بوی علفای خیس( از اتاق فرمان به من اشاره میکنن که اسم اون چمنه، نه علف!) و خود چمنای خیس و برگای خشک شده و خیس رو زمین که دیگه به قهوه ای میزنن وزیرمو خنک میکنن،همشون حال آدمو خوب میکنن....
همشون.
قطار... قطار مهربون و آروم که هر وخت بخام براش کتاب میخونم و قطار شکیبا میشه... کاشکی که یه مسافر تازه نفس از اون تو برام دست تکون میداد و بوسای خوشمزه میفرستاد تا باد برام بیارتشون...
دیوار سنگی نصفه ء کنارم که از وسط علفا سبز شده( اما به سبزی علفا نیس...) دیواره با ملات بالا اومده اما حالا دیگه سنگا موندن و ملاتا نصفشون ریختن و لاش یا جک جوونور لونه کرده، یا بطری آبجو...
گربهء خاکستری ببری که آروم میاد و یهو بو میکنه... زمین خیس زیر دست و پاهاش حتمن هوس انگیزه... شاید دلش تو این بهاری عشق بازی میخواد رو چمنای خیس... آدم از دلش چه خبر داره؟
شته ای که روی دستای من میاد و میره... اگه سواد داشت حتما فحشم میداد... چون شاید نمیخواست که اشاره ای بهش بشه... شاید بخواد واسه همیشه ناشناس بمونه و اما الهام گر «همه چیز» باشه تو علفا و درختا، که ما فک کنیم که این درختای نیمچه سبز و این علفای نیمچه قهوه ای چقد مُهمّن... اما شته فقط فروتنانه روی دست ما راه می ره و الهام میکنه و ناشناس باقی میمونه... تاآخر عمر دنیا ناشناس میمونه...
دلم میخات برقصم... خوابیده رو چمنا برقصم و بخندم و به خودم بپیچم ( به شرطی که سیم هدفونم دورم نپیچه و از خلسه بیرونم نیاره!)
حالا از همه چیم که بگذریم این بوی قهوهء سردشده هم خوبه...چون مجبوره سرد باشه.... چون حق نداره داغ باشه... چون این تو طالعش نوشته شده س! مسئولای دانشگا این طالعیخ زده رو واسش نوشتن... چون نزدیکای اینجا هیچ بوفه و دستگاهی نیس که به آدم قهوهء داغ بده... تا بخوای بیای نعشه بوی علفای اینجا شی، کلی از قهوه فروشی ها دور شدی و قهوه فقط به بخت خودش نگاه میکنه... اما اصلا به بخت و طالعش فحش نمیده... نه نمیده...چون میدونه سردشم واسه من خوبه...واسه آدمای الاغی که مث من فقط توی علفا میچرن همیشه خوبه... سرد و داغم چه توفیر داره وقتی که حتی اگر داغم نباشم بخار دارم...بخار که آروم آروم بالا میاد و به جای اینکه یادت بندازه قهوه ت داغه، یادت میندازه که خوشمزس...
یه گودی کنده شدهء گنده اونور تر نشسته و داره به ۴ زانو نشستن من میخنده... از بس که خره نمیفهمه که این جوریم میشه نشست...چه جوری باید به یه گله خاک( در واقع یه گله نبودن خاک!) فهموند که میشه این جوریم نشست...؟ چه جوری میشه بهش فهموند همهء زندگی سبز شدن یه کاج از وسط ما نیست... ! کاج ِ نصفهء توی چالهء "نبودن خاک" هزار تا رنگ سبز داره خودش به تنهایی...
چرا آشپز خونهء سفره خونه باید بغل چمنا و قطار و گلخونه باشه؟
و اینجا فقط یک دانشگاه است....!
آرزو های بزرگ: کاشکی بلت بودم که با آکاردئون آهنگای قشنگ قشنگ بنوازم... اونوخت به تخته و دار قالیم و کیسه و پاکت و کیف ، یه آکاردئونم موقع اومدن دانشگا اومدن اضافه میشد .
خداوندا... بارون! کاش برگای درختا در اومده بودن و خوابیدن من معلوم نبود...از بین درختا و اینا هیچ چیز نباید معلوم بشه بجز یه دست که دورش یه تسبیح نارنجی (۱) با النگوی نقره ای پیچیده شده و سنگ سیاه انگشترشم (۲) مثل سر انگشتا و کف دسته داره دنبال قطره های یواشکی بارون میگرده...
بدترین قانون اینجا: یه خانوم(با من بودی؟!:ی) نباید در چمنها بخوابه و منتظر قطره های بارون بمونه... نباید نوک دماغش با آسودگی رو به بارونا باشه... باید آرتور ایتس (۳) گردن داشته باشه !
(۱) : اسمش علی اصغر خانه...
(۲) : اسمش تاج الملوکه :ی!
(۳) : رجوع شود به اون کتابه که الان اسمش یادم نیس.... همونی که یه جونور بالدار واقعنی یافته شده بود و بهش غذا و اینا میدادن که تو اون خونه خرابه هه بود ! یادتون اومد؟ ...آها مستلزم اینه که مث من با این هیکلتون رمان نوجوان بخونین...!
پی نبشت: افتخار از این بالاتر که آدم ۳ تا بازدید کننده داشته باشه؟:ی خوب بالاخره این ملپی جان همیشه یه فرق فاحش(ه!) باید داشته باشه... از اینور اونورشم توفیر نداره...
دیرو ناراحت بودیم... زیرا سیاقش* جان مریض بود و ما هی جای ناهار اینا چند تا تنگ بلوری غصه خوردیم...آخ... اما شب که باز دیدیمش داشت عین خر تو تنگش ملق میزد!
شاد زیستیم دیشو!
یه چیزی رو اما خاستم گفته باشم:
دل و سر و دست ما دشمن ماست...اگه نه،خنجری که تو تاریکی به پشتت میشینه، سنتی دیرینه....
هیچ خنجر دیگه پیدا نمیشه... که شبی پشت رفیقی رو سولاخ نکرد...........
هیج پشتی دیگه نیس.... که رو کتفش اثر زخم ییه خنجر نباشه....
میفهمی؟
عمرا!
* : ماهیِ نیمچه گلیم که خیلی اشتباهی دم و بالشو بریده بودم! اما الان داره در میاد!
خدا انگاری ۱ هفته جیش نکرده بوده ، همه رو با هم یه جا امشب داره پس میده....
خوبه ولی...
پنجره ۴ تاق وازه و من به سوسکای شب فک میکنم...
مادر عزیز میفرماین مردن از سرما ...ما هم میخندیم... با ۴ تا فش مشتی مارو وادار میکنه تو اتاق در بسته خودمون به تنهایی با بارونا عشق کنیم... مام که پررو... :ی ...میکنیم!
خوب ببین منم جوونم! حق دارم هر از چند گاهی یه خواب خوب راجع به خودم و "کِیسای مناسب اندرون ذههنم" ببینم! اما گویا قراره کابوس همین شوور قشنگه رو ببینیم! مام که پوست کلفت! ...میبینیم!
البته به آقامون توهین نشه... واسه خودش آقاییه... فقط باید رو رنگ لاکاش مقادیری کار کنم!
ببین من نیومدم این رشته که تفاوتم با عشایر فقط زندگی در مکان ثابت باشه... تو نمیفهمی که قالی بافتنم یه کاریه باسه خودش و کلی هنره و اینا... به ما میخندی و میگی"...هه هه هه ...ادامه بده یه چی میشی..." مام که دل گنده.... میدیم !
خوب دانش "گا" ی ما باسه خودش مزایاییم داره خو... این که آدم یه ساعت باس خودش تو چمنا بچره و یکی از آدم نپرسه که خودت شخصا به چن من؟ حالا شما اون زن حراستیه رو علی الحساب فاکتور بگیر... ( البت نمدونم بعد فاکتور چی کار باهاس کرد که دوباره مث اولش شه...این ریاضیاتم بددردیه واسه خودش و ما)
ای وای... عجب دنیایی داره این معلمی.... چقد آت آشغال به خورد بچه های بدبخ دادم جلسه اولی... هه هه هه... اونام که طوطی ، سریع یاد میگیرن... ما که استثنا این جلسه سرشون بودیم...معلم خودشون که بیاد ، چه فشای ناموسیو بی ناموسیه که من نمیخورم.... مام که بی خیال... میخوریم . یه لیوان آبم بعدش طلبکار میشیم....
باز من افتادم به ور زدنای اضافی.... قربون دستت... دم دستته اون ریموتو بر دار مارو میوت کن تا بعدا... مام که از رو نمیریم... میشیم میوتو تا بعدن....
من به کلاغها باج میدهم که لحظه ای هم برای من غارغار کنند...
به درختان قطره های باران را با دستان خود هدیه میکنم تا چند برگی را برای دوری صدای من بر زمین بریزند...
م تو اینگونه میپنداری که چقدر محبت بز من کم تابیده، و روی میگردانی.
تو راست میگویی،
چنان که خورشید به انتظار نگاه فرزند زاده نشده من است > من نیز تشنه مهرم!
و برایش به طبیعت باج خواهم داد.
شوهری با کُت بادمجونی و ناخونای لاک زده بنفش...
عزیزان! نمیخواین به حسن سلیقه ام تبریک بگین؟
پی نبشت : لباس عروسم سیاهه...نمیدونم چرا ... همش تقصیر این ماراله که واسم دوخته...
پی نبشت۲:اما نمیدونم چرا میدل فینگرشو لاک نزده... به هر حال کنتراستش با لاک بقیه ناخوناش حرف نداره...باور کنید.
-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
advertisement
این دم آخری به یک موجود زنده(ترجیحا انسان باشه...از ذهنیاتم خسته ام) نیازمندیم که به مدت ۷شبانه روز بی آب و غذا و جیش و حرکت و درد و و رنج ،مارو در آغوش بگیره...(ترجیحا لال...)
مبلغ بعدا تعیین میگردد.
با تشکر
ملپی بدون پسوند!
بازم شب نشینی با مرغ دودی اسلایس شده و پنیر فتای دانمارکی...
حالا که بزرگ تر شده بود دیگه از کتک خوریای مامانش از بابا بعد از شب نشینیا خبری نبود .امشب فقط جای خالی مامان بود و مستی های بابا و اون خانومه که سراغ مامانو میگرفت...
هنوز از عرق داغ نبود...
میز از همه چیز پر بود و همه چیز از بنیه پر بود و همه کس پر از مستی و مستی پر از درد و درد و درد ... و ذهنش پر از تنفر مستی...
حالا دیگه تنها نبود... دختر اون خانومه بود و با هم فیلم تماشا میکردن و میخندیدند و میخندیدند و هنوزم قرص اثر نکرده بود روی درد بیصاحاب سرش...
بیچاره بود و مست و داغون و از بدبختی هاش میگفت و بابا همدردی میکرد و بابا از بیچارگی هاش میگفت و اون سر تکون میداد...
سردی اون خانومه تو کلوم و رفتارش پیدا بود ، انگار که با اونا فامیل خونی نبود...
اما گرم مستی وقتی بود ، عشقش چنان رو دلش آماس میکرد که هی دست میکشید به سر و گوشش و بهش میگفت:"گل دختر..." و نصیحتش میکرد...
کاش همیشه مست بود.
نصیحتش میکرد.
کاش همیشه مست، نصیحتم میکرد...
"توی زندگی ، یا باید باشی یا بمیری...اصلا حد وسطی نیست...حد وسط بدترین نوع زندگیه..."
تاییدش میکرد...
" تو هنوز جوونی... خیلی کار داری واسه کردن..."
میگفت و میخندید و یه پیک میزد و نصیحت میکرد و دخترش ماکارونی روی میز میگذاشت تا همه با خامه بخورن.
" از هیچ چیزی کمک نگیر مگر اینکه واقعا گیر کرده باشی... اون وقت ما همه هستیم واسه کمک کردن. مامانت، بابات، من...اصلا خود من! یه زنگ به من بزن!"
اون موقع فقط فکر این بود که اگر مستی از کله اش بپره و بفهمه این چیز ها رو بهش گفته چقدر از خودش شرمنده میشه...
و گوش میکرد...
به مستی ها و نصیحت ها گوش میکرد...
" عزیزم فقط به خودت متکی باش..." وسر خوش میخندید...
او هم میخندید...
مستی هم میخندید...
می خن دید...
بیربط نبشط: خوجحالم! جون که وبلاگ محبوبم رفته یه ور دیگه یه وبلاگ دیگه شده و نبشته میشه و منو شاد میکنه....شااااااااااااااادم! بی نظیره!
درد ویرانه ها را در برابرم آشکار میکند...
درد...
درد تنهایی را دو چندان میکند.
درد ازین سو به آن سو میگریزد تا نتوانم به دلیل و ژرفای آن راه یابم...
و من ...سرگشته از خود میگریزم...
مرگِ درد، مرگِ من است . بگذار تا انتها، تا آنجا که توانش هست،پیش برود.
پیروزی او ، مرگ من است و مرگ من ،مرگ او... پس پیروزی او مرگش ، و پیروزی منست...
راه یافته به خلسه،در خود مپیچم...
درد با خونم می جهد و شاداب است!
جست و خیزش فراوان میشود...
درد...
درد ذهن را خالی از همیشه و همه و هر میکند...
و تنها صدا باقی می ماند...
صدای ناله، که من نیستم. اما از درون من چون هاله ماهراه به بیرون میگشاید
...و وزن موسیقی بیرون را بیرنگ میکند...
وزن در ناله هاست..ناله از درد است...
پس موسیقیِ جانم اگر هست،مدیون دردست!
پی نبشت: ینی هر کی که عروسی آقا داداشش میشه سایه ش رو رخ آدم سنگینی میکنه؟
"زردی اگر زوال را در ما بشوراند، جز ناپاکی نیست. و اگر نور رادر ذهن ما بتازاند ، زوال را در بزرگی خود حل میکند."
این جمله بالارو میخواستم که کامنت بذارم باسه وبلاگ رنگ شب. اما دیدم اگه بخام بگم ، انگار که از کل شعر من همین کلمه "زردی" رو دیدم و دریافت کردم.و چون این سخن در حلقوم ما بس رقت انگیز به خود می پیچید برای بیرون آمدن، تاخیر را جایز ندانستم . اینجا گفتمش که نگفته از دنیا نرم! :ی
همین!
با تشکر از توجهات بی حصر ... حتی شما دوست عزیز!(چه حرفا!)
ملپی بانو!
پی نبشت: کلا با کامنت گذاشتن واسه وبلاگای ادبی و اینا مُجل دارم اساسی!تازه این بالایی که یه موردشه... اگه نه که تا حالا ۱۰۰۰بار جرات خرج کرده بودم و واسه اینجا کامنت نهاده بودم.(یکی از آرزو های دیرینم!).. منم که خجلتی! و چون همین ، من عمرا در عرصه ادبیات هم پخی نخواهم شد...حالا بشین ببین...
امضاء
خجلت بانو!
فشار میاره که بپره بیرون...
اوه...بله! ...یافتم...باید به دکتر عزیزمم(!) معرفیش کنم...اسم مرض من پروار تخیلات حاده! شایدم کل مغزم یه غده شده که باید بیرونش آورد...و اونوخت همه چی عادی میشه و دیگه "تفاوتی" نخواهد بود... تخیلی هم نخواهد بود...
پس ماسک رو اینبار به صورتم میدوزن... و برای همیشه به همه لبخند میزنم... بدون اینکه لبخندم ترک برداره.
هه هه هه ...آفرین...(گلاب به روتونا)اما همیشه میگفتم که این دیپلم تجربیا خنگن! همینه دیگه!دُکی نفهمید ! اما من فهمستم!
حالا هی این بابا گیر بده که میخوام ببرمت هجامت!
فک کنین...کاسه سر تهی... و من، پر از لبخندی بی مقدمه و بی فرجام....
در آخر شاعر تاکید میکنه:
!I still wonder
?!how it can take the pain away