تبليغاتX
Last Melpomene!
Last Melpomene
اینجا کسی نیست... شاید
بیست و نهم شهریور 1386
سقف بیست و نه سانتی من!

 

دوستان ! به روح پدر و مادر ما بد و بیراه نفرستید که چرا انقدر زیاد است!

 

 

 

اینجا همه چیز بد است

و سقف که میخواهد روی سرم خراب شود.

وصندلی که میخواهد زیرم بشکند .

من سنگدل نیستم

صندلی را ول میکنم چون خیلی موقع ها از زیرم در رفته و نامردی کرده ...

 اما سقف!! میخواهد خراب شود؟!

نردبان چوبی هزار ساله مان را به دیوار تکیه میدهم.

_ دیوار همیشه با من دوست بوده . تنها تکیه گاه مطمئن ! این بار هم مطمئن تر میشود_

و از آن بالا میروم

با این که از پله های نردبان که یکی در میان چوبشان شکسته و پدر جای آن سیم گذاشته میترسم ،

اما به سقف که فکر میکنم ، بالا میروم.

_ از به خرپشته رسیدن که ترسناک تر نیست!_

و به سقف که میرسم، نگاهش میکنم... رویش را آن طرف میکند

بغلش میکنم!
_ میترسم از نردبان اما به دیوار مطمئنم!_

محکم تر!
سقف سرد بیچاره

میبوسمش!
آنقدر حرف میزنم  با او و بغلش میکنم که نرم میشود!
با من دوست میشود

نه! به اندازه دیوار دوست قدیمی نیست !

اما احساساتی تر است.

دیگر نمیخواهد روی سرم خراب شود

پایین میآیم و صندلی شکسته را نگاه میکنم!

_ شاید برایش شکلک هم درآوردم!_

همهء  چیز هایم را در بغلم میگیرم و به دیوار تکیه میدهم .

از کجا میدانیم؟!  شاید سقف دلش میخواست جای دیوار باشد که بیشتر لمسم کند!

سقف احساساتی بیچاره!

_ اگر یک جوری بگویم که دیوار نشنود، من هم بدم نمی آمد گاهی،فقط گاهی ،سقف جای دیوار بود!_

سقف عاشقم شده!

یک لحظه هم رهایم نمیکند!

وقتی که از خانه بیرون میروم،_ میدانم برایش سخت است اما_ از دیوار میکند و بالای سرم راه میرود!

من و سقف بالای سرم در خیابان

بدون هیچ ستونی!

_ مثل آن آیه میماند که در آن، آسمان بی هیچ ستونی بر روی سرمان خراب نمیشد!_

با هم راه میرویم...

سقف بی نوا نمیفهمد که من باران و برف را دوست دارم!

غیورانه سینه اش را برایم افقی علم(!!) کرده و سایهء سرم شده!

من سنگدل نیستم!

نمیخواهم که سقف غمگین باشد. به رویش نمیآورم که معشوق من باران است ، نه او!

گاهی ، فقط گاهی که رویش به من نیست،

دستم را از زیرش بیرون میبرم و با بارانم معاشقه ای کوچک میکنم!

بعد دستم را مشت میکنم و کاسه ای میشود تا باران جمع کنم .

 میخورمش!

باران کثیف بیچاره!

او که دلش نمیخواهد کثیف باشد! اما چون هوا موجود خبیثیست ،هر چه را که سر راهش باشد کثیف میکند...

اما من به فکر کثیفی باران نیستم!

 او مرا دوست دارد! نمی کُشد! پس میخورم آن مشت بارانم را ،

قبل از اینکه سقف رویش را برگرداند !

و وقتی که خسته میشوم از راه رفتن...

من و سقف با هم

 تصمیم میگیریم که بدویم!

او زیر باران و من زیر او و دست من زیر باران!

میدویم....

میدویییییییم ...

 

 

هر آنچه از کنده شدن سقف به بعد خواندید، همه فیک بود و فانتزی!

سقف که کنده نمیشود!

به یک دلیل! فقط یک دلیل !

سقف موجود دلرحمی است و میداند که مادربزرگم روی او راه میرود.

و مادربزرگم نمیتواند روی او راه برود وقتی که او میدود و راه میرود!

مادربزرگم پیر است...

سقف موجود دلرحمیست...

دلیلش هم همین!
ادامه: اما یک راز را به شما میگویم...

از آن زمان مست بوی باران شدم که روی سقف کاهگلی چکید...



 

 

پی نبشت: :|

بیست و هفتم شهریور 1386
بیس هش تا جلفم!
 

 

 دقیقا!

من به طرز نفرت انگیزی جلفم!

جــــــــلف!

نه اینکه جلف شده باشما!

از اول هم بودم!

حرفیه؟؟

:|

* مخاطب خاص.

بیست و چهارم شهریور 1386
بیست و هف ناحیه از مغز که سر درمان شدن ندارد.
 

اگر یه درد فیزیکی در طی سالها  با زدن و فشار دادن و کوبیدن به دیوار خوب نشده باشه، باید چیکا کرد؟

  ۱) هجامت!!

  ۲) مرگ .

  ۳) بذاریم کل درد انقد توی جون ما بمونه که باهاش خو بگیریم! با درده رفیق شیم.

 ۴X) مراجعه به دکتر علفی.

 

هیچ وخت مرگ انقد نزدیک نبود....

 

دکتره شانس بیاره  به این نتیجه نرسه که منم مث پیرزنای فراموش شده توهم درد دارم. چون قدرت پاره کردن هر نوع انسانی در من هست. مخصوصا در مواقع شدت درد.

بیست و سوم شهریور 1386
بیستو..... نمیدونم چن!

اگه بدونی اون یارو با اون ابهتش دوست داره،

به خودت توی خودت افتخار میکنی

وقتتو بیشتر خرج آینه میکنی !
میسابی...

توی خیابون

با سر بالا

به هر نا کسی نگاه چپ میکنی.

توی خودت عروسی میکنی.

شاد و خوشحال

خواب هاتو جلوی آینه میذاری تا برات تعبیر کنه

و آینه که نمیدونی دروغ گو اه، برات تعبیر به عاشقی میکنه... .

میری... میای...

سر خور مادرت نیستی...

منتظر قرار بعدیت،ایمیلتو چک میکنی.

پیغامای ریخته شده توی تلفن، که از هر صدایی واقعی ترند

هوا رو بو میکنی....

وقتی دیگران توی خیابون بهت یه جوری نگاه میکنن، دگمه های مانتو تو چک نمیکنی! فک میکنی حتما چون خوشگلی!

همین!

 

تراز زندگیت رو روی زمین آرزوهات میگذاری

احساس میکنی مایعش بیش از حد صافه...

مسرور میشی

سالها به خودت توی آینه خدمت میکنی...

 

 

اما وقتی از چشم افتادی.....

...

 واقعا نمیدونم چیکار میکنی...

اما مسلما آینه رو دوست نخواهی دونست.

نوزدهم شهریور 1386
ربع قرن هم همینقد سال است... بدو بدو بهش میرسیم.
 

 

کل زندگی و دلخوشی منو احمق هایی تشکیل میدن که توی دلخوشی های قرضیشون موندن...

و اینجا چراغ ها خودشون نمیدونن چرا روشنن...

و ما به اطرافیان روشنمون افتخار میکنیم...

دور و برم یه سری آدمن که بود و نبودشون توی لیست زندگان خداوند بستگی داره به اینکه کی ازرائیل بیکار باشه و واسشون اونور یه جا خالی کنه... اگر نه "اینجا" اونقدا بودنشون مهم نیس...

و خود منو روحیات و ذهنیاتی تشکیل داده که به شدت مریضه...

عقده ها این کاررو با آدم میکنن میدونین...

عقده ها روحیه انسانی آدمیزادو به ...اا میدن

 

لطفا بلوزای بنفشو درآرین از تنتون...

لطفا...

عقده ها با آدم قایم موشک بازی میکنن پدسسسسگا !

وقتی که پیدا نیستن... فقط خنده های ریزشون آدمو عصبانی میکنه...

 

هفدهم شهریور 1386
 

*آن موقع که نتوانستیم در بلاگ اسپات بنویسیم و راهی این بلاگفاک شدیم، دقیقا ۱۷ شهریور بود.

آنوختی که شروع کردیم که جز فقط برای خودمان بنویسیم، دقیقا ۱۷ شهریور بود...

آن موقع که رفیقمان بهمان وبلاگ کادو داد... نه! ۱۷ شهریور نبود! قبل تر بود!
اما اگه نمیداد، ۱۷ شهریور هیچ روز مهمی نمیشد.

حالا هم نیست ااونقدا مهم البته...

آنهنگام که من معتاد این ملپومن شدم، دقیقا ۱۷ شهریور بود...

اما این که" ملپی جان" از کجایم درآمده سوالیه واس خودش...

یک سال زمان کمی بود... برای این همه بالیدنم...

تبریک که ندارد اما به یاد آوردن دارد!

مثل تولد

 

*در این شب عزیز، اگر رستم توی جوق آب نییفتاده بود و بوی گه نگرفته بود، مجبور نبودم توی تشت بسابمش و رو بند رخت،آویزونش کنم.

رستم : سایه سر! مرد خونه! آقا!
خرجیمونو رستم خان میدن: کیف پولم.

*هوا صاف است و من لحظه به لحظه احمق تر میشم. عقده هام سرشان باز تر میشه... معده دنیا تنگ تر میشه... و دهنش گشااااادتر...

 

پانزدهم شهریور 1386
بیست و سه...ما فقط میخواستیم هفتا باشیم...
 

 

بگذارید یک چیز هایی را از یاد ببرم...

 

بگذارید جنین بی نوا راه خودش را برود...

هرچند آن، زندگی در دنیای ما نباشد...

چقدر راحت گول تخیلاتمان را میخوریم...

ساده...

بگذارید مادر نادیده اش احساس گناه کند که ناشکری کرده... و حالا فرزند زاده نشده اش ، در رویاهایش هم مرده...

پس چه میماند؟!

بگذارید کودک بینوا این آرزو را تا عمر دارد در سر بپروراند که مادرش برایش همبازی به دنیا میآورد.. اما نفهمد که کدام دنیا ...

بگذارید پدرش گریه کند... تا میتواند... که کودکش تنها ماند هنوز...

که جنین رویاها در رویاها مرد... که حتی کسی گریه اش را هم نشنید...

همان جنین که نمیدانم چه گونه در ذهن ما سه هفته ای ۲ ماه رشد کرد...

 بگذارید جنین ۲ ماهه فکر کند که نمیخواهندش

بگذارید برود...

بگذارید بدانیم که رحم مادر خالی بوده...

بگذارید جنین را در ذهنمان بکشیم... همانگونه که او را پروراندیم...

آرزو و تخیل در دنیا با هم آمیختند اما هر آنچه در دنیا باشد واقعی نیست...

نه ... به اندازه رحم پوچ مادرـ آنطور که خودش میگوید ـ واقعی نیست...

بگذارید جنین در کدام دنیا که نمیدانیم به ما بخندد...

 

 

 

پی نبشت: ذکر کنم که فاااااااااااااااک! گواش میگن کُماس!

پی نبشت: میخواستم مموریال داشته باشم واسه کالی که رفته... نامردیه که رفته...

اما مموریال بلد نیستم بنویسم! شاید ننوشتم که شاید بربگرده

پی نبشت: این یک مموریال است... برای اون جنین که فقط ۳ هفته توی آرزوها غوطه خورد...

و چون مموریال بلد نیستم ، نتیجه این آت آشغالاس که سیر میکنین...

 

دوازدهم شهریور 1386
میس ژینوس و بیست و یک توله اش با هم میشوند به عبارتی بیست و دو!
 

نمیخوام شبا ماه نصفه بتابه.

ستاره هارم دقیقا ۵ گوش می خوام.

بعد که ماهو خوب دیدم ابر های سرمه ای باید بیایند و یه دهن سیر برام بارون بخونن.

چه خوندنی باشه چه نباشه.

 

 

 

پی نبشت:خدا! لطفا امشب چوب جادوت رو به من قرض بده....در حد تغییرات جزیی تو آسمون...

 

 

هفتم شهریور 1386
بیست و اولین قطره باران برای من بارید.

 

 

بیکار که میشوم، دفتر زرافه ای آبیم را بغل میکنم.

جامدادی را روی میز خالی میکنم.

و همه مداد هامو میتراشم.

حتی مداد طراحی ها را هم میتراشم.

آن شاخه درختی که مثل مداد خراطیش کرده بودم  را هم میتراشم.

مداد نوکی ها را نمیتراشم.

نوک ندارند.

سرشان آهنیست

تراشم خیلی خوشگل است خراب میشود.

بعد دفتر زرافه ای آبیم را باز میکنم.زرافه ام جیغ میکشد. خم شده دردش آمده.

و مینویسم.

واقع بینانه میدانم که دفترم ترک برداشته.

نشکسته اما هنوز

زرافه را بغل میکنم ، میگذارم یه کناری که بچرد ! شاید روی زمینه سبز گلیم اتاق مامان و بابا!

که حداقل دلش بخواهد بچرد .توی این فشای آبی دفتر که چریدنش نمی آید !

سبز باید باشد.

مینویسم:
_ ببخشید... حالا شما که خانه تان باران دارد، یک چکه، فقط یک چکه برای من بیاورید.

_ یک چکه را چکار میخواهی بکنی؟
_ شما بیاور! میبینی.

 

وقتی که آوردید، یک چکه باران خوشگلم را نگاه میکنم.

اول میخورمش! مزه باران میدهد!

بعد درش میآورم و میریزم توی وان  ودر آن غرق میشوم.

وقتی که خوب غرق شدم و مردم، جنازه ام را با آن میشورم!
خوب شد که نماز مردگان بالای سر جنازه ام وضو نمیخواهد !

من اما نفهمیدم قحطی جا آمده که کنار مرده شور خانه راز و نیازشان گرفته...

بعد شب ها که کسی نباشد می ایم و قبرم را با آن چکه باران میشورم.

تو رو به جان عزیزت گلاب نریز!
خوشبو نیست!


مرده ها هم تشنه  میشوند . از اون تیکه سیمان نشده  قطره بارانم تو میآید و میریزد روی کفنم!  بعد سر کفن را گرم میکند  و وقتی که حواس کفن به کرم خاکی ها گرم شد، میآید تو ودر دهانم میریزد!

باران هم خوشمزه است، هم خوشبو

 بعد یه درخت میکارم بالای قبرم ، چیکه بارانم را میریزم روش تا بزرگ و قوی شود.

عید، چکه بارانم را روی دستمال میریزم و با آن برگهای درختم را تمیز میکنم.

چکه بارانم را میریزم توی گالن ماشین پدرم که وقتی اینجا میاید، توی صف شیر آب بغل قبر معطل نشود.

تابستان چکه بارانم را میبوسم،  بغلش میکنم، خداحافظی میکنم و میریزم روی زمین سیمانی قبرستان تا تابستان بخارش کند و به رفقایش برسد دوباره...

اگر معرفت سرش شود ،

قطره بارانم پاییز روی قبر خودم میریزد.

 

 

 

 

پی نبشت: ( در طول تابستان که قطره بارانم به زادگاهش سفر کرده، برای آنکه دلتنگ صدای باران نباشم لطفا بالا سر قبرم یکی دو دقیقه آخر آهنگ suicide veil  آناتما را پخش کنید.)

با تشکر.

                                           ملپی بیکار!

 

 

چهارم شهریور 1386
بیست تا عنوان از شما!( خالی بندیست.این فقط پنجمیشه.)

شماره ۵!

در آسمان ،آن شب ضیافتی بر پا بود.ابرها هیاهو میکردند و بیقرار زایش فرزندشان را انتظار میکشیدند ؛بر هم میکوبیدند و نوری برق آسا آسمان را از هم میدرید. صداس شکاف آسمان، قلب میهمان را نیز می شکافت.

_ مادرم در میان آذرخش گرفتار مانده....درخت من! ذهنم از فکر او مغشوش است. تو که سخنوری و دانا مرا با سخنانت ازین هول بی ثمر برهان!
_ میخواهی برایت داستان یکی از آن پریانی را بگویم که خود را به پای پرتوی ماه انداخت؟

_ بگو درخت کهنسال که جز سخنان تو در این دشت تا به حال چیزی آرامشبخش تر نیافتم.

_ آن پری نیز همسان پریان دیگر پوستش به شفافیت مهتاب بود و هیچ مو بر سر نداشت.هنگاهی که از تپه باال آمد به دنبال سایه اش گشتم اما آن را نیافتم.

یقین کردم که او نیز پری است و پریان جملگی مسخّر ماهند. هنگامی که به میان تپه رسید،ناتوانی زانوانش خود را آشکار کرد و پری لغزید، لیکن نیفتاد. چیزی در میان پیراهنش خود را نشان میداد که مانع از افتادنش میشد.

چشم بر زمین داشت . میدانست که ماه آن هنگام در میان ابر ها پنهان است و، پس درنگ کرد. اما بدنش قرص بود و بازوانش مصمم.

آن زمان که ماه ابرها را پس زد و در آسمان پیدا شد، پری گردن افراشت و ماه را نظاره کردساعتی بی تحرک خیره مانده بود.

ناگهان خندید... به درشتی خندید...  میخندید و قهقهه اش ابر ها را  میترساند و به دور تر ها می افکند.

پری میخندید و پیش میامد ! زیر لب آواز میخواند و میخندید! به من که رسید، بازوانش را از هم گشود و به دور خود چرخید...چرخید و چرخید... آنگونه که میشنیدم، ماه نیز میخندید!

همچنان که بر خود میچرخید، با قدم هایی نا آگاه به راه افتاد و به دور من چرخید...بر خود میچرخید و به گرد من میرفت... من این گونه شب ها را بسیار دیده بودم و  عادت پریان را به خاطر داشتم . اما باز هم شاخه هایم به لرزش افتاد.

صدایش کردم.. اما نمیشنید!
قطرات مانده بر تن برگهایم را بر او افشاندم ؛ اما بی فایده بود.پری از خود به در شده بود و هیچ نمیفهمید ، مگر تلااو ماه را.میچرخید و حرارتش برگهایم را میسوزاند... چنان گرم شده بود که بدنش یارای تحمل آن را نداشت. پس جامه از تن دردید.

پیکرش لرزان شده بود... میچرخید و کاهی به تنه ام میخورد و بدنش خراش بر میداشت ؛ اما سر بازگشت نداشت... افتان و خیزان میچرخید و چشم از ماه روسپی نمیگرفت...

گویی دیگر توان این چنین چرخیدن را نداشت !

هنگامی که بر زمین افتاد، سپیده میهمان  آسمان شده بود ؛ اما ماه هنوز آسمان را رها نکرده بود...

 

پی نبشت: بیربط! اما من اینجام شاااااااااااااد! سعی میکنم اما قول نمیدم جنبه مو حفظ کنم.

یکم شهریور 1386
نوزده ساعت در لٍجاست.(دقیقا لجاست.)
 

*احساس میکنم یه بویی گرفته ام....

 

پی نبشت:خانوم ما بگیم؟ بَلَتیم خانوم!...

                 خانوم تورو خدا ما بگیم؟

پی نبشت ۲: بوگو بابا جان!

 پی نبشت اولی:بوی گه ماندگی...:ی

پی نبشت دومی:(در خودش) عجب گه شوری.

 

یکم شهریور 1386
هیژده نفر که چار نعل دارن میرن جلوی چشمم ممممممممممحو.
احساس جا ماندن میکنم !

به خاطر همین زیاد به جلو نگاه نمیکنم!

هیچ ناامید هم نیستم!

هیچ!