تبليغاتX
Last Melpomene!
Last Melpomene
اینجا کسی نیست... شاید
بیست و نهم دی 1385
منوچ!
انقد دوس دارم که راننده آژانسا وختی میخان از آدم سوال کنن،قدشونو بلند میکنن و سرشونو مییارن بالا تو آینه نگا میکنن! آدم احساس همه بودن میکنه.....

پی نبشت:من مسیرای پر ترافیکو دوس دارم....به شرطی که وختی یارو رضا صادقی گذاشته من منوچهرم همرام باشه!

پی نبشت۲:منوچهر CD playerمه!

پی پی نبشت:من شااااادم!

 

بیست و ششم دی 1385
سایه گان!
 

 

 افسوس که شب تمام شد و تا ساعاتي ديگر رفيق شب هاي نقره گونم را نميبينم...
 سايه ام پري درنگ مي گذرد ! و اين بار گويا اشتباهي رخ داده .... من به دنبال سايه دويدم... زان رو که ماه به دنبال من بود!

بیست و ششم دی 1385
مستتر !
ای تاریکی

ای تاریکی شب که با سایه ها در هم می آمیزی و در گوشه چشم من زنده میشوی...

میدانم به جایی رسیده ام که عشق تو را نیز در دل دارم! عشق به تاریکی هم سخت است ...اما روزی دوستی به ما گفت:

« تاریکی را دوست بدار زانکه رفاقت با او در هنگام ترس و سیاهی به کارت آید. اما دلت را تاریک نگردان که افروختن چراغی دوباره در دل کاریست دشوار!»

و من چشم و گوش دل باز میکنم  با تو ای تاریکی! دوست من! دست به دست سایه ام میدهم . من و سایه با تاریکی شب یکی میشویم و همجوار ستاره ها به پرواز در می آییم! اما ندانستم که چرا هنگام پرواز کسی مرا که به رنگ سایه نبودم در نور مهتاب ندید.

بیست و ششم دی 1385
عنوان ندارم که واسش بذارم!
بودن یا نبودن...مساله کنید پرتغال فروش را.

¤¤این را نگاشتیم که بگوییم ما و گلو(نامیست دخترانه مخفف گلنوش)میتوانیم هنری از خود تراوش کنیم مبنی بر تیارت... آن نیز میان نیدان تیارت شهر ...

و مساله پرتغال فروش را نمیتوانید بخوانید مگر آنکه گلوی خود را رنجور کرده، با صدایی نخراشیده با زور وافر از ته حلقتان با لهجه ی به غایت غلیظ تبریزی روخوانی کنید.¤¤

 

 

البت خدمت عییزان خودم عارضم که...با ۲ تا خنگ که با آدم باشن البت که نیمیشه تیارت کرد...اما علی الحساب اینو داشتیم تا بقیرو بعدا ببنیسیم و بزنیم تو خط اجرا...

رخصت...

 

 

 

بیست و پنجم دی 1385
آنچه ندارم...اما میدانم!
 مي بيني؟
 مي بيني که زيبايي چگونه در پس بيني کج و قد كوتاه و انگشتان پهن او مستتر است؟
 ميبيني که ظاهرش ديوان را ميفريبد و درونش روزهاست که خاطرت را آشفته ؟
 تو نيز چنين باش که آزادي در آستانه در به پيشوازت آمده!
 آزادي سالهاست که به دنبال تو مي گردد و تو پشت آبي عميق چشمانت از آن گريزاني....
 و من... که مينگرم هر دو را ...
 مينگرم همه را که آزادي را مثل پوستيني در شب زمستاني در آغوش ميکشند... و يا پس ميزنند!
 تجربه ها مي اندوزم براي روزي که آزادي با آغوش باز پذيرايم باشد.
 
بیست و یکم دی 1385
جلفیت!
 

از جلف بودن خسته شدم...من که همیشه به یخی و نجوشی معروفم...حالا به هر مزخرفی که از دهن همکلاسیام در بیاد میخندم.... میخام دوباره خودم باشم...میخام انقد جلف نباشم که به مسخره ترین اس م اس گوشی یارو جلوییم قاه قاه بخندم...(از نظر من خندیدن هم جلفه..."خندیدن با آدمای احمق در هر شرایطی" جلفه....خندیدن با خودم اما اصلا جلف نیس....حرکت مورد علاقه من تنها خندیدنه....با هم خندیدن خیلی سخته....اونم با احمقایی مث جلوییم.... اما گاهی اوقات با دیگران خندیدن "مزایایی فراوان دارد"....به هر حال من واقعا جلفم...)

راهکار ها:  ۱.تنهایی آدمم میکنه....قاه قاه...از امروز قیافه من دیدنیه...

               ۲.ارتباط کمتر با خنگای کلاس!

               ۳.شایدم جامو عوض کنم....

               ۴.کسی نظری داره رو کنه....(اووو.... آره عزیزم...تو که منو از خودم بهتر میشناسی یه چن تا راهکار بده...)

 

 

 

پ. ن : پی نبشت داشتن اپیدمیه؟

بیست و یکم دی 1385
آبستنیت....مظهر انسانیت.
 

انسانی که آبستن نباشد به درد "لای جرز"! نیز نمیخورد...

چه آبستن  انسانی تازه...

چه حقیقتی در خفا مانده...

چه اتفاقی اسرار آمیز...

مَیه نه؟:ی

(پی نبشت:من در حال حاضر حاملم....ینی از بس روده م پر شده سرایت کرده به "زهدانم"...

گلاب به روتون البته...اسهالم بد دردیه....اسهالی که آخرش به یبوست ختم شه....یبوست جسمی و ذهنی!

همیشه مزاجم مشکل داشته...همیشه...)

 

 

هیچکی به من آدامس تارف نمیکنه... هیچکی هیچی تارف نمیکنه....

 

 

 

*دختر گلم...بیا...بابا اومده خونه....از اتاقت بیا بیرون....

 ــ نمیخام که بیام....اونجا یه بویی میده که سر من درد میگیره...

*خب.... گل بابا... امروز چه خبر.....؟

ــ نمیخام همه اینارو... بابا ببرشون بیرون....تو هم برو....

بابا بیا قورتت بدم....میخام از اول به دنیا بیای....میخام از شکم خودم در آی! میخام اونجوری که من میخام باشی.....بابایی... اگه من مامانت باشم ٬ بازم منو همینقد دوس داری؟بازم به همه میگی که منو قد همه دنیا دوس داری...؟

 

 

هجدهم دی 1385
چن شمبه؟
 

دوشنبه های یهنواخت...دوشنبه هایی که به همشون میتونی بگی سه شنبه...وختی حرکت نداره...چه فرقی داره کجا وایساده؟

پ .ن .از همه دوشنبه ها بیزارم!

هجدهم دی 1385
رفیقان همه رفتند.....اندرون آلزایمر مضمن مسری!
 

 

عینک بزنی ،بخار میکنه....نزنی،اومدیمو بلکم اینی که داره رد میشه آشنا باشه...ما چمیدونیم؟

بالاخره بزنم یا نه.....؟

 

 

"بمیری هم نمیذارم خودتو بکشی "....با هم معانی مختلفی که از این جمله متبادر میشه به مخمون رو بررسی میکنیم:

۱.تو نمیمیری...

۲. تو رو نمیذارم که بمیری....

۳.حالا شایدم مردی....

۴.عمرا بذارم این وظیفه خطیرو خودت بر عهده بگیری.....

 

 تو تخم چشای من نگا میکنه و میگه:تو نمیشناسیش...آخه تو بچه کف تیارت شهر نیسی!                  آره خو...نه میشناسمش...نه مث تو هفته ای ۷ تا تیارت میرم....اما تو راس میگی...اگه با کلاس تیارت کلاس کنکورت تو آدم حسابی شدی،ما غلافیم آبجی!

من که میگم گه خوردم ۵ سال با اینا رفیق بودم...ینی بحثم همینه.....من با "این" رفیق نبودم که...ینی "این" اصن این قبلی نیس.....نمیدونم چرا مردم سر ۶ ماه مرامشونم عوض میشه...والا ما که موندیم معطل! لاکردار بحث عمل و رفقا و اعتماد به نفس و کتاب خوندنم بحث غریبیه!

 

نه من اون منم...نه تو....

 

اگه که من تو میرا بودم تا حالا ۵،۶ بار عملم کرده بودن....لیست رفیقام عجیب خالیه....همه رو تو این چن ماه خط زدم و اسمی اضاف نکردم....تو بوگو آخه....مگه لذایذ شیرین و غیر منتظره زندگانی جایی باسه یاد جی بودن میذاره؟...نه!اشتباه نکن...گله نمیکنم....به طرز مضحکی راضیم...هر خری بعد از ۲ رو معاشرت با من میفهمه که بین ۲ تتا هافتایم با مردم بودن باید یه ربع تنها باشم وگه نه میزنه به سرم و چرت و پرت میگم....اما میگم جالب ترین جای قضیه اینجاس که قبل این که من خط بزنم خودم خط خوردم....آره برادر من ...اسم من تو لیست همه وحشیانه رو به زوال رفت اما نه تدریجی....بلکه به سرعت.... حتی خودشونم نفهمیدن منو کدوم گورستون از مغزشون انداختن.....من گله ندارم اما....

G راضیه از  معاشرت با افرادی که هیچی نمیفهمه ازشون.....مهمترین فعالیت زندگیشون اینه که با موبایلشون عسک یادگاری از خودشونو بقیه بندازن و مهم ترین دغدغه ذهنیشون این باشه که: ای بابا...بازم من تار افتادم!

جدی جدی همینه وضعیت و یکی بیاد منو دراره ازون تو؟

 نه !از عوضی های قدیمی ای که با تک تکشون بهترین خاطراتمو دارن بهترن....حداقل اونقدا آدمو نمیشناسن که پشت سر آدم خالی مفت ببافن.....

شت به همهتون....همه از دم رفقای عزیزم که خاطراتمون و خنده هامون با هم تمومی نداره.....

 

 

پی نبشت: حالا کی میگه کجه؟؟:ی؟

سیزدهم دی 1385
زَنگدونم در اومده....

لطفا با مشت به در بکوبید !

سیزدهم دی 1385
...؟
"هیچ" از هیچ پدید آمد...

و تو "هیچ" بر صفحه می بینی و می پنداری که هیچ بر صفحه نمی بینی...

چه رازی در "هیچ" نهفته که هیچ بر تو آشکار نمیکند؟

سیزدهم دی 1385
این منم که با توام!
 

بغض مانده در گلو درد دارد...گریه هم اما دردی دارد...از گریه به خود میپیچم و با سر در شکم فرو میروم!...کج و راست...کج و راست...می افتم و برخود میپیچم ... مرا ببین....در تاریکی هیکل تابدار و تبدار مرا ببین...رنج از فرق سر جاری میشود و تا سر انگشتانم میرود... انگشتانم خم میشود...با سر در شکم فرم میروم...

هوا تاریک است و ماه نقره گون باز با من بازی میکند...پنهان است در بالش های آبی و سیاه خود...مرا نادیده میگیرد و من باز به خود می پیچم!می پیچم!می پیچم! تاب می خورم!

دستهای فشرده ام سفید است...همرنگ خونم نقره ای میشود و می شکند...

مردک سودا گر بالای سر جنازه ام ایستاده... :" وه ...این جنازه نقره خالص است!" و خرده انگشتانم را بر می دارد....

های مردک این انگشتان من است!.....

...

 

...

نقره گر خلاقانه به خرده انگشتانم مینگرد !

"چه کسی اینگونه انگشتانی ساخته نقره گون؟!!!"

ابله کار خلاق عالم است !

دستانم داغند!انگشتانم در کوره میسوزد و نقره گر از آن حلقه میسازد!

 

 

امشب به بر من است آن مایه ناز

یارب تو کلید صبح در چاه انداز

ای روشنی صبح به مشرق برگرد

ای ظلمت شب با من بیچاره بساز!

  

 امشب شب وصل توست و آن حلقه به دستان توست!من در وصل تو همراه توام!....حلقه و پیچیده به دستان توام! و جدا میشوم از تو حتی نه با مرگ ...

این دست او نیست که زین پس همراه توست...انگشتان منست که به هیئت حلقه به دستان تو گره خورده...

عروس حتی توان حسادت هم ندارد.....

دوازدهم دی 1385
گلواژه های ذهن پلاسیده
امرو جدی جدی همه مردن.....از صب تا الآن ۲۰ بار اومدم ....اما آب از آب تکون نخورده.....هههههههههههی.......ملت کجااااااان؟

آهااای؟

هاای؟

اااای؟

.....

واستون شعر میخونم(تو مایه های گلواژه!):دسش استخون نداره...نون خورده و جون نداره.....

دستای همتون قانقاریا گرفتین؟:|

 

من واقعا ابلهم.....نه بابا......منو  ایگنورم کردین...بببابا!

شت بگیرن اینجارو بابا...همهتونو ایضا!......بهم آمار میده که "طرف" کدون شهرستونه!کلمه شهرستون واسه من حالت کلمه کعبه رو داره......میرم طواف دورش....به قصد پیدا کردن یار!!!!قربتن الی الله!!

نهم دی 1385
بی بال و پرم امشب...
گریزان از چیستی؟

بیا....پرو بالم از آن تو...من با تو بی بال هم یک سره تا سپیده دم پرواز میکنم....همانگونه که تو با "او" میپری....

 

 

امشب من بر زبان ها جاریم....امشب منم که از زمین پر میگیرم....رشک بورزید ای کبوتران سفید بال بی خاصیت....هفت آسمان و هفت دریا امشب از آن منست...زمین به چه کارم آید؟

*سروده ها هنگام گریه شب سال نو !

چهارم دی 1385
ابلیس شبی رفت به بالین جوانی...
 

 

"ابلیس بر زبانم حکم میراند و خدا بر قلبم..."

تضاد ها آشکارند اما چگونه میتوان از بلوغ ناراضی بود؟

 

 

 

 

کاش میشد ابلیسِ رویِ زبون تورو پیچیدش توی همون زبونت و با هم از تو حلقومت کشید بیرون .... اینطوری راضی تر بودم!

چرخای زیر صندلیم در رفتن....میری بیرون یا نه؟

 

سوم دی 1385
روز سایه!
"زنیکه گُه" تنها اسمیه که در حال حاضر بدون عذاب وجدان میتونم رو خودم بذارم....

 

تو فعلا برو چیزتو بخور....

 

دیر رسیدی عزیزم...برو بگیر بخواب...

 

سوال ها بی وقفه از دهانم بر ذهنم جاری میشوند...دقایق با متانت از کنارم میگذرند....من از آنچه میترسیدم گریزان نیستم....او از من میگریزد....سایه میشود و از پشت سر بر پیکرم مینشیند....

 

من از سایه ها استقبال نمی کنم!