غیبت خوبی خواهد بود...
یه جور دهن کجی خواهد بود... به هیچ ...واقعا هیچ...یا هیچکس!
سیاست ها عوض میشوند...
تجربه ها نو میشوند...
ته مانده ها یک جا جمع میشوند...دفن میشوند...
و از همهء اینها من میخواهم زنده شوم!
از میان همهء اینها من میخواهم که زنده تر شوم!
پسماندهء دستنویس ها سوخته میشوند...
قانون طبیعت خواهد گفت: این رسم است... اصلی ها بر جای خواهند ماند...
پسماند ها را خواهیم سوزاند!
تا کسی هوس "نوشتن" به سرش نزند...
هر قدر عادت کردن طول میکشد، بکشد!
هراسی نداریم ازین تنبیه خودخواستهء عادت های گذشته مان!
ما بر جا هستیم... اگر پا بر جا نباشیم، با زانوهایمان خود را نگه میداریم!
سیاه مینویسیم!
نمیمیریم!
با زانو بر جا استوار تر هم میشویم !
ما دو نفر اما...نابود نخواهیم شد!
بگذار روشن تر بگویم!
پلیدی فکر تو بر ما و عقاید و عادت هامان بی اثر خواهد بود!
ما هم بی اثر خواهیم بود!
بی اثر و پا بر جا! اما
من ۲ نفر نابود نخواهم شد!
پی نبشت: زجر عظیمی است تجربهء ناپدیدی برایش ! که خواسته بود فقط در همین یک جا دیده شود! اما حالا! فقط دیده نمیشود!
لذتش عمیق تر از دردش است؟
so f.u.c.k u anyway!
بی نیاز میخواهم بشوم...با همه آرزوهایم میخواهم خداحافظی کنم....
میخواهم موم باشم...
میخواهم "ول" باشم...
میخواهم گاهی نباشم!
میخوااهم اصلا اینطور نباشم!
طلسمش را پیدا میکنم!
خواهم کرد!
شاید همراه با ناخن اردک نابالغ، تکه ای از ماه را هم باید به این طلسم اضافه کرد....
خواهم کرد!
پروسهء غذایی امروز====>> شیرینی، تخم مرغ،آبجو،شربت، چیپس و ماست،آب آلبالو، شربتِ بی خاصیتِ نمیدونم چی چی،آش، آش ،خیار، دو تا فنجون قهوه،آش!
آخرشم که مشخصه! با هر قاشق آشم احساس تهوعم بیشتر میشه...
پروسهء کاری===>> مرگ، مرگ، مرگ! در حال حاضر هم!
خو تخصیر ما نیس که تو این ۱۹ سال کسی نگفته بود بمون که چه ریختی باهاس قهوه ترک دُرُس کرد! همش این ور اونور خوردیم! دَرسای داریوش خان هم که افاقه نکرد!
وا خوب! بلت نبودن که عار نیس! حتما نیس!
وختی که یاد بگیرم هی همش واسه خاسگارای رنگ و وارنگم قهوه ترک درُس میکنم و اصرار که حالا بذا فالتو بگیرم!
به نیت فال گرفتن به زور اون گُهو دادم پایین! آخرشم بر عکس کردم فنجون لب طلا رو!
بعدش چی؟ ...
هه هه! هیچی! قهوه ها عین گُه( کاملا شکل گه ) چسبیده بودن این ور اونور و شِپ شِپ هم میکردن گاهی!
بعدا کاشف اومد به عمل که خوب هم نزده بودم!
آش اما خوشمزه تره! تازه با سیر!
اوه! خوب الان در تنهایی یکی بر ما متذکر شد که فردا اولین روز رسمی کارمه !
بی نوا کودکان ! فردا همه جنازه میشن!
وا خوب! سیر بوش طبیعیه! ( نه از تو حلقوم البته!)
عقده دارم! تا حالا هیچکی واسم فال نگرفته!( بس که آدم معتقدیَم...)
پی نبشت:دختر ترشیدهء بی نمکِ فالگیر و عقده ای که بوی سیر هم میدهد!
کسی هس یه دونه بخاد؟! :)
یه چیزی! تازه دختره میتونه واستون با "ف.ا.ک یو ِ" آرشیو تو بارون برقصه!
اصن خییییییییلی خوبه!
یکی گف نرید دانلود کنین! پاشین برین بخرین!
من نمدونم حالا اومده بیرونم ییا نه! اما اینو از خود سایتش میشه دانلود کرد....հ
دوس داشتم داشته باشمش اما نداشتمش ...فقط تو شریف شنفته بودم!
کلی خرکیف شدم حالا که دارم!
پنجرهء اتاق امسال هم باز شد... بازم صدای مردم از تو دهن اتاق می آید بدون اینکه ببینمشان... یا آنها مرا ببینند ...
این قسمتی از آرزوی من بود... اما نه همش...
دوس داشتم صدای مردمو بشنوم و با آنها باشم... اما اونا نه ببیننم ، نه بشنونم....
سخته....
اما لذت نصبشو که میبرم!
من میشنوم!
میشنوم!
آره!
کر نیستم که!
بینهایت دلتنگ خود گمشده مم! من که نیستم! اما همه میگن هستی ...میگم نیستم دیگه! میگن وا! این کیه پس جلو ما؟
ـ یه گهِ سگی که هر کی باشه من نیستم!
خنگاش میگن: برو بابا ! ینی چی؟
مثِ من ها میگن : هه!
با شعوراش میگن: اگه خودت نیستی حد اقل این گهِ سگه که هستی!
ــ خوب بله البته!
هستم!
برم ببینم پیدا میکنمم؟!
شاید از این دوره به بعد...
شایدم همین گهِ سگه رَم گم کردم! خدا رو چی دیدین!
اگه گم کنمم فُنتِ اینجا سیا میشه! >> خواستم نمونه کار بدم که ینی اینجوری میشه!
خاطراتم به شوری میزنند....چیزِ خیلی شور، آخرش تلخ میشه...
قبلنا فک میکردم که خاطرات خیلی خوبن... حالا دارم میبینم که خاطراتِ شیرین حسرت برانگیزن...
حسرت با اشک...
اشک شور...
خاطرات شور میشن...
دنیا اون موقعی سوال بر انگیز میشه که خاطرات خوب، دهن آدمو صاف کنه.... و یاداوری خاطراتِ تلخ قیافهء آدمو شکل یه لبخند کنه به وسعت دندونای ناقصِ من...
کی میگه من حسود نیستم؟
جدی اینجوریه به نظرت؟
بس که گاوی... یه گاو عوضی...
از دکتر عزیز فراموش شده مون خواهش میکنیم داروی تشدید آلزایمر تجویز کنه واسمون... سر بیرنگی های زندگی که میشه حافظه ام مث خر کار میکنه....
با اینکه معروفیم به بیحافظه گی...
باور کن... من حافظه ام داره از بین میره... کرمه به جاهای عمیق تری نفوذ کرده تو مغزم...
خاک تو سرش که چیز بهتر از خاطرات من پیدا نکرده واسه خوردن... بس که آشغال خوره...بس که خنگه.
با تو هم هستم!
پی نبشت: این نامه سر گشاده است!
گوسفندِ دلم بال و پر درآورده...
اما امروز بر تپه های نا آشنایی میپرد!
شما به دل نگیرید...
این روز ها گستاخ شده!!
امضا!
کسی که ملپی جان نیس فعلا! فقط ملپی خالی است!
پی نبشت: روی بقیه رو نمیدونم اما مطمئنم که خدا خوشحال میشد اگر روی من یه دگمه ریست میذاشت... به هر حال کم کاری خودس بوده...!
پی نبشت ۲: به! چه میکنه این سایت دانشگا ! واسه بار اول اومدم اینجا!
پی نبشت۳ : کالی خانوم! فک نکنی اون ماه و درخت یادم نیس... آخراشم! اما وختی تموم شد واست میل میکنم... اینجا شاید نه! همه بر میگرده به اعتماد به نفس زیر صفرم!
وختی الآن خالیم...خو چه کنم؟ هیچی ندارم.. یارو اومد تخلیه چاهم کرد و همه رو با خودش برد.... زندگی من همون لجنا بود.... همه ء زندگی من...!
خوب از اسر شرو میکنیم!
قضیه چی بود؟ آها...یادم شد! یه یارو بود که بس که به هم تراژدی میبافت و باسه خودش آوازشو میخوند،یه رفیقش بهش گفت ملپومن!
زین پس به جای واژهء نا مانوس اسمش،بهش گفتن ملپی جان!
مقادیر متنابهی گلواژه بافتم به هم! ول کن بابا... ما که آدم بشو نیسیم.... امروز هم میگذرد!
فردا هم آیا به اندازهء امروز بی خاصیت میگذرد؟...
ای دنیای کوچیک!
پی نبشت: دارم شکل رویاهام میشم.....واقعیت وجودیمو دارم از دس میدم!کاملا گه!
بعد از یک سال و نیم که فکر میکردم که دیگه عمرا دستم بهش نمیرسه،یکهو همچین نزدیک شده که اگه دستمو دراز کنم میرسم بهش... اما انگار رسیدن بهش ینی هبوت!...
حس بدیه...حبوط!(دیکتشو نمیدونم واسه همین جفتشو نبشتم!
انگار یه موجود کاملا غیر زمینیم که اگه بهش بگم که چقد دوسش دارم یا باهاش باشم به این زمین لعنتی زنجیر میشم...مرادم از غیر زمینی لزوما "آسمانی(!!!)" نیس... نه ! مسلما نیس...! فقط یه جور دیگس...
این مدل مدلیه که انگار بعد از اسن همه سال زندگی نمیخاد ولم کنه...هنوز با خودم درگیرم که:" خوب اگه که منم مث بقیه با کسی که دوسش دارم باشم ، دیگه خودم نخواهم بود..." و این حتی بیش از اون یک سال و نیم رنجم میده...کل زندگیم...،کل فرم "جی" از هم میپاشه و میشه یه آدم دیگه گه اصلا اونی نیس که باید باشه...
هنوزم مرددم تو دیوانگی خودم...
ببین! این ۲ روی متفاوتِ زندگیه، که "ژینوس" بودن برابر با روی پشتیه... پنهان و همیشه حاضر! اما چیزی که اگه بخوام ابراز علاقه کنم خواهم شد روی جلوییه... حاضر و حاضر و حاضر و تابلو ! و کاملا مشخص!
نه!
مشخص بودن، خصیصهء من نیست...
شاید قابل درک نباشه که از درون چه قَنجی میرم ! و اما دورم... خیلی دورم! دور میایستم و حتی جرات "رو" اومدن رو ندارم.
یه چیزی از بیرون باعث میشه فک کنم که باید مثل "همه" زندگی درونی عادیمو شروع کنم... که انقدر انتظارات ت.خ.م.ا.ت.ی.کِ گوشه نشینی از خودم نداشته باشم...
اما یه چیزی از درون وادارم میکنه که همین موقعیت و اخلاقیاتیرو که دارم بهش بچسبم...!
نه! انتظار همدردی ندارم...
اما اوایل انتظار همفکری داشتم... اما هر کسی که میاد باهام همفکری کنه ، صداش از بیرون میاد که اما صدای درونیم خیلی قوی تره... و وای از وقتی که صدای بیرون مثل درونیه باشه... شک نکن که دیوانه میشم!
بازم درونم کاملا طناب کشیه...
کی میبره؟
من چه بدونم!
جهانِ کابوسهایم گویی رستاخیز من است.
رویاهایم کابوس گونه بر بیداریم حاکمند و کابوسهایم پری درنگ بر خوابهای فراوانم...
تشبیهی نمی یابم!
حتی خود را با رنگ تفاوت میبینم....
کدام منم؟!
اگر امشب با ماه هماغوش بودم
شاید ماه پرتوهایش بنفش میشد
اما کَمَش خواب هایم نقره ای بود و بنفش باقی نمیماند...
این برچسب را باید بر کس دیگر بچسبانم
چه ماه
و چه آن خویش نا آگاهم...
آیا باید عاشقانه بخوانم امشب یا مستانه؟
ــ کابوسانه!!
اهریمن چگونه رنگ میگذارد و رنگی دیگر بر دوش میگیرد...
شبی رنگ بسترم و شبی رنگ رودِ رویاها...
هر دو یک رنگند
اما نه یک جنس !
آبی بر بستر آنگونه نیست که بر رودخانه باشد.
بستر از عرق های کابوس هایم چرک است و رود فقط آبیِ جاری.
بگذار پاکیزه عروج کنم...
چه به سوی اهریمن کابوس باشد
چه دست عدن بر کمرم حلقه باشد ...
پاکیزه بالا میروم که جفتم در جهان کابوس در خوابگاهش به انتظارم است.
ابلیس وجودم...
میخواند:« عیشم به کام است... از لعل دلخواه
کارم به کام اســـــت... الحــمدُ للــــه !»
میخوانم: «ای بخت سرکش... تنگش به بر کش
گه جام زرکــــــش... گه لعل دلخـــواه !»
ماه اما چشمست و صد نم...
جان است و صد آه!
یکی!
ــ"ملپی"(۱) جون....؟
ــ بله؟
ــ پس سیاقش چرا تو تنگش نیس؟ کجاس؟
(چی بگم.... ناراحت نشه بچه بیفته رو دستمون!)
ــ رفته همونجایی که اون ۱۱ تا ماهی تو رفتن...
ــ اونا کی جایی نرفتن که .... اونا مردن!
ــ هه هه! اِ.....؟خوب سیاقشم مرده...!
توی ژه میگف "نمودونم چرا وختی بزرگترا میخوان با بچه ها حرف بزنن، شیر و شکر به حرفاشون میمالن... "
حالا حکایت ماس و این دوزار بچه!
دوتا!
توی کلاسشون دارم آبزرو میشم!!!... ۳ تا بیشتر نیستن... محمد و آنوشا و هومان... محمد که اگه کسی نبود اونجا تا حالا ۱۰ دفه گاز گازش کرده بودم بچه رو از بس خوشگل و هیجان انگیزه .... (آدم یه بچه داشته باشه این ریختی چیز دیگه ای هم قراره بخواد؟! ۲ هفته س که نشونش کردم!)
بعدن هومان و آنوشا با هم حرف میزنن و کاراشونو میکنن.... معلمه قبل از این ازشون پرسید آبجیا و آقاداداشاتونو دوس دارین یا نه که آنوشا گف آبجیشو دوس نمیداره.... حالا ۳ تایی دارن بحث میکنن که چه ریختی آبجی آنوشا رو منحدم کنن... محمد میگه با خمپاره بزنش.... هومان میگه خمپاره فقط واسه نیرو انتظامیه...!آنوشا به نتیجه نمیرسه...! محمد میگه با چاقو بزن تو شیکمش.... هومان میگه بگم چیکار کن؟... یه بار برو خمیر ریش باباتو بزن به همهء صورتش که دیگه هیچ جا رو نبینه و بمیره!
کودکان ۴،۵ سالهء امروز ... آینده سازان فردا!
(۱):فک کن خونواده آدمو ملپی صدا کنن....! کلی جک میشه...