*کودکیم بچه گربه ای شده که دائم میگریزد!
از دور دوست داشتنیست....
نزدیکش که شدم چنگم انداخت پدر سگ!
*هوا هم آنقدر گرم هست که تا اطلاع ثانوی عاشق کس جدیدی نشوم!تو راحت باش فعلا مصونی...
* ببین من سعی کردم خوشخالی را به خودم تلقین کنم ! اما وقتی دیدم قیافه ام نشان میدهد که هیچ شاد نیستم ، گفتم خودمم اعلام کنم!
خواندن این پست مستلزم خواندن اینهاس( لینکای پایین!)! به من چه! نمیدونم چی فک کردم که تایپش کردم اینجا! ما به هر حال دیگه کردم!
_ اگر امشب ماه پدیدار نشد، بر زمین سرد خوابیدن جایز نیست...
_ آغوش پدرم گرم است...
_ بر من تکیه کن تا اینگونه احساس رخوت نکنم. بر من تکیه کن پریسان من! پریان بر گرد من می رقصیدند و من گرم میشدم... گرما در من است... بر من تکیه کن...
_ مادرم امشب خواهد آمد.
_ ماه سیمین تو را میپاید!
_ چگونه؟
_ نمیبینی که چه سان از میان ابر ها ابرو می کشد؟
_ من ماه را کامل می خواهم!
_ خواهد آمد!
_ تو چنان از او سخن میگویی که انگاری سالهاست که در بسترش خفته ای!
_ سالهاست که در بستر انوارش خفته ام.
_ معشوق مادرم! چه فروتنانه از عشق بازیت سخن میگویی.
_ سخنور این دشت منم پریسان. قدرت سخن گفتن، براین تپه فقط از آن منست و بس !
_ آری !خداوند به خطا قدرت سخن گفتن را بر تو بخشید _ گویی خواسته بوده آن را به دیگری عطا کند _ . و آنگاه که تو به سخن درآمدی ، از خطایش به خود بالیده و قدرت را تا ابد بر تو ارزانی داشته ...
_ خداوند را بر این تپه سخاوتمند میبینی... همانگونه که گرما را بر من بخشیده...
_ گرما...!
آیا گرمایت توان سوزاندن سایه ام را دارد؟
_ سایه ای در میان نیست... نگاه کن... سایه ای نیست... شب هنگام ، تا آن زمان که ماه نباشد سایهء تو نیز نخواهد بود... و تو دنبال آنی که سایه ات را قربانیش کنی! اما عشق سایه ات به ماه را بنگر که جز در هنگام حظور او، خود را آشکار نمیکند...
میهمان من! قربانی کردن سایه ات تو را سزا نیست...به تو گفتم! بی سایگان پریانند و آن انسان که سایه نداشته باشد ، نه پری است و نه انسان.
_ چگونه میخواهی نذرم را از یاد ببرم؟
_ نذرت؟! ماه هرشب برای خود قربانی ای فراهم میکند... چه سایهء تو باشد، چه نباشد...
مواظب باش که خوت قربانی او نشوی...
_ خواهی دید... ماه امشب خواهد آمد و مرا در آغوش خواهد کشید... من آنهنگام که سایه به سایهء سرنوشت خود از گذشته ام تا به این تپه سفر کردم ، تنها عشق ماه در دلم گذرا نبود تا اینجا مرا کشاند... تو چه میدانی از عشق راستین... تو چه میدانی بجز هوس بازی های گاه گاه ماه و شاخه های به هم پیوسته ات که با انوارش در میامیزند؟.... این عشق بود که بر من پرتو افکند و شب ها از پی هم در جانم بیشتر خزید....
عشق راستین...
عشق ماه...
تا هنگامی که سخاوتش را در دشت های بی انتها ندیدم واژهء عشق برایم معنا نداشت... هنگامی که بستر پرتواش را بر زمین می افکند و مرا از نور سیراب میکرد ، من نمیفهمیدم که انوارش مرا آبستن عشق روشنش خواهد کرد...
اما زمان خود نیز مادریست صبور که ما را نیز به صبر می خواند... پس از آنکه زمان اندکی گذشت، پرده از راز ماه درید و من اسیر محبتش شدم...
و نذرم را ادا خواهم کرد... باشد که ماه پذیرای آن باشد...
او مرا در آغوش خواهد کشید... خواهی دید...
_ پریسان کوچک... تو مثل ماهی های حوض خانه تان حساسی... بی آنکه به آنچه میگویی ایمان بیاورم... سخنانت را میپذیرم... امیدوارم حقیقت ماه آن باشد که تو یافتی...
پریسان خاموش شد.
شب بود و سرما بر تنش میهمان شده بود... تا رسیدن ماه شاید هنوز زمان مانده بود...
شاید درخت راست میگفت... میهمان بر درخت تکیه کرد و به انتظار مادرش نشست...
آسمان گویی ماه را به اسارت گرفته بود و ماه نیز انگار سر بیدار شدن نداشت...
ابرا چون پنبه های زده شدهء بستر ماه ، می آمدند و میرفتند و ماه در خفا بود...
درخت در خود پیچیده و در نوازش فرزندانش بود و پریسان، غرق در افکارش، آسمان را میکاوید...
_ سالها بود که هیچ روح تپنده ای مرا لمس نکرده بود... روح تو گویی در من جاری شده ؛حجاب از روح قدیم من گرفته... پریسان! جوانی تو در من دمیده
_ و من هر لحظه فرسوده میشوم چون پوسته های مانده بر تن تو...
_ فرسودگی ؟!! نه پریسان من ! از فرسودگی سخن مگو... آن گونه که میگویی تو فرزند ماهی و در ماه و ماهزاده هرگز فرسودگی راهی ندارد...
میهمان خود را بیتر در خود پیچید و تا آنجا که توانش بود سخت بر درخت چسبید...
پلیس : ببخشید اینجا خونه آقای عشوریه؟
همساده : بله!
پلیس : پسرشون،سهراب عشوریم اینجاس؟
همساده : بله ! اتفاقا مهندسم هستن !
به جون خودم نباشه به جون آقا شهاب که میخوام دنیاش نباشه خودم این دایالوگو با گوشای خودم از یکی ازین سریال تخیّلیای تلویزیون شنیدم!
هر چند ! میدونم نمیفهمید که مهندس بودن چققققدر در انسانیت آدمها تاثیر داره در این فرهنگ!
مبارکا باشه!:ی
من اما حالا در همین جا، این روز فرخنده و خجسته، میلاد باسعادت یکی از ۹ بانوی ۲ عالم ( میوزها) ملپومن را به تک تک ملت غیور و همیشه در پشت صحنه ء بلاگ تبریک و تهنیت میگویم! و امید میرود که همیشه این انسانها( ایزد بانوان)، روشن کننده راه هنر و نویسندگی شعر و اینا مخصوصا تراژدی باشند!
دیگه... هیچی!
خوب خواستم خودمو سورپرایز کرده باشم!
"اما بدانید! این یک راز است، چه هومر نیز از این که تولد ملپومن در روزی از روز های تابستان است، بیخبر مانده بود!"
اما هنو یه قسمتش مونده که شعر بسیار وزین و اینایی در رابطه با ملپومن سروده، و نغمه سرایی شده که توجهتان را به کلامی چند از آن جلب میکنم (شکل این مجلس گرم کنایی شدم که توی این جشن ت.خ.م.ا.ت.ی.ک های اسلامی مجرین!)(شاید توی تلویزیون یه باری ببینید منو که دارم از همین خزعبلات میدم به خورد ملت غیور!)
اگه یه کم سواد تکنولوژیکم بالا بود واستون آهنگه رو میذاشتم باس دانلود ! اما خوب همینه که هس دیگه:
Melpomene
Kashmir
Something tells me that I'm left without a chance
in my suspicious attempts to get her close
enough to close my lips around her smile
now I can't close my eyes when she's around
and she's around
passing like the wind that shapes the clouds
she is around,
she iiiiiiiis around !
i don't know how but suddenly it has been a while
and we're been walking in through taht same front door
undressing like there were no parts to hide
and calling each other names we never had
you never heard
and then an unexpected turn
and we hit the kerb
a stupid term, a fatal word
Flutter girl
killing me with her sunshine
suuuunshine !
she's so unaware
that she's my melpomene >:D<... !
you broke the code
just like i'm sure you always do
without intentions but I know
that's how I broke away from you
now that the clouds are obsolete
I hope you landed on your feet
without those evil demons
keeping you reminding of...
the war they pulled us through
as fragile hearts ran short of glue
as we're both running out of time
and seek to drown the fact in wine
it should be honest and naive
like we should give, we should receive
I must be jaded
fading out of fuction into solitude
Flutter girl
killing me with her sunshine
sunshine
she's so unaware
That she's my melpomene >:D<...!
Flutter girl
killing me with her sunshine
sunshine
she's so unaware
That she's my melpomene >:D<...!
خود منم متصور شین که دارم با صدای داغونم واستون میخونم اینو!:ی
با تشکر!
ملپی جان!
اشهد ان لا اله الا الله وحدهُ لاشریک له و اشهد ان محمدً عبدهُ و رسوله (بعدشم یه صلوات)
السلام علیک ایه النبیُ و رحمت الله و برکاتُ
السلام علینا و علی عباد الله الصالحین
السلام علیکم و رحمت الله و برکاتُ
دیگه شرمنده در حد سوادم بود!:ی
پی نبشت:باشد که اینها بیلاخی فراخ باشند بر کابوس هایت!
ــ اگه چکمتون براتون تنگ باشه چیکار میکنید؟!
ــ ممممم... شل میزنم!
* خانواده تت!
در میانه تیر چیزی بیخ گلویم را گرفته که باعث میشود احسای شادی مفرط و اضافی نکنم....
در حد خودم فقط!
باعث میشود جنبه ام را بیاد بیاورم!
همش این نیست اما!
شاعر میفرماید:
There's a look in Ur eyez that I like to knock out!
پی نبشت: دلم همه کس میخاد!
چند روز پیش تو صف تیارت داشتیم با رفیقمون اختلاط میکردیم! که آره تونم پاشو بیا بلاگ و این چیزاتو بنبیس و تو میتونی حتما و اینا!
من نفهمیدم چی شنید ، اما یه هو وسط صحبتامون دیدیم یه دختره که پشت ما وایستاده بود داره به حالت خیلی ملاحت باری تو روح ما لبخند میزنه! ینی فک کن داری با یکی صحبت میکنی، یکی دیگه خیلی بی مقدمه و جدی احساس کنه تو بحث دخیله و بشت خیلی دوستانه نگا کنه! ما دفه اول خندمون گرفت اما گذاشتیم یارو برگرده بعد بخندیم!
اما دفه دوم اصن توان نگه داشتن خندم و نداشتم و تو روش هه هه خندیدم!
دخترک لبخند زد!
رفیق ما رفت ببینه میتونه خودشو اول صف بچپونه!
من تنهایی شنیدم که اون دخترک یک بلاگر است! واسه همین بوده احساس صمیمیت کاذب داشته!
اما اون خندهء مسخره بیجام نگذاشت روم شه بپرسم یارو کیه!
فضولیه دیگه! خرمو گرفته!
پی نبشت :ها راستی! پاشین برین پینوکیو! ببین خوب بودا! اما بضی جاهاش درک و سواد ما قد نمیداد...:ی
آخه من چرا!
تا یکشنبه، حتی اگر خودم رو جرو وا قطعه بکنمم نمیتونم این لامسگو تحویل یارو بدم!
سواد انگلیسی گاهی بدرد میخوره! اینو یه گوشه ذهنم نگه میدارم تا دفه بعد مثل خر تو گل گیر نکنم!
هدیه خواستید بعدنا بدید ، یه برنامه دیکشنری فاررسی ـ انگلیسی بدین!
بابیلون نه! انگلیش تو انگلیش نه!
از لانگمن و آکسفرد بییییییییزارم!
شت!
بیزارم از خودِ بااعتماد به نفس کاذبم!( دو نخطه خط عمودی فراخ!)
همی الان داره خیلی الکی بارون میاد!( دو نخطه او!)
اما من که میدونم همش به افتخار منه!
خدا شوخی داره با ما!
در حال حاضر خاطره ها اذیت میکنند
خاطرات قوای جنسیش بالا رفته !
بازم من بی سرپناهو گیر آورده!
یک روزی من هم قوایم را به تک تک دندانهای نخراشیده اش با اعتماد به نفس ثابت میکنم!
هو! گمشو بیرون از من!
هی! اگه میخوای نصفه بخونیش اصن نخون! واسه این پست ارزش زیادی قائلم! که احتمالا هم نمیفهمی چرا!
چون کلمه به کلمش زندگیمه!
هو! نخند! به همه چی که نباهاس خندید!
مثل پیرزن های گذشته شده و دست از جوانی کشیده به پسر های تازه بالغ همسایه گوش میکنم که در کوچه بازی میکنند. خنده شان به وجدم میاورد! میخندم... اما احساس پیری در من چنان دمیده که خنده هاشان برایم حسرت می آورد. چقدر از جوانی دورم!
پیرم! بسیار پیر!
من هم میخواستم همسن آنها باشم!میخواستم همبازی کودکان کوچه باشم ! دلم میخواست در شوخی های نوجوانی پسر های اینجا شریک بودم! من هم میخندیدم!
اما ۲۰ سالگی جوانیم را دزدیده!
به خودم نهیب میزنم! من ۲۰ ساله نیستم! هنوز نیستم! اما میدانم این ۱۱ روز هم مثل ۱۹ سال دیگر به سان باد میگذرد و باز آن ۱۹ ناامید کننده ، که شمع روشن است و حظار از من انتظار فوت کردنش را دارند، رهایم نمیکند.
۲۰!
عدد بی هویت!
خوب! من هم برای خودم انتظاراتی دارم! می خواهم در این توولد مرگبار( نه برای خودم! بلکه مرگبار برای نوجوانیم) یکی پیدا شود که با صدای خوش چاووشی را بخواند! مرداب را بخواند و من گوش کنم!
خسته شده ام از گوش کردن به شعر خواندنهای خودِ پیرزنم که هنوز جوانی صدایم را بالغ نکرده...
دیگر این سن، سن رفتن است.
من هم حالا معلم شده ام! لباس نخی قرمز هم میپوشم ! خوب! مانده یک دریاچه که لبخندم را تله وار بر آن بیاویزم و منتظر طعمه باشم! میرا هستم! میدانم! فناطلبیم غلیان کرده و به دنبال دستاویز مرگم! مرگی خرسند گونه ، که روح بلند پروازمعلم قرمز پوش را در من بیدار کند و کودکان ۵ ساله را به خود بخوانم!
چقدر شرایط شبیهند! آلبن و ژه هستم! آلبن بودم. ... ژه شدم!
نه! نه ژه مثل فواره! ژه مثل ژینوس ، نابغه شهیر ۱۹ ساله که تا به سن ۲۰ سالگی رسید،دریاچه لباس قرمزش را دزدید! و چون نابغه دیوانه وار عاشق لباسش بود ، خود را نیز همراه پیراهن به دریاچه ارزانی کرد.
دریاچه سبز رنگ فقط لباس من را کم دارد!
آرزوی داشتن کودکان همیشه در دلم بوده! اما حالا که قرار است ژه باشم یافتن یک کودک زندگی جدیدم را آغشته به دوران خوش نوجوانیم میکند!
واقع بینانه به دنبال مرگ تراژیک خود هستم! دلیلش را نمیدانم!
بیایید دوستان
دستهای چروک خورده ام را بگیرید و برایم آرزوی داشتن یک آلبن حرف نشنو کنید و بوسه درود را ارزانی پوست خشکیده ام کنید.
از مرگ این آلبن درونیم میترسیدم!
امسال، او میمیرد !
ژه جایگزین خواهد بود!
بخندید! به همه دنیا بخندید ! و اگر شبی از لای ترک دیوار صدایی آشنا به گوشتان رسید خندان شوید ، چرا که یک «ژه» پیدا کرده اید.
به عنوان یک آلبن میگویم: به حرفش گوش کنید! او مهربان است.
میدانم! یکی از شما آن را میفهمد! یکی از شما را میستایم بخاطر درک کردن «ژه» اش!
میدانم اشتباه نکرده ام! حتی حسودیم هم میشود!
کسی چه میداند! شاید من «ژه»ی یکی از همین بچه های کوچه شوم! شاید «ژه» شما شوم!
برای زودتر رسیدن لبخندم در زیر یخ دریاچه دعا کنید.
لبخند مرا به یاد آرید که در دو سوی زندگی ،روانه روح پاکتان میکنم.
حالا با آرزو هایم رهایتان میکنم که بروم «ابله محله» بخوانم...
پی نبشت: اگر کتاب ابله محله را نخوانده اید ، بی نوا هستید!زیرا به راز دوستی هنوز دست نیافته اید!
من با خواندنش به اوج زندگیم رسیدم! چرا که من هم زمانی آلبن بودم!
نبوسید اما!
شته هایم میرود در دهانتان
ممکنه از خواب های من گم شی بری بیرون! به خصوصی ترین خلوت های آدم هم کار داره!
لطفا برو بیرون!
اصلن نمیخوام فکر اینو کنم که به تو فک میکنم!
وای خداوندا! چقدر هنرمند! خیلی دارم اغوا میشم!
وای! فیلتر قرمز توی کیفشو ببینید!
ای وای! بله! چه جالب! اتفاقا منم عاشق کنتراستم!
عکاس برجسته!عکاس برجسته! نقاش خلاق!
ممکنه بیاید با هم بریم توی توالت عمومی من یک بوس بکنم شما رو؟
میدونید! من هیچ وقت هنرمند ها رو نبوسیدم ! من اما اماکن عمومی رو ترجیح میدم!
ــ بذار فیلتر قرمزمو درآرم بذارم بغل دستم که موقع بوسیدن بیشتر اغوات کنم! شاید اتفاق دیگه ای هم افتاد!
دلم میخواد اونی باشم که قبلا میخواستم باشم!
سیاه! که نه رنگِ جلفِ عشقه ! نه رنگ مسخره مرگ!
سیاه رنگ هیچه.
ــ قرمز رنگ بدی نیست برای اغوا کردن! میدانی؟
سیاه...
سیاه
سیا..... آه!
ه ه ه ه ه !
ــ میشه یادت نره فیلتر قرمزت رو هم بیاری؟
چشمهای سیاه چقدر خوبند !
خوب شد که چشمهایتان قرمز نیست و فیلترتان سیاه! خوب شدهمه چیز سر جای خودش است! وگرنه ، نه اغوامیشدم نه شما عکس هایتان خوب میشد!
شما باید اغوا کنید!! اگر چشم هاتان قرمز باشند، حیف است که بقیه اعضای بدنتان فدای چشم های قرمزتان شوند و بلا استفاده بمانند! شاید اگر لب هایتان هم قرمز بود( نه حتما به قرمزی فیلترتان!) اغوا شوم بیششششتر! راستی! شما چرا میخواهید من هی اغوا شوم؟!
ــ من وقتی اغوا میکنم احساس بیشتری بهم دست میدهد ! و باعث میشود عکس های بهتری بگیرم! وقتی عکش های خوب بگیرم باز اغوا کننده است و اغوا میکنم! وقتی اغوا میکنم احساس بیشتری به من دست میدهد و عکس های بهتری میگیرم و ...
ــ خوب پس «اغواشدن» جای من را در این پروسه گرفته؟
ــ شما جا داشتید؟!! بس کنید! امیدوارم نخواهید جای اغوا شدن را بگیرید!
ــ افکارتان قرمز است آقا! افکار قرمز خوب نیست !
ــ شاید چون عادت کرده ام همه چیز را با فیلتر قرمز ببینم!
ــ عادت هایتان قرمز است! چه پسندیده! قرمز ها همیشه اغوا گرند!
ــ جدا ؟! حالا یادم بیندازید بعد از اینکه از توالت بیرون آمدیم، چیزی به شما بگویم!
...
... (بعد از توالت!)
ــ حالا میتوانید آن چیز را بگویید؟!
ــ بله! میخواستم بگویم: شما هیچ چیز قرمزی در وجودتان ندارید! وهیچ چیز شفافی که مثل فیلتر باشد! متاستفم که اغوا گر نیستید و چیزی برای اغوا کردن ندارید !
ــ فراموش کردید آقا! «شما» آن کسی نیستید که من بخواهم اغوایش کنم! اما «من» آن کسی بودم که شما خواستید اغوایش کنید!
اغوا شدم!
از اغوا گریتان لذت بردم آقا!
خوب شدم! مریضیم دیگر ترانسپارنت نیست. و همه به خاطر اغوا شدن است!
(مرضیم هیچ وقت ترانسپارنت نبوده)
اما، یک نصیحتتان کنم! خیلی خوب است اغوا شوید ! اما عاشق نشوید!آخرش پدرتان در میاید! بعضی ها حتی با اغوا شدن هم پدرشان در میاید!
اما ،
من به اغوا شدن عادت دارم!