بکَن ازين لجنا... چي داره آخه ؟
من که رفتم....حالا تو هی بمون و خوشحال باش که بلدی با کلماتت برینی به مردم.... تو چی هستی عوضی؟آخرش من ميدونم و دهن تو...حالا ببين...
پی نبشت: و من همچنان
...
how R U Gnus?!!!
پرنده ها خیلی خوشگلن(
کلمه دخترونه...)......آدمام خیلی خرن....و من که دیگه شاهکار خلقتم...
صدا ميخواند... پرده عرش بالاتر... صدا واضح تر... من مستم!
کلاغ ها چرا بر عکس ميپرند؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــ ــ ـ ـ ـ ـ ـ
باد رفيق شيطان ...سرما را مياورد... تا من برخيزم! اما من... فرزند خدا... برنميخيزم... بالاترم ...خيلي بالاتر ...
صدا رفت... باد بازي را برد... من هم ديگر ميروم!
ای خداوندا به کجای این شب تیره آخه؟
دخترکم! فرشته من! تو رفتي دخترم.... اما غم همچنان مثل ماه نهم در دلم ميپيچد ...
تو اما دير به بار نشستي دخترم !11 ماه !مادر دهر پس از 11 ماه تو را از من باز پس گرفت ...
تو در ذهن من جان گرفتي و در جان من به بار نشستي... و از ذهن و جانم يک باره پر زدي . مثل پروانه 11 ماه در پيله وجود من رشد کردي...
کمال من رشد تو بود و کمال تو ترک من....
نه دیگه... ازین قضاوت تخیّلیا کردین که باز.....
اسم این عسکه: headache
بعد من اینو گذاشتم که بگم که آدمیزات وختایی که سرش درد داره این ریختی میشه...
چون که من اصولا عنصر وجودیم سردرده....
پس نتیجه اخلاقی که میگیریم:این عسکه همون منم با یُخده دخل و تصرف....:|
پی نبشتم نداریم.
جسمم اسهاله...ذهنم یبس!
دلم میخاس خودمو سرو ته آویزون می کردم و یُِخده خاکشیر می ریختم تو دهنم تا به جای این که بره تو شیکم صابمرده...بره تو مغزم...بلکه سر دلش وا شه...
توالت خونمون از من بلا تکلیف تر...
پی نبشت: اسهال و یبوستِ خشک البته...![]()
بي شك اين ماه است که باز مرا افسون کرده... ماه...
ماه خشك بي آب ...بي شباهت به باران
هر دو نقره فام شايد
مثل گيسوي پيرزن جادوگر که از کودکي سحر هايش را در من امتحان مي كرد...
پيرزن نه زگيل داشت نه روي زگيل و زير چانه مويي... فقط دو چشم پر فروغ
که هنوز در ذهنم مثل ستاره ها عريان به تماشايم مينشيند
هنوز فرزند اويم!
دست هايش جادو نميکرد... نه... او با چشمانش جادو مي كرد
وقتي که مرد چشم هايش به هيئت حفره هايي تيره روي ماه نقريي در آمدندو اگر از ذهن من ميرفتند بر ديدگانم جاري بودند..
قلبي که بال نداشت اما از مايع جوشان فراز آمدو بر تن بي جان مرد چکيد...
من و ماه هر دو ديديم ...و چشمان پيرزن هم
مرد جان گرفت
مرد رفت و آخر قلب را به آمدن معشوقه اش به زندگي بي روح خود نسبت داد و بيچاره نفهميد که آن قلب نبود... عشق بود...
سرسبزي جلبک هاي حوض مرا عاشق مي كرد از کودکي ...
و فواره ها... آب بر سرو روي من چون پروانه... آرام آرام ميامدندو نميامدند
و کودکيم در حسرت لمس قطره هاي آبها کنار حوض به هر طرف که مي گفتي ميدويد...
پيرزن روي صندلي كنار ايوان ورد ها را چون کرم در پيله ميکرد و فردا ميفروخت... موي نقره اي داشت و تن پوش سياه...
خيلي پير شده بود و توان جادو نداشت...
توانش را داشت شايد... اما حوصله اش را نه...
من مست صداي آب و ماه مست صداي من...
از خمره خمر خدا مينوشيديم ...بي آن که به فکر زندگي باشيم
زندگي از سر خود جاري بود... نه به من کاري داشت ،نه به ماه
ديگ جوشان ديگر نايي براي پرت کردن تکه هاي جادو نداشت
پس من رفتم که ماه تنها شاهد باشد
مرگ پيرزن سكوت نبود...
آبي آسمان هيچ تکان نخورد... خورشيد هم نگرفت... جلبک ها سبز ماندند... ديگ هم گريه نکرد
هيچ کاست و کم در دنيا نشد ...
فقط کرمها سير شدند ...
ماه دو خال سياه به خود گرفت ...
چشم ها به هر کجا که بروم عريان مرا مينگرند ...
امشب باز ماه را ميبينم...
تو حرف ميزني...
به ماه ميخندم...
تو از سر دل خوشي ميخندي ...
قهقهه سر ميدهم ...
تو به تمسخر ميخندي...
اشک ها بر سرو رويم جاري... ميخندم...
دستهايت بر تنم قفل شده، تکانم ميدهي ...
خاک و مويم هماغوش شدند... چشم ها عريان هر جا مرا ميپايند ...
نا اميد ميروي...
ورد ميخوانم... ميپيچم و ميفروشم... کودک ميخندد... پسري لبخنده...
ديگ باز هم ميجوشد... تکه هاي استخوان ...پاي مورچه ...بند ناف فرزند...
کودک ميخندد ...
ماه مرا مي بيند...
حالا موهاي سياه دارم و تن پوش نقره اي...
پی نوشت:همچین ادبیاتم که خوب نیس... اما گاهی آدمیزاد مجبوره...
_يه فال ميدي ؟
......
......
_ اٍ... بده ديگه ....
+ من بدم ؟
_ آره خودت وردار ....
....
+ بيا فالت...! اينم بقيه پولت.....
_ نميخوام...... حالا ميذاري يه عکس ازت بگيرم ؟
+ چی؟
_ عکس... می ذاری ازت عکس بگیرم؟
+ آره..... بذار اين دخترا برن...!!! (
)( پيرمردي که روي کل گردن و دستاش خالکوبياي سياه عجيب غريب شده... انگار که صور فلکي باشن... چشماش چپه !...يکيش که کاملا چپه و گوشتاي قرمز کنار سفيديي چشش از تو زده بيرون .... دماغش خيلي خيلي بزرگه!... خيلي ...و کاملا کجه! کاملا!.... دستاشو دوست دارم... خالکوبياي عجيب غريب... مث وردايي که اسفن دود کناي سر چهارراها ميخونن دوسشون دارم..... واي ميسم کنار خيابون تا دخترا برن و من عکسمو بگيرم...)
_ حالا بگيرم ؟
+ بگير عزيزم ...بگير عشقم..!( واي من ميترسم! اما ميگيرم عکسمو !...بي خيال... اينجا خيابونه....)
_ مرسي خيلي ممنون ...
+ ....( لبخند ... . . .![]()
باز من خوشحالم و از درون شادم... خدايا شکرت که اين آفتاب دير به دير مياد... چون اون وخ سر دردم دير به دير مياد...
بارون که مياد يه جفت دست سفيدم از آسمون پايين ميادو جلو روي من واي ميسته... من دستمو مي برم جلو که بگيره... اما نميگيره... به جاش صورتمو مي گيره ...شستاشو ميذاره رو گونه هامو بالاو پاين ميبره... مياره زير چشمامو ميکشه پايين... انگار که بخواد اشکاي نداشتمو پاک بکنه... بعد چهار انگشتشو ميبره پشت گوشم ...قلقلکم ميادو چشمامو ميبندم.... ريزکي ميخندم...! چون که يه کمي هم سر انگشتاش سرده.... اما من موندم که چرا با اين که از آسمون مي ياد کف دستاش انقد داغه؟!
با چهار انگش پشت گوشمو مي گيره... بازم قلقلکم مياد... مياره رو گردنم... زير چونم... سرمو ميارم بالا... خدايا! رهام نکنه !
آروم و آروم کف دستاش رها ميشه... بعد بنداي اول و بعد دوم و بعد سر انگشتا... حالا ديگه فقط سر انگشتاش به زير چونم وصله... انگشتاي سفيدش کاملا خم شده ...سعي ميکنم به جاي اين که به رفتن دستا فک کنم به انگشتر زمرد توي انگشت وسط دست چپش فک کنم...
...
انگشت آخري که ول شد انگشت وسط دست چپ بود... حالا بارونم ديگه قطع شده... ميرم توي خونه و توري پنجره رو ميکشم... وايميستم پشت پنجره... ميمونم منتظر چکه هاي بارون باريده شده که روي برگاي خشك شده و نشده درخت گردومون موندن و حالا با خيال راحت روي هم جمع ميشن و ميچکن....
کاش وختي که دستا روي صورتم بودن عينکمو برداشته بودم ! ![]()
ماه اول پائیز85
عجب جونور غریبیه این آدمیزاد...![]()
پی نوشت: زردش کردم که به عمق قضیه پی ببرین...![]()