وا !...خوب ندیده باشمت....میگم حالا تو بیا و یه چن وختی سایه بالا سر ما شو... بقیشو میسپاریم به اوس کریم....تو که نباس نگران بعدش باشی که...اون که باس نگران باشه منم...که نیسم....
کدوم الاغِ مغز خر خورده ای تو رو ول میکنه آخه؟غلط کرده بوده نکبت...حالا غلطِ غلطم که نه حالا...بهترٍ من!
کلا گفتم که بگم خیلی مخلصیم!![]()
پ.ن:حالیته؟
پ.ن۲:این عنوان این اینتریه فقط سفارشی واسه دوستان الزهراس....:ی
پ.ن۳:کی میگه ژینوس لاته؟:ی
_
به درك!_
سيگارم بيرون رو ميزه... از لاي در بنداز تو..._
خوک!_
خدافظ...
اي درخت زندگي... اي درخت زندگي... حلقاويز شدن از شاخه هاي حيات بخش تو خوش است ...
شاخه ها محكم و تر... نميشکنند از سنگيني لجن من ...
اي درخت زندگي! از فردا ميوه تو نقره گون است و ملس... بسان خون من... نقره و ملس...
درخت همچنان پابرجا
جنازه پاي درخت آواز ميخواند:
" چه کسي بود ميخواست من و تو ما نشويم؟...
... وه خانه آش آباد است !..."
من از به خود رسيدن ما شدم....
پی نبشت: یهو رسید تو مخم که اگه نمی نبشتم میمردم...!
قلب نقره ...پيراهن نقره... رشته هاي توي ذهنمم نقره اي ميکنم که همرنگ بقيه چيزام بشه... منِ نقره اي توي باغِ ياسِ ذهن شما قدم ميزنم و ياس ها رو ميچينم... يه ياس ميچينم... يه آي ميگين که يعني دردتون اومد... يه آيِ ديگه... بازم چندين تا آي ميگين نشونه چندين تا ياسي که از باغ ذهن شما میکَنم و ميدزدم و ريسه ميکنم روي موهاي سياهم و ميشم ماهِ ياس به سر.....
چقد که زمين ذهن شما نرمه ...روش ميخوابم و غلت ميزنم ... پيراهن بلندم دور پاهام ميپيچه ... مگه خنده ميزاره که راحت و آروم چرت بزنم؟... قهقهه خندم از خواب بيدارتون ميکنه و از تخت پرتتون ميکنه پايين و بازم فک ميکنين که رويا ديدين... اي بابا... رويا نديدين که... اسم من رويا نيست که... اسم من ماهِ ياس به سره... خوب اگه نميخاين نگام نکنين!
از تپه ی ذهن شما به تپه ی ذهن يه نفر ديگه ميپرم و ميدوم و پرواز ميکنم... حتی بالهامم نقره اين... رنگ بال مگسا که گاهي تو نور عوض ميشه... توي ذهن اين يکي آدم که ياس نداره ...هيچي رو زمينش نداره... اينجا بوي دود ميياد... بوي چوب سوخته...
_ ياد اون وختا مييفتم که واسه زير ديگ پيرزن آتيش درست مي كردم ... آتيش درست مي كردم و اونقدر فوتش مي كردم که گلوم پر از دود مي شد ... دودا رو با واقعيت هاي تلخ ميدادم تو هوا... بازم احساس سبکي مي كردم..._
اما اينجا توي ذهن اين آدم ديگه همه دودا ميره تو گلوم و نمياد بيرون... اصلاً اين دودا از کجاس؟ يه موقع پيراهن نقره قشنگم بوي دود نگيره؟ يه وخت قلب نقره ايم رنگ دود نگيره ؟.....
آها!... دودا رو پيدا کردم... از توي يه خونه خرابه ميياد... اين خونه ی خرابه توي ذهن اين آدم چي کار ميکنه ؟! ... ميرم تو و ياس هام پژمرده ميشن... بالهام سبز ميشن ... توي خونه يه پيرمرد داره چپق ميکشه و دود ميکنه و دودا از دودکش ميان بيرون... مييان بيرون و هوا رو ميگيرن... اينجا نميشه نفس کشيد... ياس هام هم که نميتونن نفس بکشن...
پيرمرد سرشو بالا ميکنه... به من نگاه ميکنه...
" رويا بالاخره اومدي؟..."
" اسم من رويا نيست... اسم من ماهِ ياس به سره..."
" رويا بيا نزديک من..."
" با مني؟... من که رويا نيستم...."
" بيا رويا..."
ميرم جلو تر... دستامو مي گيره ...دستام بوي دود مي گيره...
يه ياس ميذارم جلوی پيرمرد و از خونه مييام بيرون... از زمين لاله هاي وحشي در اومده...
از تپه ی ذهن اون ميپرم توي تختم و ميرم زير پتوي پر از ستارم و چشامو ميبندم...
مامانم صبح بيدارم ميکنه:" اينجا بوي ياس مياد چرا؟"
*پی نبشت:(مقدمه ۱)یادتونه؟ گفتم شروعش میکنم؟ ...این ادامَشه ...
بهش ميگم دارم ميرم بميرم... کاري نداري؟ سكوت ميکنه...
خوب حتماً کاري نداره ديگه...
***
ميگم "دهنتو ببند... حرف نزن... فقط بهم فک کن..." دهنشو ميبنده.. يکم بهم نگا ميکنه... همينجوري نگاه ميکنه... نگاه ميکنه... باز دوباره دهنشو باز ميکنه ...
***
تو دلم بهش ميگم خفه ميشي؟ يهو ميگه نه! ميگم چي گفتي ؟ميگه با تو نبودم با اون مگسه بودم!
***
بهش ميگم بيا بريم اونجا بشينيم که کسي نيست يُخده حرف بزنيم ...خسته شدم!
ميگه هان؟
ميگم دوباره :بيا بريم اونجا بشينيم که کسي نيست يخده حرف بزنيم ...خسته شدم !
ميگه: کجا؟
ميگم بريم اونجا که کسي نيست...
ميگه بريم چيکار ؟
ميگم بريم يکم حرف بزنيم ....
ميگه که چي ؟
ميگم خسته شدم ...!
ميگه حالا خسته شدي چيکار کنيم ؟
ميگم حرف بزنيم !
روشو ميکنه به آسمون ميگه خب دهنتو ببند به من فک کن که خسته نشي!
***
منم آخرش گفتم من بمير نيستم !کاري هم باهات ندارم ...خودت شخصاً برو بمير که من سكوت کنم ....به سالامت... نگام ميکنه... همينطور نگام ميکنه... دوباره دهنشو وا ميکنه و شروع ميکنه به حرف زدن
پی نبشت: ما واقعا کجا داریم زندگی می کنیم؟
![]()
از خود ملولم و از تو خرده نميگيرم چرا که ميدانم راز در من است و مشکل از من...
شب اگرچه رفت... خيال جاري بود که باز من ماندم و روياهايم و هيهات... زندگي اين است...
دارم گند ميزنم. به همه چيز... به همه کس... نه... ۶ آذر اومد... خدايا چيزي ندارم ديگه واسه از دست دادن... اگر ميخواي بگيريش، بگير! ديگه چيزي نمونده... همين يه دونَرم بگير و خلاص!... حالا چي از من مي مونه... نميدونم... نميشه حدس زد... حتا اينو نميشه تو اين خراب شده نبشت ..!
ميخوام داد بزنم بگم به همه... هر کسي رو که دارين دو دستي نه چار چنگولي بهش بچسبين که معلوم نيست فردام داشته باشينش يا نه...
ميخوام داد بزنم بگم بابا... آفتابم ديگه داغم نميکنه... قار قار کلاغم ديگه بيخوديه... خودشونم نميفهمن امروز چي دارن ميگن..!
ديگه حتا تنها گريه کردنم واسم مهم نيست... خوب عادته ديگه..!
داغون شدم رفت... کي ميفهمه... تو حتماً؟ نه! نه اين بار! هيچ "تو" ای قابليت فهم و درك اينو نداره که بابا... من مُردم...
اگه راس ميگفتي حالا بيا... اگه راس ميگفتي اومدي! اگه راس ميگي حالا نازم کن ،بگو آخي...
حالا بيا و بال هاتو بنداز رو سرم... حالا گرمم کن! اگه راس ميگي!
اگه راس ميگي حالا يه کاري کن نلرزم ...
حالا کاري کن که شوري اشکا رو عينکم جا نندازه... ميتوني؟ نه! ديگه نه !
ميتوني يه کاري کني دندونام به هم نخورن؟ نه!
اگه همه رو راس ميگفتي ميتوني يه کاري کني که هيچ کسي منو نبينه ؟محو شم... دود شم برم تو آسمونا ...خلاء... بلکه خلاص شم از اين همه کثافتي که توي خودم جمع کردم ...ميتوني همه رو بمَکي؟ نه!
دیگه نه!
نزدیکای ۶ آذره ...چن ساعت مونده فقط....جاییزه امسالمم گرفتم...فک میکنین چی بود؟هههه....د یگه خدام شوخیش گرفته این وخت سال...
"سو تفاهم" انگار بود اسمش.....نه....یه اسم دیگه...."واقعیت های ناگوار"....نترس...چشماتو باز کن...عادت میکنی....
پی نبشت: بی شک ما اشتباه نیومدیم...زندگی همینجاس....:|
و زندان آنجاست که روحم از آن سرچشمه گرفته.
زندگي زندانيست براي مرگم ....
آنچه ميسر ميگرداند آزاديم را طي کردن مسير زندان است... پيمودن راه آن. چه سهل ،چه دشوار....
و دانش نمي افزايد به زمان و نميکاهد از آن...
"من" بي معنيست و "تو" بي معني تر. "ما" همه در زندانيم. بي کم و کاست...
زندگي آن حس غريب نبود که مرغ مهاجر داشت... زندگي حس بي تفاوتي آن لاک پشت بود هنگام راه رفتن؛ آهسته و پيوسته... آهسته و پيوسته... آهسته و پيوسته....
انتخاب با او نبود... طبيعت اين گونه بود...
Angel
Angel - put sad wings around me now
Protect me from this world of sin
So that we can rise again
Oh angel - we can find our way somehow
Escaping from the world we're in
To a place where we began
And I know we'll find
A better place and peace of mind
Just tell me that it's all you want - for you and me
Angel won't you set me free
Angel remember how we'd chase the sun
Then reaching for the stars at night
As our lives had just begun
When I close my eyes I hear your velvet wings and cry
I'm waiting here with open arms - oh can't you see
Angel shine your light on me
Oh angel will we meet once more - I'll pray
When all my sins are washed away
Hold me inside your wings and stay
Oh! angel take me far away
Put sad wings around me now
Angel take me far away
Put sad wings around me now
So that we can rise again
*JUDAS PRIEST
این مقدمه بود...قراره شروع بشه...نمیدونم چی..اما میدونم که می خوام که شروعش کنم...ینی کردم...این که بد باشه یا معمولی باشه یا ارزش خوندن نداشته باشه فعلا تو کتم نمیره...اگه کسی مشکلی باهاش داشت بگه که عوضش کنم...یا میکنم یا نمیکنم دیگه... ...موضوع دقیقا همینه...که هر جاش که یه چیزی به ذهنتون میاد اون انگشتاتونو رنجور کنین....استقبال میشه...اینجا از همه چیز استقبال میشه...از همه...
در این مکان ریدن نداریم به کسی.... (نمیتونم خودمو سانسور کنم...عاشق این کلمم...میدم رو سنگ قبرمم بنویسنش...)
شاید تا آخر ادامه ندادم و وسطاش ول کردم..از حالا میگم...اگه ول کنم خیلی خرم...(شاید "خرتر" بد نباشه...)
پی نبشت:لازمه که بگم ![]()