هو! من خودم میدونم که ازون در زرد چیزی قرار نیس بیرون بیاد!
اما نه وختی بودن شما بهتر از نبودنتان باشد آقا!
آدمیزاد بودنتان را به رخ من نکشید.
من خودم ختم آدمم!
منو نگا!
نه لامسسسسگ! نا محسوس نیگا کن من نفهمم که وختی دارم دنبالت میگردم داری نگا میکنی!
خوب تو نمیفهمی من خجالت دارم؟
پی نبشت: ( یه درصد فک کن که باشم!!!)
آقا بیا یه بازی!
اسمش ریفرش بازیه!
من! اول!
ببین الان من ریفرش میکنم...
بعدش نوبت تواه!
خو؟
*_ آخه من چطوری با یه انار تو دستم دگمه های شلوارمو ببندم؟
*_ مامان مامان! به خدا من دست به انارای تو یخچال نزدم! من هیچ کدومشونو آبلمو نکردم!
_ پس این خط قرمز چیه رو دستت از انگشتات تا آرنج؟
*_ بیا این انار مال تو!
_ آخه این انار هم چاقه هم آبکی! من چطوری خشکش کنم؟
_ خشکش نکن! آبلمو کن بخور.
*_ این جیه تو دستت؟
_ انار!
_ اااا! چقدر خوبه واسه رنگ کردن مرینوسامون!
*_ تو آب انار بخر من آبشاتوت!
با هم بخوریم.
_ قبول نیس... آبشاتوت تو یخ تره...
_مرسی آقای آب انار و آبشاتوت فروش. پوس اناراتو میدی من ببرم؟
...
...
_ اگه آبشاتوتو با آب انار قاطی کنیم چی میشه؟
_ هیچی ! یه کوچولو منفجر میشه و بخار میکنه! عوضش خوشمزه تر میشه.
هر کی کامنتینگو پیدا کرد...:ی
ممکنه لطفا بازم باشی؟
لطفا؟!
پی نبشت: احوالات ناجور.این پست ها نمیدونم چرا این جوری میشن. فعلا ریدمانم تا بعدا !
برای اینکه دوباره از اول خودم باشم ، باید از تو کند. تو جنبه نداشتی برای فهمیدن این که برای من لازمی. باید از تو برید. تا دوباره مبتذل نباشم.
هیچ چیز را اینجا رمانتیک نمیبینم. پس گمان نبرید.
هی من اینجام!
بله!!
این طرف!
...
ا؟ دنبالم نمیگشتید؟!:|
فکر کردم شاید صدام کردید.
خب برنگردید! زور که نیست.
گردن خودتان است! اختیارش رو دارید.
از روی دستها عاشق میشوم معمولا....
سفید ... استخوانی با ناخن های از ته گرفته...ته استخوان ها همیشه از پشت دست بیش از حد بیرون زده
دستها خودشان به تنهاییم زنده اند.
دستها بو هم میدهند ... اگر خوب و مرغوب باشند....
دست ها همه کار میکنند...
دستها....
خوب بود اگر زندگی فقط دیتیلی بود از دستها....
آنوقت همه چیز آشکار بود...
انگشت های من میدویدند... به آن دستهای سفید که میرسیدند مینشستند و بی حرکت...آنوخت که بیحرکت بودند ینی دارند نگاه میکنند...!
بعد یهو میدویدند خییییلی دور....
بعد مینشستند... نگاه میکردند... به همان دستها که بین چشم ها و آسمان محو بود....
اما کدام چشمها...
چشمی که نبود....
چشم های ریز ...درشت ... پف کرده...
که هیچ وقت در کادر نبود.
در یک روز ،
به این میگویند عجب شانسی!
و به آن میگویند شانس گه.
و ترکیب این ۲ تا چیزیست تو مایه های گه صورتی خوش بو!
پی نبشت: آخه زنیکه خر! کدوم الاغی تو بارون پنجرو رو می بنده؟! واسه همه هم یه تنه تصمیم میگیری خیلی جدی.
پی نبشت : میخوام بدم برام یه میدل فینگر سوپر سایز درست کنن، بذارمش دم در دانشگاتون.
_ ببخشید... من میخوام بدونم ماه شما رو زاییده یا شما پدر ماهی که اینقدر شبیهشی؟!
_ بله؟!
_پرسیدم با ماه نسبتی داری؟
_ با ماه؟
_ بله! با همون لام کم مصرف آسمون.نسبتی دارین؟
_ هه هه!
_ آره انگار نسبتی دارید! جفتتو ن آدمو روانی میکنید !اون با زیرکیش و شما با نفهمیت.
_ هوی! من نفهم نیستم!
_ اگه نبودین که 3 بار نمی خواستید جمله تکرار بشه تا سلول های مغزیتان به کار بیفته!
_ عجیبید!
_ شما نیستید اما!
_ من فرزند ماهم پس!
_ انقده دوست داشتم عروس ماه باشم.... خنگی و زیرکیش چه توفیری داره!
_ چه وقیح!
_هوی! خفه شید ! یادتون نیست من نسبتتونو با ماه براتون گوشزد کردم؟!!
_ بابا این یارو شیرین میزنه اصلن! کی تورو تنها فرستاده تو خیابون؟
_ پس با کی بفرسته تو خیابون؟!
_ من که میررررم!
استاد جان! ببخشید دگمه تان باز است.
استاد دیگر جان! شما که سمت هاتان را در انجمن موسیقی ایران و انجمن خوشنویسان و یک عالم انجمن دیگر برشمردید ، از املا و تلفظ برایمان بگویید. استاد مرگ من اگه تونستی یه بار درست بگی "مشق" !
ینی این آدم بیست بار بنویسه یه چیزو... منم کل بیست بار بمیرم از خنده .جدا فراتر از تصور عالیه.
شما ۴۵ دقیقه مونده کلاس تموم شه میای، اونوخت ما نیم ساعت جلسه بعدو زود بیایم؟
عجب روحیات خجسته ای دارم این روز ها!
عاشقتم خداوندا که ار اول مهر هوا سرد شد.
استاد مهربون دومی بهم جایزه داد !:ی
استاد هندسه نقوش یه سری سوال هندسه دوم راهنمایی میگه. و من حافظه م رو از تو آب نمک در میارم. اما فایده نکرد.
اتاق بوی تراژدی میدهد.
اما من نسرودم.
یکی من را دور زده!
شاید یکی از آن هفت خواهر خرم!
یا آن حماسه سرای هشتم!
شایدم دوران من به سر رسیده!
کسی ما را باور ندارد...
نه! برای خواندن و سرودن برای بقیه دیر است !
قبول!
اما برای من هم میسرایند بی وجدان ها!
من !
که خودم اینکاره بودم از هزار ها سال پیش!
گویی خواندن هم دیگر از ما بر نمیاید!
خودتان را جمع کنید ایزدان!
بروید در کتاب ها پنهان شوید.
تا با هادس محشورتان نکنند.
آپولون!
مرگ مادرت بیا من را بگیر خلاااااااص!
شاید رفتیم توی دریا پنهان شدیم!

دیروز فک کنم ساعت ۵ بود!
جلوی چشمهای من...
که ماه و درخت گردوی حیاط با هم آمیختند
درخت گردومان گل داد.
من هم خندیدم.
پی نبشت: ماه دیروز بعداز ظهر دیوانه کننده بود.
دیوانم کرد.
کاش.
با من هم می آمیخت.
خداوندا ما از تو فقط یه ذره حسادت خواسته بودیم در وجودمان!!
با این همه چه کنیم آخه!؟
ریده شد به ما با این احساسات زیادی خب!
روی یک استخوان پوسیده،
کتاب میخوانم و میخندم.