارن. هر
ده سال یه بار یه دونه هورمون پایدار ساخته میشه.
_ یه چن وختیه که اون هورمون پایداره ترشح شده !
تیتراژ آخر :
الان که حساب میکنم
میبینم که عاشق همه چیز بودن خوب است. باعت میشود لحظه ء انسان به شادی سپری شود.
اما این فقط برای حال زیباست.
آینده انسان با این احوالات به ف...ک میرود!
میرود!
حالا من دعوت کنم با احترام: مهشات را!(چشم آب نمیخوره اما نامردیه اگه نیاد.) آقای شهاب را! خاتون را! شوفر تاکسی را! اسلییییپر را! ووو بیخن خان را!
و همه که تو لیستن را!
میشه خیلی راحت شادش کرد.
خیلی
میشه بهش خندید . بعد اون شاد بشه!
میشه بهش سیب داد ،خرمالو داد ، چیزهای نقره ای رنگ داد ، بعد سریع خوشحال بشه.
میشه موسیقی محبوبشو گذاشت که ظرف یه ثانیه، اندازه کل زندگیش شنگول بشه...
میشه باهاش توی علفا خوابید و آسمون نگاه کرد، تا آرامششو بی کاست فهمید.
میشه بااش پاستیل خورد، میشه پاستیلای هلویی رو واسش سوا کرد و خندشو زود دید.
اما وختی شاد بشه....
وختی شاد شد دیگه دنیاش سفید و سرخابی میشه....
آبی نفتی میشه...
دیگه چشماش فقط آسمونو میبینه...
دیگه عاشق همه چییییییز میشه....
دیگه ژه میشه...
اون موقع آرزوش فقط مردنه .
چون احساس میکنه همه چیز براش تکمیله و هیچ آرزویی نداره.... احساس میکنه همه زیبایی ها براش به آخرش رسیده ...
اما خوب.
انتظار نداشته باشید شادیش بیش از یه ساعت یا دو ساعت طول بکشه.
گریه درآوردنشم که آسونه!
جلوش یه بچه بذارین که داره میخنده.
یا زیادی خوشحالش کنین.
یا حتی فیلمای عاطفی بذارین!
یا بهش یه دختر و بابا نشون بدین که دارن با هم میخندن.
میبینید چطوری اشکاش میاد.
خیلی راحت میبینین.
دنیاش به همون اندازه که پهناوره، کوچیکه.
پی نبشت: اگه با من دوس میشدی...
من از تاریخ رد میشم یا تاریخ ازمن؟
گاهی از من جلو میزنه به هر حال!
گویی در حرکت باشم! و اون ایستاده ... اما جلوتر از من.
و گاهی من ایستاده م و تاریخ رو میبینم که به دو از من میگذره....
اگر من انقدر ساکن باشم...پس زندگیم اندازه گه هم نمیارزه.
زمان و مکان گویا منو گم کردن....
اما دست نیافتنی بودن جنبه مفید من است.
شاید بشه به کودک گفت که اون چیز دراز راه راهی که داشت رو زمین ملق میزد یه تیکه نخ بوده که باد تکونش میداد، اونوخت بچه قانع شه و گریه نکنه! جیغ من هم یادش بره.
اما من دیگه هیچ وخت یادم نمیره که انقدر یهویی اون مارمولکه رو با پای بدون کفش له کردم که دمش پرید اونور تر و شروع کرد که تنهایی تقلا کردن . اونوخت گریه نکنم.
دیگه همیشه اونجاروی زمین یه دم خالیه که تنهایی تلاش میکنه.
پی نبشت:اون چیز صورتی سمجی که چسبیده بود به موکت روده شه؟ معدشه؟
امشب که ماه داشت منحصرا بر من میتابید،
و هر دلبری ای که میخواست میکرد ،
من توی تاکسی عاشق آقایی شدم که مخلوط بوی ادکلنش با آدامس موزی، بوی مرموز ترین خاطرات کودکیم را میداد.
پهنای لبخندم شاهد لذت بی نهایتم بود.
و بتوون با تمام حساسیتش سونات مهتاب را در گوشم فقط "برای من" می نواخت.
دکتر ِ خر !
دکیِ گاو!
دکی علفیِِ بیشور.
آخه پیش خودت حساب نکردی که تو این یه ماه من بی قهوه مُردم هیچ، تازه سیب و انار و بادمجون و فلفل نخورم!؟!!!ینی من! انار! نخورم؟! سیب؟!!! هیچی نه! فلفلم نخورم ینی؟
ینی در جه حد احمق آخه؟!
پی نبشت: تازه اینا که گفتم یه دهم اون لیست"نخوردن" هام نیس! دکی خر!