نوروز مبارک!با دو نخطه بغل!
خوشحال باشید!امسالم گذشت!
پی نبشت: فحش جدیدم: فاک تو گورت!:ی
"بی عار کثافت!" ...همیشه تقصیر من نیس که همه چیز می ریزه
"گهِ سگ!" کاسه سرم از صبر لبریز شد و ریخت رو موکت ! حالا بیا تمیزش کن !
"عرضه هیچ کاری نداری!"
اگه کاسه رو هورت میکشیدی اصلا این جوری نمیشد!...موکت چرب نمیشد... حالا بیا تمیزش کن !
"اگه تمیز نشه من میدونم با تو!"
کی یه دونه عینک میخواد که اگه بزنه دیگه اشکاش معلوم نشه؟ من یکی دارم! عینک که میزنم اشکای تو چشمم معلوم نمیشه... اما اشکای رو صورتم معلوم میشه...
کجایی؟ می تونی بیای منو ببری بیرون؟ لطفا؟ خواهشا؟ از اینجا بیرون ...
اصن میفهمی من چی میگم؟
"عوضی! " پس من بمیرم؟ نه واقعا فک کردی به حرف تو گربه سیاه بارون میاد؟ نه! نمیاد ! بارونم نمیاد چه برسه به عزراعیل از آسمون !
پس همدیگرو ببوسین و آشتی کنین...نه! نبوسین و آشتی کنین تا کینه هاتون بیشتر نشه...بذار هروخت می بینیش کل این همه سال بدبختی نیاد جلوی چشمت...
اصن از کجا معلوم که من دووم نیارم؟ امتحان کن!
با یکی دیگه، ۳ روز توی یه اتاقِ در بسته می مونم... اگه دووم آوردم ینی میتونم به جز تنهایی جور دیگه ای هم زندگی کنم!
روز اول میخندیم!
روز دوم من میمیرم و اون به خودش فحش میده و ماتم میخوره!
تق!(ینی در باز شد!) اومدن نتیجه آزمایششونو ببینن . اون یکی داره هنوز بالای سر جنازه بشقاب بشقاب غصه میخوره...
منم این بالا دارم تاب میخورم...! هی ... گهِ سگا! دیدین دووم آوردم؟
"مُرد؟"
"۲ روزه!"
تو گه خوردی...من نمردم... ایناهاشم! این بالا...کوری نکبت؟!
"کاشکی آزمایشش نمیکردین..."
" خودش خواست."
حالاشم میگم...بازم میتونم!
"کاریه که شده ... حالا زودتر جمعش کنین که بوش همه جارو برداشت!"
عوضی بوی گند تن خودتو نمیگی که مث بوی لاش مرده میمونه؟!
"کاش کاسه سرش لبریز نمیشد که مجبور بشه به این آزمایش ت.خ.م.ا.ت.ی.ک تن در بده..."
اوا مرتیکه کجا میری درو می بندی؟ من جا موندم خره!
"براش طلب عفو کنید!"
ــ مگه چی گفتم بهت که عین سگ پریدی بهم؟!
ــ من پریدم بهت؟! ( دو نخطه اُ!)
ــ نه پس من پریدم!
ــ شایدم پریدی!
ــ آخه الاغ من پریدم به خودم؟!
ــ جدی پریدی؟!
ــ ( دو نخطه اُ!) بابا تو اصن تعطیلی!
ــ تعطیلی بهتر از اینه که آدم با خودشم درگیر باشه!
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
موانعی که در آخر سال:
من میگم میخام برم اون دوربینرو بخرم.
میگن ۵۰ تومنت رفته!
میگم میخام اما!
میگن نمیشه!
بازم خوشحالم که آخر سالی به عشق دیرینم رسیدم! <------(superstar)!
خداییش بی پولیم بددردیه...
اگه تو راه که داشتین میرفتین اون شازده هه با اسبشو دیدین ، خواهشن راهنماییش کنین این وری!
فقط بگین واسه دیدار اول حتما یه ۵۰ تومن تو جیبش باشه! خو بلخره عاشقی خرج داره!:ی
آهان! بهشم نگین که من گهِ یُبسی هستم!<---- "گُه یُبس"...! پارادوکس خوبی بود!
نه... مرگِ من این یکیو داشته باش:
دارم باسه یه بابایی کامنت میذارم.تموم که میشه و سِند میکنم باهاس بنبیسه:"نظرتون بعد از این که اون یارو خوندتش نشون داده میشه" ...خب؟
اما به جاش مینبیسه: " از پذیرفتن گذاشتن نظرات با کلمات غیر اخلاقی معذوریم و ازین مزخرفات!"
نه...من میخام ببینم "حروم ذاده" غیر اخلاقیه؟
اونوخ میگن چرا بهش میگی بلاگفاک! خوب سِرور داغونیه خو!
خداییش من که میدونم ، نه که قصد اذیت داشته باشه... میخات ملت بدون خنده و مزاح از دنیا نرن لابد!
ای شت به هر چی کلمه غیر اخلاقیه و مفسد فی الارض، که این خذعبلاتو به زبون میاره!( یا حالا مینبیسه... )
سوال پیش اومد۲:
و حالا میخام به آشکاری یه سری حقایق بپردازم که خودم شخصا همین امروز فهمیدم: ما هم مث دخترای دیگه از این بهمون بگن "چه خوشگل شدی امشب" مث چی خرکیف میشیم... اصن خودم موندم که این منم؟! (دو نخطه اُ!)
بعدش دیدم نه...مث اینکه خود منم!
و واسه خودم متاسف شدم که اینقدر جلف شدم که یکی تو روم بهم میگه "خوشگل" شدی و من یکی نزدم پس کلش...هر چند که داشت مفت میگف!
پی نبشت:اه! خوب شخصیتم رو شد اینجام!
خوب تخلیه تموم شد !...ولم کنین تا صب واسم سوال پیش میاد!
حالا خاک اندازتونو رو کنین و این صفحه رو ازین جا جمعش کنین که مایه ننگه!
نه دهان آنها که لقمه ای کوچک در آن میگذارند!
ی نبشت: کاملا نیربط!
این عشق قلمبه ای که تو دلمه خیلی وخته که مث شیر ِ تو سینه موندهء مادر ِ فرزند مرده ای دِقم میده...... می خوام که تیکه تیکه ش کنم و هر تیکشو یواشکی تو دهن یکی بذارم تا قورت بده...
تو دهن شاهین ۱۳ ساله که هنوز وختی منو میبینه خجالت میکشه و باهام نمیرقصه...
تو دهن کیوان ۳۸ ساله که شیش هفت ساله که واسم مسواک و تخم مرغ شانسی نخریده....شیش هفت ساله که دست کوچواوامو تو دسای گنده اش نگرفته و منو تو بغلش محکم فشار نداده... هنوزم منتظرم که صدقه سر سیتیزنی زنش بتونه برگرده...
تو دهن هامبیک که بعد یه سال همکلاس نبودن عمرا منو یادش نمیاد...عمرا اون نگاهای پرروشو نثار کسی کنه و من حرص نخورم که من چرا "کسی" نیستم...
تو دهن پسرای ۲۷ . ۲۶ و ۱۲ و ۲ سالم که چند وخته از هیچ کدوم خبر نگرفتم....
اینجا هیچکی نیس که من سفره دلمو براش باز کنم تا یه لقمه عشق و محبت خوشمزه ،با نون بخوره و سیر شه...
واقعا چرا؟ ینی دسپخت من بده؟!
پی نبشت : واقعا تقصیر من نیس که عشقم این رنگیه ،هامبیکم اون رنگی!
پی نبشت ۲: کلمهء "هامبیکم" با میم مالکیت چه خوبه...:ی
وقتی ۳ سالم بود و ننه ام گذاشتتم سر کار،گفتن اگه یه ذره بچه تر بود یه چیزی میدادیم به خوردش و می انداختیمش رو شونه یکی ازین گیس بریده ها... اما نبودم! گفتن قاطی ۵ ، ۶ ساله ها بره فال فروشی.
رفتیم فال فروشی...
فال فروشی آقا، مثل فال گرفته.باید با یه نگاه دستت بیاد که طرف چی کارس و چی تو گلوش گیر کرده. میدونین آقا...خوب هر کی قسم و آیه خودشو داره!باهاس بدونی چی تو کَلَشه تا همون موقع مچشو بگیری و یه فال کوفتی ازت بخره...هزار تا پایین بالا و شامورتی بازی در میاوردم و فال میفروختم.از بقیه،خوب البته سرتر بودم.چون خوشگل بودم و امان از دل زنای تیتیش و دلسوز اون ور شهری که تا یه فال فروش ۵،۶ ساله،اونم خوشگل ، به تورشون میخورد عین گنجیشک نرم میشدن... خر که نبودم...نیگه میکردن و هی سر گوش هم میگفتن ببین ای نیم وجبی رو! چه خوشگله...حیف اما...بچه بیچاره..."پسرم مدرسه میری؟"
سوالای صد من یه غاز! ما که هیچ وخت پی این حرفا نبودیم.اصغر ترکه میگف:"سواد واسه آدم بدبختی میاره...هر چیزی که اگه ندونی خوشبخت تری رو تو اون خراب شده ها میکنن تو کله ت!" ما هم این رفته بود تو کله مون.اما واسه خاطر اینکه اون شب یه چیزی دستمونو بگیره میگفتم:"نه خانوم...اما خیلی دلم میخواد برم!" اون وقت دیگه اون زنه میموند و دل صابمردش!منم که اونجا حاضر بودم،جیبش سبک مشد و روحش پرواز میکرد...
وختی ۸ سالم شد گفتن دیگه داری مرد میشی. مرد هم که دیگه گدایی نمیکنه! باید دستت تو جیب خودت باشه. فکر می کردن ما خریم آقا!
ما که میفهمیدیم کی آدم مرد میشه...ما که میدیدیم اصغر ترکه سر ۷۰ سالگی هنوزم داشت سر چهار راه ها گدایی میکرد...مگه اون مرد نبود؟
ما دوزاریمون افتاد که دستمون تو جیب خودمون یعنی دستمون تو جیب مردم.
نونه دیگه...باید درآورد. اگه در نیاری ،خواهرت باید تو همون کهنه شاشی ۲ شب پیشش بخوابه... بچه خرج داره آقا! اگه در نمی آوردم به اونم یه زهرماری میدادن و آب از دماغ و دهنش راه میوفتاد و سوارش میکردن پشت مهین که با اون اسفند دون و زبونش همه رو عاصی میکرد.
این که دست آدم تو جیب بقیه باشه به جای جیب خودش ،خیلی خوبه آقا!...نه! اینو ننویسین! بذار فکر کنن ما آدم شدیم!
اما خداییش خوبه آقا! از یه طرف خیالت راحته که مثل جیب خودت شپش توش ملق نمیزنه...از یه ور دیگه فکر اینی که یه وقت از یه جایی یه دستی نیاد مچتو بگیره. البته ما هم کم چابک نبودیم! اگه میفهمیدن ظرف ۳ سوت همچین گم و گور میشدیم که انگار ننه مون نزاییده بود مارو!
۱۳ سالم که شد قد و قوارم مثل۱۶ ساله ها بود! هوشمم که اگر از ممد لاتی بیشتر نبود، کم هم نبود.
گفتن زیادی تو چشه...بفرستیمش سر یه کار بهتر...
وردست ممد شدم . ممدم دستش تو جیب خودش نبود .اما توی جیب مردم هم نبود. دستش تو دخل مردم و ماشین و ــ بعضی وقتا هم که خر گازش میگرفت ــ تو ناموس مردم بود.
از مقتی که ور دست ممد شده بودم،اصغر یه ضامن دار دسته طلایی بهم داده بود. با قلدری عشق میکردم!مخصوصا اینکه آبجیم بزرگ تر شده بود و شده بود مثل پنجه آفتاب . خوش نداشتم بره این ور و اونور فال فروشی. اما خوب... نونه دیگه ... باید در آورد. چه پسر باشی و ۱۳ سالت باشه، چه دختر باشی و ۷ سالت...
وود از اون اعیونا بود. موتور داشت و هی تو چشم ما می کرد! پیر همه رو درآورده بود با اون موتورش!البت من میتونستم ترک موتورش بشینم....هر چی نبود همکارش بودم...
آقا ما گدا بودیم،دزد بودیم،خیلی چیزا بودیم...اما ناموس سرمون میشه! اما اون مرتیکه خیلی بی ناموس بود آقا...خیلی...
باقیشم که دیگه ملتفتی. ۶ ماه پیش بود، یه روز دیدم آبجیمو گوشه دیوار خفتش کرده...آقا ناموس نون و نمک نمیشناسه...نمیفهمیدم میخوام چیکار کنم...اما داغ کرده بودم! آبجیم داشت گریه میکرد ...آبجیم آقا،خیلی نحیفه...عین برگ گله.
تنها چیزی که تو اون نور و بی نوری میدیدم برق طلایی چاقوم بود. تا یه ربع نمیفهمیدم چیکلر میکردم آقا...زدمش... با چاقو... بی چاقو...می خوردم و میزدم...از بد بختیش ضامن دار نداشت اون موقع... مرتیکه بی پدر مادر...تلافی همه بی ناموسی هاشو میخواستم یه جا در بیارم... دیگه برق چاقومم معلوم نبود... تنها چیزی که معلوم بود خون ممد لاتی بود که میریخت و سر و صورتمو رنگی می کرد...
زدم آقا... تا جایی که خودم جون داشتم زدم...نا مردی نکردم آقا و با چاقو زدم...
جابجا که نه، اما ظرف یکی ۲ ساعت جونش در رفت...آبجیم هنوز کنج دیوار گریه میکرد...نمی فهمیدم این غیرته که داغم کرده یا خون اون ممد لاتی...
در نرفتم آقا...پای جناره نشستم...بغض داشتم آقا... اما خیلی وقت بود که مرد شده بودم...مردم که گریه نمیکنه...
ناله نفرین ننه ممد هنوز تو گوشمه... میزد و نفرین میکرد...منم که حالیم نبود...انگار اونجا نبودم...
به قول شما ها نون حروم خوردیم آقا، دزدی کردیم ، هزار بار کلاه سر مردم گذاشتیم آقا... اما بی ناموس نیستیم!...
حالا سر ۱۵ سالگی اینجاییم...کانون آقا.
شما می گی این گزارشه؟ نیست آقا... به مولا نیست ! مگه بد بختی مردم گزارش داره؟
نمیدونم آبجیم به چه حاله... هیچی نمیدونم...
سن و سال همیشه مشکل ما بوده. حالا باید تا ۱۸ سالگی اینجا صبر کرد تا تکلیف معلوم شه. آقا ما هیچ وقت ۲ روز پشت هم بیکار نبودیم، چه برسه به ۳ سال! اصلا خرج آبجیم از کجا درآد؟البته اون شاید بتونه یه جوری نون خودشو ننه رو در بیاره... حالا که ما نیستیم شاید فال هم بفروشه... بالاخره از خیلی کارا بهتره آقا...
نونه دیگه...باید در آورد...چه حروم، چه حلال...
ملپی جان
۱۰ اسفند ۸۵
جزو افتخاراتم ثبتش میکنم حتما.
همین.
این تفاوت لعنتی داره داغونم میکه... چیزی که حایله بین من و بقیه...چیزی که نمیخوام باشه...تفاوتی که همیشه داشتم... هیچ وخت توی تفاوتا دنبال خوب یا بد بودن نگشتم اما این تفاوت های درونم واقعا بده... توی ارتباط دچار مشکلم کرده...!
چی باعث میشه که این طور ثابت و ساکن بمونم؟!
تفاوت لعنتی...ثبات...حالم ازش به هم میخوره...
پرواز درونی خواسته ها رو آرزو داشتم و اینجا اما یک اتاق در بستس که یه مگس هم توش خودشو به درو دیوار میکوبه، چه برسه به روح بلند پرواز من.... چه برسه به تخیل بی باک من!
انسانها رو می بینم...بهشون میخندم... خوشحالم مثل اونا نیستم و اما باز توی اتاق در بسته حسرت یک ارتباط و اتصال، نه فقط اتصالات سلولهامو ،بلکه اتصالات تک تک ذرات روحمو از هم می پاشونه...
و اینجا،در من، اتاقیست در بسته
که زمانی بوی تعفن میداد...
و....تفاوت لعنتی داغونم میکنه...دوستیها...خداوندا!...دوستیها... انگار هر کدوم روز به روز بزرگتر میشن و انقدر به من بی محلی میکنن و دیگران رو با ولع می بلعن که گاهی فکر میکنم باید داد بزنم : باور کنین منم مثل شما گوشت و خون دارم... می تونم دوست داشته باشم... !
قابلیت دوست داشته شدن رو دارم...
و قضاوت رو میذارم برای دیگران.
یک بارگفتم:تفاوت ها آشکاند اما چگونه میتوان از بلوغ ناراضی بود!
و حالا می بینم بلوغم اشتباه بوده...ناقص بوده...بدبخت! شاید اصلا بلوغی در کار نبوده!
و از اونجایی که در هیچ مقطعی از زمان و قسمتی از مکان به روم نمیارم که خیلی وخته که یه مرگی دارم اساسی در وجود ،اینجا تخلیه روحی و کلامی میشم !
من ملپومن ، الهه بی مثال تراژدی و فرزند زئوس، خداوند خدایان هستم...
من ژه ،روحِ بلند پرواز زنی بی باک و خنده رو و آزاد هستم...
من G، از جک ترین های اکیپ رفقا هستم!
من ژینوس، دختر پدرسگ بابا(خودش این ریختی خطاب میکنه آدمو خو!) ، فرزند خلف داریوش خان ،عشق دوم و همیشگی ایشون(اولیش آبجیمه!)،دختر قوی بابا(زهی!) ، دختر درست نشو مامان جون هستم!
من، نوه شمسی خانم هستم که همه پیرزنای محل فروتنانه دوستم دارند!
من، ژینوس، جینوس، ژه،G، ملپومن و ملپی جان ،هنوز هم هستم!
و اگر واقعیتی در کار باشه
هیچ کدوم ازینا رو نیستم...
پی نبشت:در واقع شاعر میگه: come and hide me from this terrible reality
البته این سایته یه کم دیر یادشون میوفته آپ دیت کنن....آدم شرط میبنده که امپراطور چهارسو ه... بعدن گندش در اومد که اصلی شده....
هه هه...بچه شدین؟ البته که نه! من عمرا به اون یارو نهار نمیدم!
خلاصه گفتم بگم که یموقه شرطی چیزی نبندین که سوتی میشه....
پی نبشت:فک میکنی وختشه از تحریم درآم؟!
احساس گه تنهایی،احساس گه دلتنگی...احساس شت جدا افتادن،احساس افتضاح نادیده گرفته شدن ...
همه این احساسای گه و مزخرف مث یه قلوه سنگ تیز افتاده تو گلوم و داره جرش میده...داره خفم میکنه.....
یکی بیاد منو از نو بگه....
پی نبشت: از ترحم بیزارم!
اصن صدای زنگ این تلفن شومه...
علی رو یادمه...خیلی از من بزرگتر بود...یادم نیست کی فهمیدن سرطان داره....اما خیلی وخت پیش بود...حتی اون موقع هم خیلی وخت بود که ندیده بودمش...اما خاطره های خودش و داداشای قدو نیم قدش هنوز توی ذهنمه....
ــ ژینوس بودی یا هلیا؟!!!
ــ اسمم ژینوسه...!:|
یادم نیس...اما میدونم خیلی بچه بودم...علی و امیرحسین و مرتضی و محمد(شایدم اسماشون درس یادم نیس) ،خلاصه زیاد بودن و من بدبخت هم بازی دستشون... تا میتونسن حرصمو در میاوردن... همسن تنها کسی که نبودم علی بود ...علی...بزرگ بود و هروخ که میخواستم در برم گیرم میاورد و باز اون شوخی و بازی مسخره ... همیشه هلیا صدام میزد... که مثلا با بقیه بخندن....نمیفهمیدن که من عصبانی میشدم....بیشتر از این که این شوخی به نظرم عصبی کننده بیاد، بی نمک میومد...خوب بچه بودم...حرصم در میومد... ــ من ژینوسم....ژیییینوسم!
ــ گفتی اسمت چی بود؟!
حالا علی که خوب بود...اون داداشای دوزاریش ادای علی رو در میاوردن و اسم من و هلیا رو عوضی میگفتن !
حرصم بیشتر از همه از مرتضی در میومد....خودش هم قد و قواره من بود(بلکم کمتر!)و شوخی بی نمکه رو باهام میکرد...مرتضی رو با یه پولیور سیاه و رنگی یادم میاد...نه بیش از این....
علی....علی خوب...علی خیلی مذهبی...خونوادهء خیلی مسلمون....
عید به عیدم نمیدیدمشون.... حواص درست و حسابی که ندارم...اما یادمه هروخت که ازشون خبری میشد..عقد یا عروسی یکی از پسرا بود....امیرحسین...که قیافش عین آینه جلوی چشمامه...یا اون یکی،محمد...شاید ۱۸ سالشونم نبود و عقد میکردن...!!!
یادم نیس کی گفتن علی سرطان داره...وختی فهمیدن،تازه عقد کرده بود...علی بیچاره...اکبر آقا و فروغ خانم بینوا...پسر گل تازه دامادشونو سرطان گرفت و برد...!اما نه این که سر پا بشینه و بخوره..نه! ...آروم آروم خورد....
اما زنش موند...یه زن خوب...علی سرطان و زن و با هم داشت...!
هی یا میگفتن بهتره...یا وخیمه...
گه تو روح اون دکتری که مث آدم دوا درمونش نکرد....این روزا البت دکتری که نتونه یه سردرد خوب کنه،سرطان که دیگه هیچ....
علی...با موهای لخت مشکی با فرق وا کرده تا روی گوشاش... شایدم چشماش یه کم مورب...با پیرهن سفید ...نمیدونم این خاطره از کدوم سلول مغزم تغذیه میکنه...اما علی رو این طوری یادمه.
علی که از بچگی کرم اذیت کردن داشت و نمیفهمید که اسم این شوخی نیس....شاید اگه اون شوخیا رو نمیکرد هیچ وخ تو ذهن من نمی موند.....شاید....
علی...
اون وختا که سلاطوم داشت،یه شب یکیشون خواب دید که اسمش محمد حسنه....
از اون موقع علی شد محمد حسن...
اما من همیشه علی یادمه....
علی....
علی،مرد*!
*:حالا اگه دوس دارین "مرد" و با فتحه بخونین یا با ضمه....
اگه بی ناموس باشی میشه....
اگه بی فرهنگ و گاگول باشی روز "ولنتاین" کادو بازی میکنی...
اگه عقلت قد فندقای تو اون شکلاتا باشه میشه...
اما بعضیا نه....
شایدم ما بعضیا نه....
شایدم اصن من این وسط یه گاگول باشم مث بقیه...اما یه کسایی هسن که نمیتونن اون گه هایی رو طبق طبق بخورن که احمقای دیگه میخورن..... بعضیا هسن که غیرت دارن.... بعضیا.....
بعضیا که هنوز ازشون بوی گند و کثافتای تقلید شده نمیاد.....
شاکیم چون این گزارشو از دهن خود اونی که این کارو کرده شنیدم....چون خودش گفته و باید از دهن خودش بشنوین تا شمام شاید شاکی شین.....
خیلی وخته منتظر گزارشش تو اینترنتم.....
میخوام سعی کنین بفهمین...این خود نمایی نیس...یا فعالیتای یه سری آدم بیکار.....اینا شکایت آدماییه که میخوان ملتو خرفهم کنن که بابا شمام یه وختی آدم بودین...بودین...شاید بازم بتونین باشین....
نه استادی و نه قاعده ای.برای زیستن،زندگی کفایت میکند.
بوبن مسلما!...:|