تبليغاتX
Last Melpomene!
Last Melpomene
اینجا کسی نیست... شاید
بیست و هشتم بهمن 1385
psycho
 

یارو بلغور میکنه:  strong in life 
منم خوشحال میگم: با من بودا !

بعدش ضامن نانجکو میکشم....یاد strong میوفتم باز......نازنجک نباید واسه من باشه اگه strong برای منه...!

فقط اینو از حالا بدونین...تقصیر من نبود که پنجره اتاق دختر ۱۲ ساله همسایه بغلی سر سیاهی زمستونی باز بود!

 

....

 

نارنجک دیگه مال من نبود...

بیست و ششم بهمن 1385
:|
 

رفاقت من و تو از اولشم با سود و زیان ،زیادو کم میشد...من از بد بختی و بی کسی هی خودمو گول میزدم....میدونی چیه؟...من ۲ تا چیز دارم که خیلی توم زیاده...یکی غروره...که همه دارن...یکی عزت نفس،که ایضا! توام زدی هر جفتشونو خیلی ناجور فعال کردی....فقط نمیدونم چرا تو هی دم از غرور ت.خ.م.ی.ت میزنی....

خیلی وخته که وختی "حوصلت سر میره " یاد من میوفتی...پررویی و اینو میگی....

منم که میدونی...عاشق ریدنم...میرینم بهت و میرم پی کارم!

گاهی اوقات ۲ تا یا یکی یا هیچی خیلی از هم سوا نیسن...خیلی توفیر ندارن...

خدافظ عزیزم..... با اینکه میدونم بازم همیشه میبینمت!

بیست و پنجم بهمن 1385
دایالوگ من و یه بچه ۵ ساله: (همچی میگم انگار دختر همسادس!)
 

بچه: ژینوس جون...من مثلا میمیرم....شما بغلم کن که برم پیش خدا...

ــ نه!...

ــ آره! میخوام برم ۷ ماه دیگه بر بگردم...

ــ اَ  اَ اَ...۷ ماه؟...میری چیکار کنی؟

ــ میرم پیش خدا براش غذا درس کنم..!

ــ برای خدا چی درس میکنی؟

ــ ماکارونی خالی!!!*

ــ مگه خدا مث توه که ماکارونی خالی دوس داشته باشه؟! ...دیگه چی درس میکنی؟

ــ پلو خالی با خورشت رب!! با خورشت کرفس...

ــ خورشت رب چیه؟

ــ یه خورشتیه که توش سس مایونز میریزن!**...حالا بیا رو تخت منو بغل کن که بریم پیش خدا!...  ...کیو کیو...(ینی خودشم کشت که بره پیش خدا!) 

 

 

پی نبشت:کی گفته من میتونم بچه داری کنم؟!

 

 

*میمیره خودش باسه ماکارونی یا پلوی خالی!

** بعد ۵ سال هنو به کچاپ میگه مایونز!

بیست و دوم بهمن 1385
دُکی!
به دکتره میگم دکتر جون من خوب نشدم!یه راهی برو که دیگه دوا نخواد!

با اون چکش مضحکش میزنه رو دست و پاچه ما.....

بعد میگه خوب حتما پنیر خوردی؟

میگم نه !

میگه شکلات؟

ــ نه!

میگه سوسیس و کالباس؟!

میگم نه اما یه چیزی که شما گفتی نخور خیلی میخورم!

میگه پیتزا؟!!!
میگم نه!

میگم قهوه!

میگه اِ؟ هی میری میشینی تو کافی شاپ قهوه میخوری؟

نگاش میکنم!

میگه آره؟هی هر روز میری کافی شاپ قهوه میخوری؟!

میخندم!.... آخه احمقه!

به همرام میگه آره خانوم؟با شما میره؟ یا نه؟ اوووو...آره...با پسرا میره.....!!!

این بار قهقهه میزنم !اون وخ فک میکنه زده تو خال!...احمقه!

 

میخام به خرج خودم یه ۲ جلسه کلاس خصوصی بذارم واسش مبنی بر این که :

"چگونه در خانه ــ به تنهایی ــ قهوه و نسکافه بنوشیم."

پی نبشت:نمیدونم تو اون خراب شده ای که توش درس خونده بهش چی یاد دادن که به من میگه "جدی"!

بیستم بهمن 1385
تخلیه کلامی...!
 

میشه گاهی یه جور دیگه نگاه کرد...

میشه چشمارو بست و فکر کرد که از ازل سمبلی برای چیزی نبوده...و چشمارو باز کرد و همه چیز رو دوباره دید.......

...که زردی رو همیشه سمبل زوال ندونیم و سبزی رو سمبل زندگی و تولد....

میشه همیشه چیزای شاد رو مادر ندونست...

میشه احساساتمونو تبدیل به سمبل کنیم ...

میتونیم همه چیز رو همون جوری که هست ببینیم...میتونیمم همون جور نبینیم....میشه برای هر چیز داستان گفت بدون اینکه به فکر داستانایی باشیم که شاعرا و نویسنده های دیگه واسش گفتن....

میشه جزو طبیعت بود و همه چیز ِ به ظاهر زشتی رو از درون دید....خوبیهاشو کشف کرد...

اگه جزو طبیعت باشی....

میتونی تو هر زشتی ،زیبایی های خاص ببینی....

....

میشه کلیشه ها رو بندازیم دور ...

میشه از ذهن خودمون کمک بگیریم و دکوراسیون دنیامونو اون جور که دوست داریم تغییر بدیم...!


میشه همه چیز بود و  نبود...!
میشه حس کرد و فقط اون حس رو گفت و نه احساس اطراف رو...نه حس های گذشته ....

میشه همه چیز رو ما به وجود بیاریم...

اگه ما ذره ای از وجود خدا باشیم....اگه خداوند از روح خودش در ما دمیده، پس ما خلاقیم و جرأت ابرازشو  نداریم....!
گاهی باید چیز ها اونجوری که ما میخواهیم باشند  تا بتونیم نفس بکشیم...وگرنه روحمونو توی این باغ گل سرخی که دیگران برامون ساختن چنان گم میکنیم که انگار از اول وجودی نداشته...!


میشه دستِ چمنای زرد شده رو گرفت و احساساتشون و لمس کرد....اغراق نمیکنم...! روانشاد هم نیستم! جزو طبیعت بودنم صفایی داره...

حتی با همه چیز هایی که این بالا گفتم ، میتونیم سمبل و کلیشه های گذشته رو دوست داشت ...چون  احساسشون کردیم و اونا رو دوباره از اول در موجودات دیدیم...

 دنیا گاهی به اون خاکستریی که تو فک میکنی نیست...!

گاهیم اونقدرا رنگی نیست که من میگم!

 

 

انجماد روح تنبیهیه که حتی از مرگ تدریجی رو سنگ مرده شور خونه با بوی کافور هم  فجیع تره....!

باور کن!

بیستم بهمن 1385
فلوت!سنسور من!
 

نه...نه...

من اونی نیسم که فک کردی اون روز تو کوچه دیدی....که عین سنسور ندیده ها از ته کوچه میدوید که به چراغ بالا پنجرهء اون خوه وسطی برسه که خود به خود روشن شه...!!!

نه...من که سنسور ندیده نیسم که اون یارو باشم!...اشتبا کردی بازم!:ی(ولی حرکت هیجان انگیزیه....فک کن...."چراغ ها را من روشن میکنم"! یا مثلا "چراغها برای که روشن میشود" ...اون وخ آدم مهمی میشم!...امااون یارو من نبودم!)

 

                             =-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

آقای راننده تاکسی ...مسیر فاطمی تا آخر تخت طاووس!

شاهکاره!مدل توی اون سریاله حرف میزنه....پشت چراغ قرمزا فلوتشو از جلوی شیشه ماشین ور میداره و میزنه!مهم نیس چراغ سبز باشه و اون حرکت نکنه...مهم حسن ختام اون قطعه ایه که داره مینوازه..... حالا ماشینا واس خودشون بوق بزنن یا بخندن....اون فلوتشو میزنه....

واسه آقای بغل دسیش توضیحم میده:«خیلی ساز خوبیه ...اما سار تخصصیم نیس....ویلون ساز تخصصیمه...اما فلوتم ساز قشنگیه....ما چون این تو رادیو پخش نداریم...اینه که موسیقی زنده داریم»!!!!!!

همسفر مام که از ترسش تا آخر مسیر نمیره...با من پیاده میشه....عقیده داره که یارو خله!!!!! اما اون قطعه آخریه که اختصاصی واسه من و همسفرم زد شاهکار بود!

 

پی نبشت: بار دومم بود که دعا میکردم این تخت طاووس خراب شده یه ۴ تا چراغ بیشتر داشته باشه....

هجدهم بهمن 1385
پاییز دیررس!
 

 خزانِ فرا رسيده شب را وداع کرد... و اما همه ميدانستند... هميشه همينطور بود... وداع او خيلي زودتر از رفتنش بود... نگاه مي كرد.... همه چيز را ميخنديد...
 موهبت الهي بود براي آن سهء ديگر ...
 زمستان سايه ميگسترد و خزان هنوز آنجا بود...  خزان هميشه آنجا بود...
خزان مادر درختان بود... هنگامي که آنها را عريان ميزاييد و از بطن خود غذا ميداد... هميشه آنها را از بطن خود غذا ميداد ...
 مادرٍ بخشنده ...که مي گفت که خزان از بين برنده بود؟  خزان بخشنده بود...اما هيچکس توان ديدنش را نداشت !
مادر نارنجي پوشٍ باراني...
 مادر نارنجي پوش باراني... انگشتانش حنا بسته و گردنبندش گاهي سبز...
  به راستي "حاجت مشاطه" نبود !
 مادر خزان رفت... درختان جامه به تن کردند... باز لباس عزا...!
 مادر خوابيد... که ميداند که مادر سال ديگر باز هم درختان را بزايد؟ يا آنها را به حال خود با ميوه هاي باز مانده رها كند...
  مادر بخشنده ...

 در زمستان خزان ميبينم، در درختان بي برگ؛
  در تابستان بر زمين برگ خزان ميبينم؛ و بهار باراني...
  مادر خزان شايد هميشه آنجا هست ...

 

پی نبشت: مُرادم از این نارنجی جدن چی بوده؟!

هفدهم بهمن 1385
دلم همه چیز میخاد.....

ــ ببخشید...شما یه "همه چیز" گنده دارین؟

ــ ببخشید؟!

ــ اما ژه داره...شما ندارین؟....

ــ بله؟!

پانزدهم بهمن 1385
آلبن یا ژه؟هر کی میشناسه دساش بالا!
 

اگه قرار باشه بعد از این که بمیرم مث ژه یه آلبن باشه که پیدام کنه همین الان پایشم....

(اینو میگم چون دیگه سنم از آلبن بودن گذشته....وگرنه حتما میخاسم که آلبن باشم و یه ژه پیدا کنم....)

البت خوب اسمم به ژه بودن بیشتر میخوره تا آلبن!(دلایل کاملن منطقی...!)

پی نبشت:ــ ملپی جان...واقعا یادت رفته اون وختا که آلبن بودی؟! :|

               ــ  آدمیزاده دیگه.....فراموشکار و پررو!

سیزدهم بهمن 1385
۱۳ بهمن...
 

ملپی جان امشب خستس!
ملپی جان امشب حوصله نقد و بررسی مزخرفات مردمو نداره....حوصله تراژدی گفتنم نداره...

ملپی جان امشب میخواد تنهایی باشه.

ملپی مث سگ پشیمونه که به یکی از رفقاش زنگ زده...

ملپی جان میدونه که امروز ۱۳ بهمن بود...روزی که خداوندِ الهام کنندش درش حلول کرد....

ملپی جان...ملپی جان  دیگه داره شب میشه...برو تو تختخواب پر از ماه و ستارت بخواب تا خواب الههء قشنگتو ببینی...که سفید بود و مو نداش....

ملپی جان نمیدونه چرا خستس!

ملپی جانِ من! خوابت نمیبره؟......میخای برات قصه بگم؟

ملپی جان خوابش نمیبره...

ملپی جان از سردرد بیزاره...ملپی جان از سردرد کشیدنای هر روزو شب دیگه خستس...

ملپی من!...اگه گفتی این گوسفندا چن تان؟!

 

 

پی نبشت: کسی ماشین حساب داره به ملپی بده؟گوسفندا زیادن...تا صب طول میکشن!

 

سیزدهم بهمن 1385
رفیق بی کلک...سگ دختر خاله!
 

در سوگواری دوستی از دست رفته......گریه میکنم!

کی میخاد حالا دیگه واسم شوور پیدا کنه؟......

نیس که دیگه......

حیف.....دوس داشتن یا بودن یا موندن سخته.....اما من هیچ کدومو نمیخام.... محالاتو میندازم دور....چرتن همشون...

ای گه تو این ندگی نکبت......

 پی نبشت :خالهء جا نماز آبکش من بعد دو ماه انقد عاشق سگه شده که راش میده تو خونه.....چه برسه به ما که تازه حرفم بلد بودیم با هم بزنیم....

پی نبشت ۲: سو ء تفاهس نشه...رفیق ما سگ دختر خاله نبود!

دوازدهم بهمن 1385
عنوان از شما 3
 

...

ــ خانه کجاست؟

ــ آن هم دور است... دور تر از خاطرات مادرم ...دور از دشت و اين تپه... دور از ذهن مغشوشم....خانه آنجا بود که پدر بود ...خانه آنجا بود که "من" بودم و حال که از همه بيخود شده ام..... درخت من ...خانه آنجا بود که همسايه ها بودند... خانه آنجا بود که شبها بستر ماه، حوض فيروزه بود ...خانه آنجا بود که پدر بود... پدرم و چوبهايش... پدرم و مجسمه هايش... حجمهايي از هم تراشيده و پدرم که خود را در آنها ميتراشيد و تکه هايش را در آتش ميسوزاند تا "من" شبها گرم شوم... خانه آنجا بود که همسايه ها دل ديدن همسايه را نداشتند ...خانه بود... خانه که حوض فيروزه داشت و ديوار گلي... 
ساعت هايي که پدر در حيات خانه ميتراشيد و من که قهقهه ام با ماه همسايه ها را ترسان مي كرد ...من براشان دخترک جادوگر بودم... دخترک ديوانه!
_  ديوانه...! جادوگر...! گويي تو به راستي فرزند ماهي...
_  آنان مرا مُسَخَر ماه ميگفتند و پدر ميتراشيد و من و ماه هر دو به همه ميخنديديم و پدر باز ميتراشيد... آنچه را که پدر ميساخت هيچ کس دل ديدنشان را نداشت... در دهِ ما همه مثل هم بودند... زندگي جاري نبود... زندگي فقط روز و شب بود که ميامد و هيچ خوشي در سر نداشت ...پس من خواستم بگريزم تا مانند آنها اسير "من" هاي تيره و سايه گون نمانم !
_ پس پدرت چه شد؟
_  همراه من است...
ميهمان مشتي خاک از زمين بر گرفت...
_  پدرم ...پدرم ماند حجم هاي نيمه کاره اش زندگي را نيمه رها کرد... من به او گفتم به هنگام سفرش او را همراه خودم خواهم برد... اما همسايه ها گويي از کرمهاي خاکي گرسنه تر بودن و پدرم را به زمين سپردند. من به او گفتم ميبرمش هر کجا که بروم؛ گريختن از طعمهء همسايه ها شدن بهتر است! اما جوابي نيامد... خاک انگار گوش پدرم را پر کرده بود و من گريستم... نه براي رفتن پدر ...بلکه براي گوشهايش که ديگر خنده هايم را آنگونه که مي ناميد "سروربخش" نميشنيد ...و اما برايش خنديدم ازان رو که همسايه ها را نديد که در خانه کاهگليمان مي غلتيدند شايد طهفه اي بيابند که زماني صاحبش مادرم بوده ....و من که هنوز براشان هم دخترک ديوانه بودم, هم يتيم...
_  دشت ذهن را ميشويد ...
 ميهمان بر خاک خزيد... گوش از درخت بر گرفت و به زمین رسيد ...
_ آري پدرم ميگويد خاطرات از شنها رونده ترند... اما ماه هنوز نيامده ؟
_ ماه از خاطرات رونده تر... جاري تر ...
_ حال من بر زمين, پدرم, لميده ام و به دنبال ماه ,مادرم, ميگردم... ماهِ ماهي ...لغزنده ...

 

مونده!


 

هشتم بهمن 1385
دنیای فلوفی ...!:ی

گاهه فلسفه آدمو میکشونه به جایی که خودش میخواد...

گاههیم ما تاریخ فلسفرو میکشونیم به جایی که خودمون میخواییم...

این که "این ما باشیم که فلسفه رو بکشونیم به جایی که میخاییم"بد نیس...اما این که ما برداشت تخیلی خودمون از فلسفه رو تو هر گورستونی مطرح کنیم و یه سری آدم خر تر از خودمونو بکشونیم به جایی که ما میخواییم یُخده مزخرفه....

هر کی نظری داره که خیلی باسه خودش مهم و دلچسبه...اما حالا اگرم به دهن تاریخ فلسفه کاری نداشته باشیم بد نیس!

هفتم بهمن 1385
عنوان از شما 2!
ادامهء "عنوان از شما":

.....چه بسيار است در دلم ناگفته ها، ميهمان شبانه.... امشب با من بمان!

ــ پس ماه چه ميشود؟

ــ شايد بيايد...

ــ می مانم!

ــ بيا نزديکتر... نامت را پری سان ميگزارم !

ــ اما من نام ديگری دارم... نام من ــ

ــ نامت را نمی خواهم... نامت را پری سان ميگزارم از آن رو که تو نيز مانند پريان قربانیش ميشوی!

ــ از ماه بيشتر بگو... ماه با تو چه کرده که اين چنين از او سخن ميگویی؟

ــ ماه... ماه با من هيچ نكرده.... ماه مي آيد و نمی آيد ... در آغوش ميکشد و ميگريزد... ماه!... ماهِ نقره گونِ روسپی پريان را به رقص وا می دارد.... بر اين تپه چنان جادويت ميکند که يکنفس تا بيداری الهه صبح می رقصی ... می رقصی.... جامه به تن ميدري ،چنان که ميدانی قربانی جديد تو هستی...! خود را براي زبح مهيا ميکنی و آندم که ماه از سفره آسمان پلاس برچيند بدن بيجانت در كنار من آرميده.... سوگواری برای پريان آسان تر بود ....اما انسان پری گونِ من...

ــ ماه مرا قربانی نمی کند ...من فرزند ماهم !

ــ تو نميدانی ...

 انگار شاخه های درخت افتاده تر شدند ...

ــ حالا ميهمان تو برايم بگو... از چه می گريختی که گذرت بر اين تپه افتاد ؟

ــ از من!

ــ من...

ــ آری از خود فرار می كردم که ديری بود اسير "من" بودم ...سايه ام را بر داشتم و گريختم. ماه هاست که در اين دشت سرگردانم. زمين فراخ است و گرد ...من مادر خود را در دشت باز يافتم...

ــ مادرت ؟

ــ ماه!... به تو گفتم... من فرزند ماهم ...

ــ ماه!... ماهِ پری درنگ عجب زيرکانه فرزندانش را پراکنده ...

ــ ماه را در دشت باز شناختم ... شبها با نوازشش به عميق ترين خواب ها رفتم... ماه بر من نمايان می كرد نهان ها را با نور شفافش و من هر شب بر ستايشش گريه سر ميدادم ...سايه با من بود و مادر ماه بر سرم ...حال آمده ام تا نذر خود را ادا کنم!... آمده ام سايه ام را قربانی کنم...

ــ بی سايگان پريانند ميهمان پری سان من... تو خود قربانی هوسش ميشوی...

ــ مادرم آغوش سردش را گشوده...

ــ مادران آغوش گرم دارند !

ــ تو چه ميدانی حال آنکه دست نوازشگر مادر آرامت نكرده... از آنچه نميدانی چه سخن ميگويی؟

ــ مادرت کجاست ؟

ــ آسمان !

ــ مادرت ای انسان پری سان!... مادرت که جنسش مثل تو از خون است...

ــ آسمان... مادرم ...خاطرات دور سخن می گويند برايم از مادرم... هيچ ندارم برای گفتم از او... دور است. خيلي دور... دور تر از آنکه خاطرم به ياد آرد... هر آنچه دارم ياد سينهء عريان مادر است و دندان آختهء من... دندان که به حرص شير بيشتر مادر را می رنجاند... و سيری که عبس بود برايم... انگار بيشتر ميخواستم... همين را دارم... فقط اين... و سالهاست که دندانم بر چوبی سیاه می خزد به ياد سينه مادرم... چوبی  که پدر تراشيد ...

ــ پدرت کجاست؟

ــ خانه.

ــ خانه کجاست؟

ــ آن هم دور است... دور تر از خاطرات مادرم ...دور از دشت و اين تپه... دور از ذهن مغشوشم...

...ادامه داره....

هفتم بهمن 1385
کی میخاد ثابت کنه من مُردم؟...

 

 

 

تو گه میخوری....

 

پی نبشت:زیباترین دایالوگی که شنیدم:...ای گُه تو این زندگی...!

                                                                                       *مرگ فروشنده

 

پنجم بهمن 1385
عنوان از شما!
 درختان در مهتاب با شکوه ترند... مخصوصا درختان کهنسال...
  درختان کهنسال با تنه گرم و شاخه هاي مهربان که اگر خسته و غمگين باشيد شما را در آغوش ميگيرند و ميگذارند تا به راحتي خود را در آنها رشد دهيد... بعد از چندي شما هم مثل آنها ميشويد... پير و صبور و سخاوتمند.


  درخت کهنسال ميدانست امشب ميهمانی از تپه بالا ميايد...

  ميهمان لباس هايش پاره بود... ميهمان نيمه عريان بود ...دل پير درخت جوان شد.

  ميهمان به دنبال ماه زير ابرها را جستجو می كرد.امشب ...،شايد بارانی بود.

ــ ماه من !امشب نمايان شو... باران امشب در دل من به غايت باريده... ديگر بس است .ماه من... ابر ها چه توانايی پوشاندن تو را دارند...؟

ــ به دنبال ماه ميگردی ؟

ــ آری... و تو.... ياد گرفته ام که هر شب زمزمه دزدان را از گوشه و کنار حس کنم و ترسان نشوم .اما تو از کجا مي آيی که اين گونه رسا به گوش ميرسی؟

ــ من درختم!

ــ  فريب نميخورم حرامزاده!... خود را نشان بده ...ديگر هيچ برای بردن ندارم... بيرون بيا و ببين... حتی جامه ام پاره است. امشب انگار دزدان به کاهدان زده اند...!

ــ من درختم...!

ــ چه ميگويي ابله... چه تفاوت دارد؟ درخت يا راهزن... من به مناجات ماه امشب بر اين تپه آمده ام و هيچ انسان و نباتی نميتواند مرا از اينجا براند...

ــ ماه امشب نخواهد آمد.

ــ تو از کجا ميدانی؟ 

ــ من ميدانم... حس ميکنم ...سالهاست که بر اين تپه ام و خلق و خويش را ميشناسم.

ــ تو درخت نيستي!

ــ هستم...

ــ از کجا بدانم ؟

ــ دستت را بر شاخه ام بگذارو لرزش را هنگام سخن گفتنم بر آن حس کن! اگر حس کنی، تو هم اهل سرزمين پريانِ در گور خوابيده ای، ميهمان امشب من !

 ميهمان دست برآورد و شاخه را لمس کرد ...

ــ لرزش را حس ميکني؟

ــ حس ميکنم! حس ميکنم!... اما... من پریِ در گور خوابيده نيستم. من انسانم و زنده ...و به دنبال ماه خاک به خاک را گشته ام تا تپه ماهتاب را پيدا کردم.

ــ اين جا تپه پريانِ در گور خوابيده است ،ميهمان پری سانِ من! افسون ماه هرگز رخصت رجعت از اين تپه را به کسی نداده .

ــ من به دنبال جادوی ماه آمده ام... آری... درست آمده ام !تو ميگويي ماه اين جا افسون مي كند...

ــ ماه هر کجا که پري باشد او را افسون مي كند و اينجا گرفتار پرتوی سيمين خود اسيرش می كند! چونان که من را اسير کرده...

ــ تو اسير ماه نيستي درخت کهنسال... اسير خاکي!

ــ سالهاست که اسير خاک نيستم... سالهاست که شاخه هايم به عشق ماه و ريسه هاي سيمينش جوانه ميزند...

 ميهمان بر تخته سنگِ جلوي درخت نشست ...

ــ ماه امشب نيامده... برايم از ماهِ اين تپه بگو!

ــ ماه ،همان ماه است و فقط بر اين تپه که باشی نقاب از چهره بر ميدارد ،و ميشود آن روسپی خنياگری که جادوی موسيقيش يک دم امانت نميدهد... ماه را بر اين تپه عريان مي بينی ...نه آنگونه که مردم ميپندارند، روشن و پاک!... ماه بر اين تپه آن زن افسونگريست که از قصه اي به قصه‌ء ديگر ميگريزد و خيالش يکدم قصه پرداز را رها نكرده...

ميهمان فرياد برآورد:

 ساکت شو کفتار پير.... ماه پاک من روسپی نيست. جادوگر است... فقط جادوگر...

ــ چگونه فقط جادو گر است حال آنکه معاشقه شبانه اش با بدن فرسوده ام، فرزندانم را ميافريند... چگونه روسپی نيست در حاليکه پرتو اش طنازانه جوانه را بر شاخه ام ميشکوفاند...  ميهمان من! رازم را امشب با تو ميگويم ...جنس من آنگونه نيست که با پرتوی خورشيد بيدار شوم و دستهاي نيايشگرم را به سان قربانی ای خود خواسته به سوی خدايم خورشيد دراز کنم...  من آن درختم که با نور ماه بارور ميشوم .....چه بسيار است در دلم ناگفته ها، ميهمان شبانه.... امشب با من بمان!

ــ پس ماه چه ميشود؟

ــ شايد بيايد...

ــ می مانم!

........

 ادامه داره مسلماْ... :ی

 

پنجم بهمن 1385
ساهف!!
شت همیشه دیر میرسم....یه سری آهنگ داشتم که هیچی نمیدونسم ازشون...حتی خوانندشونو!

امرو رفتم یه وبلاگه میبینم این آهنگه روشه...خوشحاال کامنت میذارم که آقا این باسه کیه؟بعدن که یه بار دیگه وبلاگرو میخونم میبینم آخرین پستش مال دی ه که از زندگی و اینا خدافسی کرده....

آخه بدبخ تراز منم هس آدم؟فردا پس فردا دیدین منم خدافسی کردم.....

 پی نبشت! :شت بخوره شانسمو در هر حالتی!

پی نبشت!۲: واسه خوندن عنوانش به اینگیلیش،به کیبوردتون رجو کنین!

پنجم بهمن 1385
آیدین!
نیازی مفرط داریم به سمفونی مردگان از دم به همه موومان ها علی الخصوص چهارمیش....یکی باید باسمون بخونه که سخت دلتنگیم....
دوم بهمن 1385
شاعر سر خود!
 

جدیدنا گُه هایی میخورم بیش ازظرفیت دهانم! البت که وظیفه اخلاقی هر آدمیه که گهای زیادی بخوره بلکه پُخی شه....!

اما اینبار خیلی جدیه گویا!....هه هه هه ...یه دوستی داشتم که میگف یکی بیاد اینو شات داون کنه....مصداق صحیح  قضیه رو میبینین اینجا!

فیلز لایک آیم فلااااایییینگ ابااااو یو...دریم دت آیم داااایییینگ تو فایند دِ تروث!سیمز لایک یو ترااااایییینگ تو برینگ می دَون...بَک دَون تو ارث..بَک دَون تو ارث....

شاعر کاملا راس میگه...خصوصا اون قسمت back down to earth شو! اما نمیدونم چرا تو شعرش راجب گُهای زیادی مبحثی به میون نیاورده....

layers of dust and yesterdays
shadows fading in the haze of what i couldn't say

اینبار هم اما انگار اشتب شده:!what i could say

پی نبشت:یه خوش صدا پیدا نمیشه واسم  One Last Goodbye و Regret بخونه؟ نیاز شدیدی به اجرای زنده ش دارم!