تبليغاتX
Last Melpomene!
Last Melpomene
اینجا کسی نیست... شاید
سی ام مرداد 1386
هیوده سالش که شد، تازه آدم شد.

خود سانسوری یک مرضیست که هر آدمی یک زمانی دچارش میشه.

دچار خود سانسوری گهی شدم که هیچ دلیل قانع کننده براش ندارم.

چی میشد با اسهال شدن،همه چیز،مطلقا همه چیز شسته شود ؟

دیگر بدون اجازه دفترآبی زرافه ای م  هیچ کاری نمیکنم.میدانید، وقتی چیزی برای گفتن نداریم، سکوت رفتار مناسبیست. اما وختی انسان به مزخرف کویی بیفتد دیگر هیچ نمیفهمد. عین اسب چهار نعل میرود در راه خود فروشی !

هر آنچه را که موقع نوشتن زیرم قایم میکردم را جلوی چشمام نگه میدارم و میخندم.!

وقتی خودتان 10 روز لای دفتر زرافه ایتان رو باز نکنید ، یبوست نوشتاری میگیرید. آنوقت باز هم قریحه ای برایتان میماند؟؟(اصراری ندارم که بگویم قبلا بوده!)

وقتی سهم شما از یک آدم ، در 20 روز فقط 4 ساعت باشد ،آن هم بعد از 7 سال، دیگه چه انتظار شادی مفرطست؟!

وقتی هیچ کس نمیفهمد که چرا، چه رازی را میتوان عیان کرد؟
همیشه میگفتم زندگی گه است به خاطر اتفاقای آشغالش!

اما الآن باز هم احساس میکنم که گه است!

بخاطر بی خاصیتیش؛ که آدم را با سکوتش عین اسبِ توی طویله جامانده  رها میکند و میگذارد میان پهن ها کپک بزنیم.

چه توانایی دارم که دنبالش بدوم و ازش "اتفاق" بخوام؟!

نه جدی!
چه چیز عمیقی فرایم بخواند که در زهدانم دانه شرارت بکارد؟(منشا سلامت روحی من آنجاست! این را وقتی فهمیدم که قل قل هیجان هایم را آنجا حس کردم!)

چه انتظار "مانند گذشته بودن" می ماند وقتی زندگی ما را عنتر خود کرده و بهمان میخندد!
وقتی میدانید که قرار نیست آخرش اتفاقی بیفت،دیگه  وسطاش براتان بی خودی میگذره...

وقتی به پوچی ای اینچنین خالی کاذب می رسید، حتما در مهد کودک مشغول به کار شوید.

عرشیا ها و سام ها همه چیز را ازتان میشویند! باور کنید!
شوق عکس انداختن با فرزند محبوبتان ،همه خاطره های خاکستری را عین شیر ، می بُراند !
چیز سفید و سرخابی ایست این هیجان کودکانه!

 که رازتان را مرموز تر میکند و اسمتان را مضحک تر!

 

 

پی نبشت : وقتی اسم آدم در کتاب اسم نباشد، انگار که خود آدم کلا نباشد!



بیست و هشتم مرداد 1386
زنک 16 معشوق!

چرا انقد همه چیزو جدی میگیری؟

چرا فک میکنی قراره اتفاق خاصی بیفته؟
میدونی آخر دنیا چی میشه؟

هیچ!
فقط خدا ساعت شنی رو ازون ورکی میکنه و ما دوباره عین شن های روون ازون بالا میریزیم پایین!

فک میکنی که چی؟!
چرا فک کردی که همه چیز باید خیلی "مهم"باشه؟

ساده تر از ایناس !

خیلی!
 خیلی .

یک بار گفتم!


خارج از محدوده فکر تو .

دور تر...

یکی نشسته و ما رو با انگشت اشارش میشماره !

یکی با چشای دقیییییییییق شن هارو میشموره...

 

 من. فک میکنی از تو اون سولاخی رد شم؟

 

 

یک چیز دیگه:

نمیدونم چه رازی توی این "اجتماعی شدن" نهفتس که آدمو تا سر حد" مثل همه بودن پایین میاره...

 

لیست معشوق هایم: متشکل از انسان و نبات و بی جان و اینا

بهش ساعت شنی رو هم بیفزایید.

همیشه دوسش داشتم .

که نداشتم.

 

در نهایت: فاک تو گور هرچی مشکل مزاجیه! جدن حالم ناجوره! "روش هایی برای درمان اسهال" را نزدیک است تو گوگل سرچ کنم.

بیست و هفتم مرداد 1386
پونزه!

*لوماهوت هم روی زمین نشسته بود و داشت زر زر میکرد! چون خوشبختی خودش را به ماتحت1 رزا خانم تزریق کرده بود!

*گهش بگیرند!2

* قدم هامو در خیلبان میشمردم.آنقدر زیاد بودند که عدد کم آوردم.

*(آن زن) آنقدر بوی خوش میداد که من را یاد رزا خانم انداخت. از بس که با او تفاوت داشت.

(منبع: زندگی در پیش رو!)

 

 کی میتونه عاشق این شخصیت نشه!

محمد!

 جدا من فهمیدم که چرا فقط پسربچه ها رو دوس دارم!

رومن گاری رو که تا حالا ازش چیزی نخونده بودم! اما به هر حال این کتاب3 عاااااااااااااالیه!  اینو که تموم کردم  میرم کتاب فروشی ببینم بازم ازش کتاب هس!

 

 

 

 

یه چیز دیگه! کتاب "خرده جنایت های زناشوهری" را نخوانید ازدستتون پریده! اشمیت است!نویسنده را میگویم! اصن هر چی از اشمیت گیرتون میاد بخونین که شاید دیگه مث اون گیرتون نیاد!:دی

 

 

 

 

1. شک نکنید که به جای این کلمه ، لفظ بسیار داغون تری استفاده کرده بود مترجم! اما خوب منو که میشناسید که چقدر واسه ادب احترام قائلم!

2. زین پس بجای لفظ معروف" گه بگیره" ام میگویم گهش بگیرند!

3.زندگی در پیش رو ( رومن گاری!)

4. (:دی!)

دتس آل!

بیست و سوم مرداد 1386
سینزده که رفت حسنی هم در راه "به مکتب رفتن" شهید شد.14 سالگیش!
*کیوان و "همه چیز" بودن هایش!

*تهران و دود بالای کله اش!

*عرشیا و "شما معلم ما میشید! من میدونم" هایش!

*ملپی و جایگزینی کلمه" بچه هام " به جای " شاگردام" هایش!

 

 

 

 

::گویی "هایش" ِ آخری مورد دستوری داشته باشد.::

 

اینها کلا در زندگی آدمیزاد متاثرند!

حالا اگر از کتاب ها و نوشته ها فاکتور بگیریم.

کلا دلخوشیهامان به یک...یک...یک مو بند است!

(  این مو از نواحی فوقانی صورت من گرفته شده که دائم در حال کنده شدن اند!) دلایل: هیچ !

 

 

 

ریدی به هوا با این تنفست .

من این گزینش کلمات را میپسندم.

!

بیستم مرداد 1386
سینزده که دین و ایمون ندارد! جای آن من را دارد.
مدادم

هیچ کنتراست ندارد.

خاکستریم را لو میدهد.

 

دروغ خوش بوییست.

چقدر دروغ مثل دوغ است.

به همان کشکی که اوست.

 

 

من اینگونه بیفکر نبوده بودم.

خودشان پلمپ کرده بودند خاطراتم را.

 ومن منتظر بودم که هیچ اتفاقی نیفتد!

خداوند ارحم الراحمین است میگویند!

دستهایم را نگاه کردم .

هیچ خطی ندیدم.

باز هم پیچیدمشان و برای فالگیر پست کردم.

گفت خواهد آمد!

گفتم کی ؟ امام زمان؟ !!

گفت این را نشنیده گرفتم ازت!

گفتم از تو هیچ بعید نبود.

گفت به هر حال میاید.

گفت اما او هم کنتراست ندارد.

هیچ نگفتم!

گفتم میدانی من ایمان دارم! فقط فرق دارد.

گفت از خطوط دستت هم کم رنگ تر است.

و من قبل از اینکه چیزی بگوید او را تف کردم!

قرمز و خونین جلوی من افتاد.

منشا پریود های مغزیم!

 

خندیدن و شاد بودنم نیامد!
فالگیر گفت شوهر میکنی!
از بیرون صدایش می آمد.

 

اما من به بیماری ترانسپارنتم افتخار کردم.

باز هم تف کردم.

دومی جلویم افتاد !

سفید و بد بو

بوی شکفته شدن های معده ام را میداد.

خوشحال از تف کردنش!

 

آخری را اما تف نکردم !
عمیق بود.

بالا آوردم!

خاکستری چندشناک.

از عمقم که بیرون کشیده شد و بیرون که آمد!

فهمیدم اشتباه بالایش آوردم!

روحم بوده!

اما کار از کار گذشت و من سوت زنان راه رفتم !

به دنبال آدامس های جویده شده روی آسفالت کوچه گذشته شده مان.




 



 

هجدهم مرداد 1386
دوازدهمین بی ربط!
 

 

مشتری آلمانی دارم!!!!
سلام!!

هفدهم مرداد 1386
عدد هاله! 11
برای من تخم مرغ شانسی کیندر بخرید.

نبود هم توتو بخرید.

نگذارید خاطراتم بوی گه ماندگی بگیرند.

کیوان آمد.

۷.... سال!

شانزدهم مرداد 1386
تاب دهم.

اون روزی که حالم اصلا خوب نیست!
یه عالمه پول میارم با خودم واست!
بعد یواشکی میدم بهت!

بهت میگم این یارو که الان از در میاد تو رو بخر واسه خودت!

میگی من نمیخوام!

میگم تو که نمیدونی کیه! بخر... لازمه!
_ واسه کی لازمه؟ اون یا من؟

_ من!
قانع که شدی

میرم و دوباره از در وارد میشم!

با چشمای آویزون از کاسه که ینی اصلا قضیه چیه؟!

میگم منو ببر با خودت همونجا که شبا میری!
قبول نمیکنی... یکم خودتو لوس میکنی...

شب که شد منم میبری!
اونوخته که من به رویام رسیدم!
حالا دیگه یه خونه پیدا کردم که توش تاب داره... دیگه میتونم همیشه تا صبح ها تاب بخورم.

 

 

خونه ما هیچ وخت تاب نداشته...

 

 

*من هیچی نخواسته بودم جز یه تاب واسه خود خودم.

چهاردهم مرداد 1386
هشت بهشت و یکی به نفع من!
خوشمزس؟!

طرد شدنو میگم!

 

 

 

 

 

 

قیافت ددیدنیه!

 

 

 

بی ربط:مسابقه! هورا!

سیزدهم مرداد 1386
عدد مقدس رفت!
این!

 

 داره از ابر سیاه *مون میچکه!

این روزا مون جای بارون میچکه!

 

 

*مون=ماه خارجکی.

 

یازدهم مرداد 1386
عدد مقدس!!
اگر موهایم آبی بود شاید آدم بهتری میبودم...

اما در حال حاضر  نه!

چون دیگر حتی سرمه ای هم نیست.

هشتم مرداد 1386
شیش.

 

 

«بغلِ» خونم که پایین بیاد

مثل مجسمه گریه میکنم.

اون مجسمه شاهزاده یادته که چشماش از سنگای گرون قیمت بود؟

شاهزاده بی نوای من...

مثل اون.

اما من خیلی فرق دارم.

در حد درک تو نیس...

پایین تر از این حرفا...

ساده تر...

و تو عیبت اینه که چیزای ساده رو نمیفهمی...

گیر میدی به پیچیده ترین مسایل لاینحل خودت

یا من.

اما به من چه.

 

یک چیز دیگر: سکوت من اصلا سرشار از ناگفته ها نیست... سرشار از گفته های پیشینه

هفتم مرداد 1386
2+3
 

ببین! ایراد من فقط اینه که بدون کسی هم دوام میاورم.

بووووووووووق...

سوووووووت...

[توالی "واو" گه.]

پنجم مرداد 1386
هه هه ! چی فک کردی برادر من!

فک کردی اینجا اینجوریاس که هرکی هر گهی که دلش میخواد بخوره؟! 

نه! گاهی خیلی گـُها مجبوری بخوری که اصلا دلت نمیخواد.

 

 

پی نبشت : همه چیز به چگونه خواندن ها بستگی داره.

پی نبشت ۲: همه چیز؟!!!!

پی نبشت اولی: نه همه چیز ِ همه چیز مسلما!

پی نبشت ۲: (به طرف حضار) او بیماری "نغض خود" دارد.

 

 

منم که باز خر شدم.

پنجم مرداد 1386
2+1+0

 

ماه من از دست شاخه های چنار فرار میکند.

 

 

fade out again!

ماه با من گرگم به هوا بازی میکنه! من گرگم و اون تو هوا!

ماه پشت ساختمونا قایم میشه و گاهی به من چشمک میزنه...

moon is fading out again!

 

 

وقتی پشت ابرها پنهان میشه، بهشون حجم میده...

"بودن" میده...

نور میبخشه...

ماه من... سخاوتمند است!

 

 

من بویاییم خوبه، اون شنواییش... صدای "فِید اَوت و "از توی هدفونم میشنوه و شروع میکنه باهاش رقصیدن...

 

 

 

حالا ماه روی تابلوی راهنمایی نشسته... یه ستاره میاد چشمک بزنه... به ماه میبازه... بی سر و صدا با یه ابر اکسپرس در میره...

 

اوا... حالا دیگه ماه نیست... فقط یه تکه ابر نورانی...

 

 

 

 ماه رفت... چشمک خداحافظیشو زد و رفت پشت خرپشته قایم شد....

 

 

 

پی نبشت :ازین لقب ماه زده بسی فرح مند شده ایم...

پی نبشت ۲: ببین تازه این بلاگفا دات آی آر شده؟ من الان فهمستم...

بیخودی دارم خودمو تو جامعه تباه میکنم! من همون منزوی بمونم کم کمش اینه که خودم از ریخت گه خودم حالم به هم نمیخوره.

همینه که هس جی!
همین.

فقط همین.

 

یکم مرداد 1386

 

 

آدمیزاد است دیگر!

نقاشیش میاید!

 

 

میدانید  جند وخت بود که توم نقاشی نبود؟

 

 

انگار که ماه داش بهم چشمک میزد! اما ماهی در مار نبود!