تبليغاتX
Last Melpomene!
Last Melpomene
اینجا کسی نیست... شاید
بیست و نهم آذر 1385
!Christmas
همه دقت دارن که نزدیک کریسمسه...البت امسال دیگه به ما چه!
بیست و نهم آذر 1385
مبحثِ شیرین شوور!
یه جورایی دلم خاطرتو خاسته که عمرا طرف کس دییگه نمیره....از همین پشت که به نظر من خیلی خوشگلی....

وا !...خوب ندیده باشمت....میگم حالا تو بیا و یه چن وختی سایه بالا سر ما شو... بقیشو میسپاریم به اوس کریم....تو که نباس نگران بعدش باشی که...اون که باس نگران باشه منم...که نیسم....

کدوم الاغِ مغز خر خورده ای تو رو ول میکنه آخه؟غلط کرده بوده نکبت...حالا غلطِ غلطم که نه حالا...بهترٍ من!

 

کلا گفتم که بگم خیلی مخلصیم!

 

 

پ.ن:حالیته؟

پ.ن۲:این عنوان این اینتریه  فقط سفارشی واسه دوستان الزهراس....:ی

پ.ن۳:کی میگه ژینوس لاته؟:ی

 

بیست و هفتم آذر 1385
دستهام خینیَن انگار...!

ميگم: چيه؟... دوز الکل خونت به 96 درصد برسه راحت ميشي ؟ميخواي دفعه بعد خودم واست اتانول بيارم؟

ميگه: لطفا پشت سرت چراغم خاموش کن! لاي در رو وا بذار اما.

_ به درك!

_ سيگارم بيرون رو ميزه... از لاي در بنداز تو...

_ خوک!

_ خدافظ...

بیست و ششم آذر 1385
تیارت!
ــ چرا کشتیش؟

ــ کیو؟

ــ همونی که خودکشی کرد...

*سمفونی درد...حسین پاکدل

 

 

 

بیست و پنجم آذر 1385
بار سنگین درخت
 من در اين نزديكي ها کسي را گم کردم که صدايش را از دوردست ها ميشنوم... حالا زمان فراموشيست...

 

  اي درخت زندگي... اي درخت زندگي... حلقاويز شدن از شاخه هاي حيات بخش تو خوش است ...
شاخه ها محكم و تر... نميشکنند از سنگيني لجن من ...
 اي درخت زندگي! از فردا ميوه تو نقره گون است و ملس... بسان خون من... نقره و ملس... 


درخت همچنان پابرجا


 جنازه پاي درخت آواز ميخواند:
"  چه کسي بود ميخواست من و تو ما نشويم؟...
... وه خانه آش آباد است !..."

 

 من از به خود رسيدن ما شدم....

 

بیستم آذر 1385
آدمیذات هوشیار...
_ سلام...
_ سلام... ولي من که تو رو نميشناسم... اصن تو کي هستي که با من حرف ميزني؟
_  اسمت چيه؟
_ نچ ...اسممو مامانم گذاشته" با خل و چلا حرف نزن" که يادم بمونه هميشه باهاشون حرف نزنم! ...
_ آره خوب.... آدمي که بخواد با خودشم حرف بزنه معلومه که خل و چله ...!

 

پی نبشت: یهو رسید تو مخم که اگه نمی نبشتم میمردم...!

شانزدهم آذر 1385
ماهِ ياس به سر.....(دو)
 حالا ديگه واقعيتاي تلخو ميگم که دور شَن... برن و توي سياهيِ رنگِ پيراهنِ نداشتم گم شَن ...دور و دور... پيراهن رو دور ميندازم که ديگه واقييعتا گم شن و پيداشون نشه ...کي ميگه من نميتونم پيراهناي رنگي رنگي بپوشم و واقعاً و از ته دل بخندم؟ کي ميگه جاي فرشته سمت چپِ رو شونم توي قلبَمه؟ کي ميگه دلم مثل زير ديگِ پيرزن سياهه؟ نه... دل من نقره ايه... بيا... نگاش کن! قلب من رنگ خونِ منه ...نقره اي... رنگ ماه... رنگ رگه هاي روي پيراهن بلندم... پيراهن قشنگم ...ميپوشمش و ميرم تو چمنزار ميرقصم که مردم بگن  باز ماه روي زمين اومده ....


قلب نقره ...پيراهن نقره... رشته هاي توي ذهنمم نقره اي ميکنم که همرنگ بقيه چيزام بشه...  منِ نقره اي توي باغِ ياسِ ذهن شما قدم ميزنم و ياس ها رو ميچينم... يه ياس ميچينم... يه آي ميگين که يعني دردتون اومد... يه آيِ ديگه... بازم چندين تا آي ميگين نشونه چندين تا ياسي که از باغ ذهن شما میکَنم و ميدزدم و ريسه ميکنم روي موهاي سياهم و ميشم ماهِ ياس به سر.....


 چقد که زمين ذهن شما نرمه ...روش ميخوابم و غلت ميزنم ... پيراهن بلندم دور پاهام ميپيچه ... مگه خنده ميزاره که راحت و آروم چرت بزنم؟... قهقهه خندم از خواب بيدارتون ميکنه و از تخت پرتتون ميکنه پايين و بازم فک ميکنين که رويا ديدين... اي بابا... رويا نديدين که... اسم من رويا نيست که... اسم من ماهِ ياس به سره... خوب اگه نميخاين نگام نکنين!


 از تپه ی ذهن شما به تپه ی ذهن يه نفر ديگه ميپرم و ميدوم و پرواز ميکنم... حتی بالهامم نقره اين... رنگ بال مگسا که گاهي تو نور عوض ميشه... توي ذهن اين يکي آدم که ياس نداره ...هيچي رو زمينش نداره... اينجا بوي دود ميياد... بوي چوب سوخته...
_ ياد اون وختا مييفتم که واسه زير ديگ پيرزن آتيش درست مي كردم ... آتيش درست مي كردم و اونقدر فوتش مي كردم که گلوم پر از دود مي شد ... دودا رو با واقعيت هاي تلخ ميدادم تو هوا... بازم احساس سبکي مي كردم..._
 اما اينجا توي ذهن اين آدم ديگه همه دودا ميره تو گلوم و نمياد بيرون... اصلاً اين دودا از کجاس؟ يه موقع پيراهن نقره قشنگم بوي دود نگيره؟ يه وخت قلب نقره ايم رنگ دود نگيره ؟.....
 آها!... دودا رو پيدا کردم... از توي يه خونه خرابه ميياد... اين خونه ی خرابه توي ذهن اين آدم چي کار ميکنه ؟! ... ميرم تو و ياس هام پژمرده ميشن... بالهام سبز ميشن ... توي خونه يه پيرمرد داره چپق ميکشه و دود ميکنه و دودا از دودکش ميان بيرون...  مييان بيرون و هوا رو ميگيرن... اينجا نميشه نفس کشيد... ياس هام هم که نميتونن نفس بکشن...
 پيرمرد سرشو بالا ميکنه... به من نگاه ميکنه...
" رويا بالاخره اومدي؟..."
"  اسم من رويا نيست... اسم من ماهِ ياس به سره..."
"  رويا بيا نزديک من..."
" با مني؟... من که رويا نيستم...."
"  بيا رويا..."
  ميرم جلو تر... دستامو مي گيره ...دستام بوي دود مي گيره...
    يه ياس ميذارم جلوی  پيرمرد و از خونه مييام بيرون... از زمين لاله هاي وحشي در اومده...
از تپه ی ذهن اون ميپرم توي تختم و ميرم زير پتوي پر از ستارم و چشامو ميبندم...


  مامانم صبح بيدارم ميکنه:" اينجا بوي ياس مياد چرا؟"

 

*پی نبشت:(مقدمه ۱)یادتونه؟ گفتم شروعش میکنم؟ ...این ادامَشه ...

 

 

 

چهاردهم آذر 1385
"نا ديده گرفته شدن" ...
 

 بهش ميگم دارم ميرم بميرم... کاري نداري؟ سكوت ميکنه...
  خوب حتماً کاري نداره ديگه...

                                                                      ***
  ميگم "دهنتو ببند... حرف نزن... فقط بهم فک کن..." دهنشو ميبنده.. يکم بهم نگا ميکنه... همينجوري نگاه ميکنه... نگاه ميکنه... باز دوباره دهنشو باز ميکنه ...

                                                                      ***
 تو دلم بهش ميگم خفه ميشي؟ يهو ميگه نه! ميگم چي گفتي ؟ميگه با تو نبودم با اون مگسه بودم!

                                                                      ***
  بهش ميگم بيا بريم اونجا بشينيم که کسي نيست يُخده حرف بزنيم ...خسته شدم!
  ميگه هان؟
  ميگم دوباره :بيا بريم اونجا بشينيم که کسي نيست يخده حرف بزنيم ...خسته شدم !
 ميگه: کجا؟
  ميگم بريم اونجا که کسي نيست...
  ميگه بريم چيکار ؟
 ميگم بريم يکم حرف بزنيم ....
 ميگه که چي ؟
 ميگم خسته شدم ...!
 ميگه حالا خسته شدي چيکار کنيم ؟
 ميگم حرف بزنيم !
 روشو ميکنه به آسمون ميگه خب دهنتو ببند به من فک کن که خسته نشي!

                                                                       ***

  منم آخرش گفتم من بمير نيستم !کاري هم باهات ندارم ...خودت شخصاً برو بمير که من سكوت کنم ....به سالامت... نگام ميکنه... همينطور نگام ميکنه... دوباره دهنشو وا ميکنه و شروع ميکنه به حرف زدن  

 

پی نبشت: ما واقعا کجا داریم زندگی می کنیم؟ 

 

نهم آذر 1385
در" آبی" گم میشوم...
 و من آنگونه دلگير بودم  که انسانم آرزو بود...بي خبر که انس و جن بر من حرام آمده ... پس فرشته کجاست...؟
در من حل شد این فرشته....چون تکه های نبات که در میان آب ماوا میجستند ....و بال به جا گذاشت....بالها آبی و سبز....در آسمان هنگام پرواز گم میشوند....میروم....گشاده بال و گشاده دست...میروم...هرآنچه دارم سوغاتت ای انسان که بعد از من آرزو هایت را از دنیا طلب میکنی ...من میروم ...بالها آبی و سبز ...میروم...

 

 


 

پنجم آذر 1385
?Can U suck it All

 

از خود ملولم و از تو خرده نميگيرم چرا که ميدانم راز در من است و مشکل از من...
  شب اگرچه رفت... خيال جاري بود که باز من ماندم و روياهايم و هيهات... زندگي اين است...

 

 

      دارم گند ميزنم. به همه چيز... به همه کس... نه... ۶ آذر اومد... خدايا چيزي ندارم ديگه واسه از دست دادن... اگر ميخواي بگيريش، بگير! ديگه چيزي نمونده... همين يه دونَرم بگير و خلاص!... حالا چي از من مي مونه... نميدونم... نميشه حدس زد... حتا اينو نميشه تو اين خراب شده نبشت ..!


 ميخوام داد بزنم بگم به همه... هر کسي رو که دارين دو دستي نه چار چنگولي بهش بچسبين که معلوم نيست فردام داشته باشينش يا نه...
  ميخوام داد بزنم بگم بابا... آفتابم ديگه داغم نميکنه... قار قار کلاغم ديگه بيخوديه... خودشونم نميفهمن امروز چي دارن ميگن..!


 ديگه حتا تنها گريه کردنم واسم مهم نيست... خوب عادته ديگه..!
  داغون شدم رفت... کي ميفهمه... تو حتماً؟ نه! نه اين بار! هيچ "تو" ای قابليت فهم و درك اينو نداره که بابا... من مُردم...

 

  اگه راس ميگفتي حالا بيا... اگه راس ميگفتي اومدي! اگه راس ميگي حالا نازم کن ،بگو آخي...
 حالا بيا و بال هاتو بنداز رو سرم... حالا گرمم کن! اگه راس ميگي!
  اگه راس ميگي حالا يه کاري کن نلرزم ...
 حالا کاري کن که شوري اشکا رو عينکم جا نندازه... ميتوني؟ نه! ديگه نه !
 ميتوني يه کاري کني دندونام به هم نخورن؟ نه!
  اگه همه رو راس ميگفتي ميتوني يه کاري کني که هيچ کسي منو نبينه ؟محو شم... دود شم برم تو آسمونا ...خلاء... بلکه خلاص شم از اين همه کثافتي که توي خودم جمع کردم ...ميتوني همه رو بمَکي؟ نه!
    دیگه نه!

 

نزدیکای ۶ آذره ...چن ساعت مونده فقط....جاییزه امسالمم گرفتم...فک میکنین چی بود؟هههه....د یگه خدام شوخیش گرفته این وخت سال...

چهارم آذر 1385
سو تفاهم
جواب نمیدم....من مثل " تو" دنیا رو تو ریدن به مردم نمیبینم....نمیخوام که به رابطه هام واسه خاطر اینکه "دلم خنک شه" برینم....نمیخام دوستامو ناراحت کنم....بذار فک کنه نمیتونم...

"سو تفاهم" انگار بود اسمش.....نه....یه اسم دیگه...."واقعیت های ناگوار"....نترس...چشماتو باز کن...عادت میکنی....

 

 

پی نبشت: بی شک ما اشتباه نیومدیم...زندگی همینجاس....:|

دوم آذر 1385
مسیر به کجا؟

 و زندان آنجاست که روحم از آن سرچشمه گرفته.
 زندگي زندانيست  براي مرگم ....
 آنچه ميسر ميگرداند آزاديم را طي کردن مسير زندان است... پيمودن راه آن. چه سهل ،چه دشوار....
و دانش نمي افزايد به زمان و نميکاهد از آن...

 "من" بي معنيست و "تو" بي معني تر. "ما" همه در زندانيم. بي کم و کاست...
 

زندگي آن حس غريب نبود که مرغ مهاجر داشت... زندگي حس بي تفاوتي آن لاک پشت بود هنگام راه رفتن؛ آهسته و پيوسته... آهسته و پيوسته... آهسته و پيوسته....
 انتخاب با او نبود... طبيعت اين گونه بود...
 

دوم آذر 1385
!An Angel is in my room ...can U see?ofcourse u can't

 

Angel

Angel - put sad wings around me now
Protect me from this world of sin
So that we can rise again

Oh angel - we can find our way somehow
Escaping from the world we're in
To a place where we began

And I know we'll find
A better place and peace of mind
Just tell me that it's all you want - for you and me
Angel won't you set me free

Angel remember how we'd chase the sun
Then reaching for the stars at night
As our lives had just begun

When I close my eyes I hear your velvet wings and cry
I'm waiting here with open arms - oh can't you see
Angel shine your light on me

Oh angel will we meet once more - I'll pray
When all my sins are washed away
Hold me inside your wings and stay
Oh! angel take me far away

Put sad wings around me now
Angel take me far away
Put sad wings around me now
So that we can rise again

*JUDAS PRIEST


 

یکم آذر 1385
مقدمه (یک)
 
 داستانها شکل مي گيرند.... بزرگ ميشوند.... رشد مي کنند; اما اين که بگوييم در ذهن خواننده يا نويسنده کمي دشوار است .داستانها شکل هاي کوچکي آز زندگي ما هستند ،اتفاق هاي کوچک که مثل واگن هاي قطار پشت هم سوارند. قطارها پيش ميروند... پيش ميروند... در جنگل، کوه، دشت، ذهن ما، خوانده يا نويسنده فرقي نمي کند. خوانده هم روزي نويسنده ميشود و نويسنده هم گاهي ميخواند. در اواقع این نامها نيستند که گروهها و دسته ها را تفکيک مي کنند .
 داستان ها ؛داشتيم ميگفتيم که رشد ميکنند مثل کودک به هر کجا که نبايد سرک ميکشند تا بزرگ شوند. اصلا براي رشد داستان ها کنجکاوي لازم است. در پس دانه هاي ريز مغز ما رشد ميکنند و بزرگ ميشوند... و ناگهان پق! دانه ها ميترکند.
 اگر روزي يک داستان در ذهن ما دانه را بترکاند چيزي را تغيير داده که مسير "داستان زندگي "ما را تغيير مي دهد  .شايد اين هدف نويسنده بوده، شايد اتفاق ، شايد هم خواست خواننده ...

 

 

این مقدمه بود...قراره شروع بشه...نمیدونم چی..اما میدونم که می خوام که شروعش کنم...ینی کردم...این که بد باشه یا معمولی باشه یا ارزش خوندن نداشته باشه فعلا تو کتم نمیره...اگه کسی مشکلی باهاش داشت بگه که عوضش کنم...یا میکنم یا نمیکنم دیگه... ...موضوع دقیقا همینه...که هر جاش که یه چیزی به ‌ذهنتون میاد اون انگشتاتونو رنجور کنین....استقبال میشه...اینجا از همه چیز استقبال میشه...از همه...

در این مکان ریدن نداریم به کسی.... (نمیتونم خودمو سانسور کنم...عاشق این کلمم...میدم رو سنگ قبرمم بنویسنش...)

شاید تا آخر ادامه ندادم و وسطاش ول کردم..از حالا میگم...اگه ول کنم خیلی خرم...(شاید "خرتر" بد نباشه...)

پی نبشت:لازمه که بگم