تبليغاتX
Last Melpomene!
Last Melpomene
اینجا کسی نیست... شاید
بیست و هشتم خرداد 1386
زندگانی
زندگیه دیگه.....

گاهی ما زندگی میکنیم ... گاهیم اون مارو!

کار دنیا برعکس شده گویا...

پی نبشت: زندگی گاهی به گه مزیّن میشود! گاهی به آن مزیّن میکند مارا!

بیست و هفتم خرداد 1386
شب های طلایی!
 

در این شبهای عزیز ِ جوجمان(!) چه فرزندانی که در زهدانم نروییدند!

پی نبشت: خدا خودش حفظ کنه پول بی زبون بابامو که با گه خوریای اضافی من، در زمینه درس نخوندن وکارنکردن، پای مال نشه!

بیست و ششم خرداد 1386
وقتی چه بی رنگ و بی نشان که من باشم!
 

روزی راضی خواهم شد که اسمم را در آن لیست لعنتی ببینم و پیروزمندانه لبخندی عمیق به آینه تحویل دهم! (نگران نباشید! آینه در آن موقعیت حتما هست.)

روزی راضی خواهم شد که برای بودنم احتیاجی به ثابت کردن نداشته باشم!

روزی راضی میشوم که برای جابجا شدن نیازی به ارگان های کمر به پایینم نداشته باشم!

روزی راضی میشوم که با چشمانم ببلعمت، تو قدرت دیدنم را نداشته باشی.

روزی راضی میشوم که توی احمق را زیر پاهایم لهههههههه بکنم!

روزی راضی میشوم که با دیدنش آب میوه ام زهرم نشود!

روزی راضی میشوم که مومَت را با دل و جان در دست بگیرم و خمیر وار فشششششششششششار دهم!

روزی راضی میشوم که دستهای کودکیم را با آرامش بگیرم و برای ترس هایش داستان های خواب آور بگویم.و با او بخوابم و هنگامی بیدار شوم که همه چیز نباشد!

و برای این هیچ وقت راضی نیستم، که هیچ وقت این روز ها نمیرسد!

من از خودم هنگامی که با آرامش اینها را مینویسم میترسم! یک منجی( بلکم ناجی) میخواهم که من را از دست خودم نجات دهد!

مریض هم نیستم.

بیست و چهارم خرداد 1386
هستی بریم جهاد دانشگاهی ته خیابون سمیه ، یه آب آلبالو بزنیم؟!

دلم واسه آب آلبالوی تکدانه وسط گرمای سقط کننده کاراموزی تنگ شده!

هستی بریم یه آب آلبالو بزنیم و نت میتینگامونو همه با هم فعال کنیم؟!

وسط فتوشاف( ایشالا میفهمین ینی چی!) تخمه بجکونیم و دمپایی ابری قرمز بپوشیم؟!

تخمه و آب آلبالو از خیلی چیزها تحریک کننده ترن! اونم تو گرما که لبت داره از شوری تخمه آفتاب گردونا میسوزه یهو یکی ظاهر شه و یه آب آلبالو مهمونت کنه!

من که هستم!

 

 

پی نبشت: شاکیم از دست بلاگ سپاتاااا! نمیذاره کامنت بذارم باسه روسپیگری! ۲ هفتس خفه شدم!

پی نبشت ۲: اگه بدونم چه ریختی باهاس تو بلاگ سپات فارسی تایپ کنم که کج نشه، حتمن در این بلاگفا رو تخته میکنم!

پی نبشت ۳: آب آلبالو ها آبین چون آدمو یاد نیمکتای داغ آبی حیاط اونجا میندازن! همین!

بیست و دوم خرداد 1386
ملپومن! ایزد بانوی تراژدی!
 

پدر شما از دست من خسته شدید!

منم خسته شدم از شما! نمیتونم همش کاری رو کنم که شما میخاین!٬ اگه به شما باشه،من باید صب تا شب تو این کوه لعنتی بست بشینم و هیچ کاری نکنم! واسه کسی آواز نخونم! هیچ الهام به هیچ آدمی نکنم!

میگید بقیه خواهرات سر به راهن!

کاری رو میکنن که از اول براشون تعیین کردم! اما تو عین انسان نما ها هی میری بین مردمو هر مزخرفی که بهش فک میکنی ، به دلشون میندازی!

میگید با آوازای تخیلیت مسمومشون میکنی! میگه آبرو واسم نذاشتی! بشین عین خواهرای دیگت همینجا و هر چی من میگم بگو چشم!

اون چیزی رو باید به انسانها یاد بدی که من میگم! تازه!هیکلتم که خیلی ناجور از فرم افتاده!

خوب پدر! شما عقاید مسخره ای دارید! احساس میکنید دنیا داره هنوز روی شصت پات میچرخه! خبر ندارید از دنیای فراخ انسانها که دیگه ماوراءشون توی این کوه کوچیک جا نمیشه!

میخواستم بهتون بگم که اون موقع که شما سرت با زنانی گرم بود که باهاشون حال میکردی ، هیچ حواست نبود که یه خدایی ــ خیلی گسترده تر از تو ــ اومد و کم کم همه چیز رو از تو گرفت! پدر! حالا فقط تو تصور میکنی که مردم با تو زنده ان! دستاتو ببین! هیچ قوت ندارن! سادن! به درد هیچ کاری نمیخورن مگر تهدید من یا نوازش زنان هر جایی!

من وختی این اوضاع رو دیدم پا شدم رفتم پیش اون خدا! خیلی باهاش حرف زدم! در واقع اون خیلی عاقل تر از تواه! حرمسرا نداره! هیچ منو تهدیید نمیکنه! با تحکم بهم چیزی نمیگه! همیشه به حرفام لبخند میزنه! حتی نوازشم میکنه! کاری که تو هیچ وخت نمیکنی!

اون خواهرامم که برده های توان! صب تا شب دنبال آپولونن! من دوست ندارم دنبال آپولون راه برم! اون زیادی دستور میده! بی خود مغروره !

میدونید! بالهای هممون به گا رفته!همه پرهاش ریخته! قیافتونو دیدم که وختی بالهای تعمیر شدهء منو دیدین ، چه طور متغیر شدید! بله پدر! اون خدا برام درستشون کرد! بهمم گفت هر وخت دوس داشتی بیا بازم برات درستشون میکنم!

پدر اون خدا مهربونه! باهاش میرم گردش!

پدر اون منو دوست داره به خاطر آوازای مزخرفی که به مردم یاد میدم! همونایی که تو بهشون میگی بی خاصیت!  اون به من چیزای خوشمزه میده! چاقیم واسه همینه و شما میگید:از بی خاصیتی تواه که هی چاق میشی!

اون درک میکنه که تو نمیذاری من برم پیش مردم و هر وخت بخام براشون چیز هایی بخونم که از درد گوشت تنشون آب میشه! برای همین چند ماه پیش به من یه هدیه داد!

یه دستگاه بی نظیره!

باهاش میتونم هر جا که بخوام برم! نه با بالهام! نه! فقط با چند تا دگمه ! پدر من این دستگاه رو از همه چیز بیشتر دوست دارم! حتی از اون کوه لعنتی!

حتی از شما!

حالا که شما نمیذارید برم بین انسانها ، من با همین دستگاه( که قسم میخورم از همه کاینات شما بیشتر دوسش دارم) اونقدر حرفهام رو واضح و بلند میزنم که به گوش همه میرسه!

خداوند جدید، خودش این دستگاهو به انسانها الهام کرده!

پدر اون مثل شما نیست که به ازای دادن چیزی، چیز دیگه ای طلب کنه!

مثلا اون یه باغ داره که پر از درختچه های تمشکه!همیشه تمشک داره! و بهم گفته که همه تمشکا مال منه! تمشکارو با دستای خودش میذاره توی دهنم! گاهی بهم میگه الههء تمشک!

میدونی پدر! اون تراژدی هامو خیلی دوست داره و همیشه بهم میگه که اونارو بنویسم!(نوشتن تنها راهیه که میتونم اونا رو با دستگاهم پخش کنم!)

حالا من بین مردمِ بلوغ یافته ، جا باز کردم! تراژدی هامو براشون سرودم!

پدر ! من یه دنیای جدید ساختم! قدرتمند تتر از دنیای قدیممون! اما خیلی کوچیکه!

پدر! حالا من دیگه یه الهه محبوب خداوند جدیدم! و اما در دنیای ما هیچ کس نمیدونه اینو! اهمیتی هم نداره! اگه شما اینو بدونید، باز هم تحقیرم میکنید!

 

 

پدر! تراژریِ زندگیِ هر کس با تولدش آغاز میشه! و تا مرگش ادامه پیدا میکنه،اما تا پایان زمان جاودانه!

شاید روزی بفهمید که تراژدی زندگی شما رو هم من سرودم! من! با صدای روحبخشم و با کلام سحرآمیزم!

حالا از تراژدیِ زندگی همتون،فقط جاودانگیش مونده.

                                                                    ملپومن! ایزد بانوی تراژدی

بیستم خرداد 1386
تبریکم به خودم و خودشون که مملکتو حفظ میکنیم هنرشو!!!!:ى
 

امروزو به خودم و رفقا تبریک میگم!

نمدونید چرا؟

برین تو استتا اون پایین کلیک کنین میفهمین جه روزیه!:ی

بلکم تقویم!

(این قرمز بودن به دلیل اصالت رنگه ! مربوط میشه به امروز! نه دلیل دیگه! به جلفیش نگا نکنین!)

نوزدهم خرداد 1386
بگو بگو که چه کارت کنم بگو...
 

دیشب از ترس خودم خوابم نبرد!
ترسیدم تو خواب بلایی سر خودم بیارم!

میفهمی چی میگم دقیقا!؟
از یه جور خودآزاری میترسیدم که ممکن بود آگاهانه انجامش بدم!

جرات نمیکنم پلک بزنم...

مریض نیستم!

نوزدهم خرداد 1386
به مناسبت تولد دیر رس!
ــ خندیدن که جرم نیس؟
ــ پس به کی بگم!
ــ به بنفشه!
ــ شیت!
ــ برو بیرون!
ــ یه دونه ازون سی دیات بهم میدی؟
ــ باج میخای؟
ــ آره!
ــ مال تو!
ــ باشه!...میریم با بنفشه با هم بچه میزایم!....جنینیش مال تو!
...ما خسته رفاقتیم!
...بنفشه هم همینو میگه!
...سی دیتو میارم واست!
ــ اون چیه توش؟
ــ جنین!
ــ نه بابا! جنین که بنفش نیس!
ــ اگه باباش بنفشه باشه چی؟!
ــ هه هه! تباهیتو میبینم آبجی!
ــ خوشحال باش که تو نیستی!...من تباه میشما! اما بنفشه و جنینو میسپارم بهت!
ــ هه هه! تو سلط آشغال برزخ پیداشون کن!
ــ من مریضم! نمیتونم برم سطل آشغالو بگردم! نندازشون اون تو !
ــ پس مال خودم!
ــ باشه!
ــ خود خودم!
ــ اره!
ــ مرسی!
_تق_
هجدهم خرداد 1386
:|
 

دلم میخواهد منشی بازی کنم!

بلد بودید؟

وختی بچه بودیم سر این که کی منشی باشه دعوا بود!

منشی بودن ینی همه چی بودن !

هیچ کس دوس نداشت دکتر یا رئیس باشد!

ما فقط میخواستیم منشی باشیم!

وقتی امکانات نبود بُرس میشد تلفن!

خوب میدانید که! منشی ابزار دستش تلفن است!

وقتی هم شانس باهامون بود، خاله اون تلفن قدیمیشونو میداد !

۲ نفر آدم بودیم هر دو هم منشی!

کودکیست دیگه!

گذشت!

پی نبشت :کی جرات کرد و خنده هامان را از خودمان دریغ کرد؟!

هرگز نفهمیدیم!

پی نبشت۲: از همین جا مراتب ادب و احترام خودمو نسبت به بلاگر اعلام میکنم و هشدار میدم که مادر و خواهرش جلو چشمم آفتابی نشن! نمیذاره کامنت بذارم تو بلاگ سپات! حلقومم ترکید بس که حرف نگفته داره!

 

شانزدهم خرداد 1386
اندر باب "عنوان از شما!"
هورا!

این باران الهام بخش!

بعد از اِن ماه  دوباره پریسانم آمد!

آمد !

نوشتمش مقادیری نسبتا چشمگیر!

دو دل ماندم که تایپش کنم یا نه!

اما به احتمالی خواهم کرد!

نِصبش اینجاست!

صلاح نیس نصبه بمونه!:ی

شاااااااااااااااااااااادم!

پی نبشت: خوانده ایدش؟! توی پُستای بهمن!

چهاردهم خرداد 1386

 

از چیزی میگریزم که اصلا به دنبال من نیست...!

گُه شده ام!

هر جایی شدم!

هرجایی!

دهم خرداد 1386
ماه را می زیَم!
یک روز به قرص ماه خواهم رسید...

تکه ای از آن را میخورم و جاودان خواهم شد...

ماه... ماه دور و بی پایان را بدست خواهم آورد... آن را تکه میکنم و به همه میخورانم...

ماه را بر پرده اتاق می آویزم...

ماه را کامل می خورم

ابر های پَر گونه را در آغوشم گرفتار میکنم وماه را آزاد میکنم...

پرتوهایش را به موهایم میپیچم و پرواااااااااااز میکنم...

شهاب خواهم شد!

شهاب میشوم که دنباله ام به ماه رسد

 

 

هر ۱۴ شب یکبار آسمان آن یک چشمش را میگشاید

مهرش را حراج میکند

نورش را ارزانی میدارد...

چشمِ آسمان را میپرستم !

میرقصم...

میچرخم

میچرخم

آنقدر میچرخم تا از چرخشم بادی بر خیزد و من را به یگانهء سیمین برساند!

هاله اش را مقدس گونه بر سر میگذارم... با پرتوی بال گونش  پرواز میکنم!

 

 

فرشتهء نجات نا بینایان خواهم شد...

نور را از ماه میگیرم و به پیرمرد کور بادکنک فروش میدهم تا بتواند گوی سیمین را با چشمانش عاشقانه لمس کند...

ماه را با دستانم بر همه ارزانی میکنم

پاس میدارم

میبخشم

شوق را بر می انگیزانم باز...

ماه را از آسمان میچینم

ماه را راه میروم

ماه را می خوابم

ماه را می زیم!

با او هماغوش میشوم!

در گودالهایش فرو می روم و به عمق آن راه میپیمایم!

نور را میبلعم!

میبلعم!

ماه را میبلعم!

میبلعم و اما... سیر نخواهم شد!

 

 

تیره میشود و روشن

تیره و روشن

تیره...تیره...

روشن!

تیره میشوم!

ابر میرود

روشن میشود

خاکستر میشوم

از خاکستر جان میگیرم

در زهدان ماه  میبالم!

 

 

پی نبشت: ماه رو دیدین امشب؟!!!

 

نهم خرداد 1386
آخ!

این خوبه!

گه بود!؟

ــ آری بود!

نبود؟

هفتم خرداد 1386
مملکتی که صاحاب نداشت...
 

ارائه بلیت نشانه ادب شماست...! < ----روی اتوبوسا!

 

و در روایت دیگه هم آمده:

"عدم ارائهء بلیت نشانه چیست؟!"

خدا نصفم کنه اگه بخام دروغ بگم! این جمله رو  دیفال شیشه ای اتوبوسای شرکت واحده... به مرگ خودم!

 

 

شرکت واحدم واسه خودش خریه


 

هفتم خرداد 1386

***Fade out again

چهارم خرداد 1386
سفر لازمم!
 

اگه کسی میخاد جای خاصی بره منم با خودش ببره!

بی سرو صدام باور کنین!

منم ببره!

از اینجا خستم!

اگه جایی خوبی میرین ...

منم ببرین!

هر جهنم دره ای!
خوب باشه واسه روحیاتم آب و هواش! یا نباشه هم اشکال نداره! (خر پیشکشی چیه که دندوناش شمردن داشته باشه...)

منم ببرین!

 

دوم خرداد 1386
مرض!
 

بیمار شده ام!

با بوی رز هایی که هیچ بوی رز نمیدهند....بوی خوبِ خوب میدهند..

از رز هم بهتر

بیمار میشوم اما

بدون بوی رزهایم!

فکر نکرده بودم به این که بهار هم خوب است!

اما حالا کلا فکر نمیتوانم کنم!

 

مقادیر متنابهی محبت در وجودم دارم!

جای تخلیه ندارم!

باید باز هم تبلیغاتم را  راه بیندازم!

بیمار میشوم ... بیشتر!

 

If I

was to walk away

!from u my love

 could Ilaugh again

:|Ps:my love inja kamelan eshtebah ast! Qasd asan in nabude