تبليغاتX
Last Melpomene!
Last Melpomene
اینجا کسی نیست... شاید
سی ام آبان 1385
کاااات...
 خدايا! يه کات بده بريم دنبال زندگيمون بابا...


 بکَن ازين لجنا... چي داره آخه ؟
من که رفتم....حالا تو هی بمون و خوشحال باش که بلدی با کلماتت برینی به مردم.... تو چی هستی عوضی؟آخرش من ميدونم و دهن تو...حالا ببين...

پی نبشت:  و من همچنان...

سی ام آبان 1385
ژه...
آدمیذات هر وخ که ژه بخونه یکالم گریه میکنه....دیگه اونموقع به این فک نمیکنه که خری مث اون بیاد بش بگه:

how R U Gnus?!!!

 

پرنده ها خیلی خوشگلن(کلمه دخترونه...)......آدمام خیلی خرن....و من که دیگه شاهکار خلقتم...

بیست و ششم آبان 1385
عنوان ندارد 1
 از فردا قراره که تلفنمون قطع شه...  خلاصه گفتم که يعني گفته باشم .
اين که استاد انگليش ما پائولو کوئيلو رو کائولو پوييلو تلفظ کنه که مشکل من نيست که ....من ميگم حداقل حرف زيادي تر از دهنش تو کلاس، اونم فارسي نزنه که آدم بعدش شاکي نشه ...
 من که نميگم خوب ميکنم که جواب هر حرفي رو ميدم... من ميگم فقط گاهي آدميزاد نميتونه خفه شه ...
تازه ميخوام يه چيز مهمم بگم:
 مهشاتينا کارشون تو تفکر خلاق کلي برنده شد و من قابليت اينو داشتم که داوران رو از دم ماچ مهمون کنم به خرج خودم. چون که کارشون خيلي خوب بودش واقعن.
پ.ن: ميخوام برم پيش خواهرام" ترپ سيکو "و "اوترب" که ازشون آواز دسته جمعی (!) و فلوت ياد بگيرم...
 من رفتم .
بیست و چهارم آبان 1385
کلاغ ها به تماشای من...
 شايد کلاغ ها به تماشاي من در چمن هاي خيس آمدند...
  شايد راه رفتن عجيب آنها براي يادآوري زيبايي خلقت است به من...
 شايد پيام آور خداوندند... که ميداند؟...
من طبيعت را توصيف نميکنم... نه!... کلاغ پشت شاخه هاي خم شده بيد به زمين نوک ميزند...
 نه ! اين من نيستم ...صدايي در گوشم آواز ميخواند... به زباني که نمي شناسم... موسيقي از اين دنيا... ولي صدا گويا از آسمان... خداوند گوشه پرده عرش را بالا کشيده تا من، دخترش، صداي آسماني فرشتگانش را به گوش جان بسپارم...
  صداي مرغان درياييِ موسيقي با صداي مردي که با بلندگو در خيابان ها مي گردد همسو ميشود و دنيا واژگون ميشود ...روي چمن ها خوابم من ...
 خداواندا! بيد ها هم واژگونند!
 درخت کاج و آسمان بالاي سرم دو بعدي اند...! حجم را پرنده هنگام پرواز به يادم مياورد... که من زنده ام... اين پرنده سياه بال ناشناس ...

صدا ميخواند... پرده عرش بالاتر... صدا واضح تر... من مستم!

 

 

 

   کلاغ ها چرا بر عکس ميپرند؟

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــ ــ ـ ـ  ـ    ـ   ـ

   باد رفيق شيطان ...سرما را مياورد... تا من برخيزم! اما من... فرزند خدا... برنميخيزم... بالاترم ...خيلي بالاتر   ... 
  


صدا رفت... باد بازي را برد...  من هم ديگر ميروم!

بیست و یکم آبان 1385
...
 چه برم، چه نرم، بازم مجبورم که برم ....

ای خداوندا به کجای این شب تیره آخه؟

نوزدهم آبان 1385
منٍ باردار...
 دختر من !تو که در دل من چندين ماه به بار نشستي!
  فقط تو درد مرا ميفهمي که خود در دل درد من بودي...
  دخترم! تو که غمت همچنان در دل من ميپيچد ...
بالهايم را باز کردم... فقط پرواز مرا از دردٍ دل رها مي كند ...رها دخترم...


  دخترکم! فرشته من! تو رفتي دخترم.... اما غم همچنان مثل ماه نهم در دلم ميپيچد ...
 تو اما دير به بار نشستي دخترم !11  ماه !مادر دهر پس از 11 ماه تو را از من باز پس گرفت ...
تو در ذهن من جان گرفتي و در جان من به بار نشستي...  و از ذهن و جانم يک باره پر زدي . مثل پروانه 11 ماه در پيله وجود من رشد کردي...
 کمال من رشد تو بود و کمال تو ترک من....

هجدهم آبان 1385
headache
این عسکرو میبینین؟

نه دیگه... ازین قضاوت تخیّلیا کردین که باز.....

اسم این عسکه: headache

بعد من اینو گذاشتم که بگم که آدمیزات وختایی که سرش درد داره این ریختی میشه...

چون که من اصولا عنصر وجودیم سردرده....

پس نتیجه اخلاقی که میگیریم:این عسکه همون منم با یُخده دخل و تصرف....:|

پی نبشتم نداریم.

هجدهم آبان 1385
مسائل مزاجى...
چه وضعی دارم من...

جسمم اسهاله...ذهنم یبس!

دلم میخاس خودمو سرو ته آویزون می کردم و یُِخده خاکشیر  می ریختم تو دهنم تا به جای این که بره تو شیکم صابمرده...بره تو مغزم...بلکه سر دلش وا شه...

توالت خونمون  از من بلا تکلیف تر...

پی نبشت: اسهال و یبوستِ خشک البته...

شانزدهم آبان 1385
من؟
خشک و خالی...

شاید بعدنا...

پی نبشت:من خشکم ...

دهم آبان 1385
گیسوی نقره گون جادوگرم...
 زير نور ماه
 آن هنگام که نظر داري مرا عزيز خود صدا کني... من دور ترم... خيلي دور ...
  اين مرگ نيست که مرا به خود ميخواند... فقط صداي خش خش کاغذ هاست...
 فقط صداي سوختن چوب درخت گردوي حياط کودکي کنار در کوچه مرا به خود ميخواند...
 اما چه کسي ميداند که من صداي کبوتر هاي صبح خوان را صداي جغد ها ميدانستم ؟مگر در حياط خانه ما لانه جغد هم هست؟!


  بي شك اين ماه است که باز مرا افسون کرده... ماه...
  ماه خشك بي آب ...بي شباهت به باران
  هر دو نقره فام شايد
 مثل گيسوي پيرزن جادوگر که از کودکي سحر هايش را در من امتحان مي كرد...
  پيرزن نه زگيل داشت نه روي زگيل و زير چانه مويي... فقط دو چشم پر فروغ
 که هنوز در ذهنم مثل ستاره ها عريان به تماشايم مينشيند
 هنوز فرزند اويم!
  دست هايش جادو نميکرد... نه... او با چشمانش جادو مي كرد
 وقتي که مرد چشم هايش به هيئت حفره هايي تيره روي ماه نقريي در آمدندو اگر از ذهن من ميرفتند بر ديدگانم جاري بودند..

   قلبي که بال نداشت اما از مايع جوشان فراز آمدو بر تن بي جان مرد چکيد...
  من و ماه هر دو ديديم ...و چشمان پيرزن هم
  مرد جان گرفت
  مرد رفت و آخر قلب را به آمدن معشوقه اش به زندگي بي روح خود نسبت داد  و بيچاره نفهميد که آن قلب نبود... عشق بود...


    سرسبزي جلبک هاي حوض مرا عاشق مي كرد از کودکي ...
 و فواره ها... آب بر سرو روي من چون پروانه... آرام آرام ميامدندو نميامدند
  و کودکيم در حسرت لمس قطره هاي آبها کنار حوض به هر طرف که مي گفتي ميدويد...
  پيرزن روي صندلي كنار ايوان ورد ها را چون کرم در پيله ميکرد و فردا ميفروخت... موي نقره اي داشت و تن پوش سياه...
 خيلي پير شده بود و توان جادو نداشت...
  توانش را داشت شايد... اما حوصله اش را نه...

  من مست صداي آب و ماه مست صداي من...
  از خمره خمر خدا مينوشيديم ...بي آن که به فکر زندگي باشيم
 زندگي از سر خود جاري بود... نه به من کاري داشت ،نه به ماه 
ديگ جوشان ديگر نايي براي پرت کردن تکه هاي جادو نداشت
 
  پس من رفتم که ماه تنها شاهد باشد

 مرگ پيرزن سكوت نبود...
  آبي آسمان هيچ تکان نخورد... خورشيد هم نگرفت... جلبک ها سبز ماندند... ديگ هم گريه نکرد

هيچ کاست و کم در دنيا نشد ...

 فقط کرمها سير شدند ...
 ماه دو خال سياه به خود گرفت ...


   چشم ها به هر کجا که بروم عريان مرا مينگرند ...


   امشب باز ماه را ميبينم...
  تو حرف ميزني...
 به ماه ميخندم...
  تو از سر دل خوشي ميخندي ...
 قهقهه سر ميدهم ...
 تو به تمسخر ميخندي...
  اشک ها بر سرو رويم جاري... ميخندم...
 دستهايت بر تنم قفل شده، تکانم ميدهي ...
خاک و مويم هماغوش شدند... چشم ها عريان هر جا مرا ميپايند ...
 نا اميد ميروي...

 

    ورد ميخوانم... ميپيچم و ميفروشم... کودک ميخندد... پسري لبخنده...
  ديگ باز هم ميجوشد... تکه هاي استخوان ...پاي مورچه ...بند ناف فرزند...
  کودک ميخندد ...
 ماه مرا مي بيند...
  حالا موهاي سياه دارم و تن پوش نقره اي...
 

 

پی نوشت:همچین ادبیاتم که خوب نیس... اما گاهی آدمیزاد مجبوره... 

پنجم آبان 1385
عوضیای آدم نما...
 شماها همتون  عوضي هستين.... لاي جرزم واستون زياديه.... باخودم اومدم ،با خودمم خواهم رفت... بي هيچ حرف که تو بخواي براي ارشادم بزني که آدما خيلي خوبن... نه !همشون کثافتن.... به همتون ميگم: روح خوراي عوضي... لايقين براي زير گل که البته جاي کرمارو تنگ ميکنين بازم... ميگم که بي خاصيتين
پنجم آبان 1385
مسئله...
 آدما دو دستن :
۱: آدمايي که انسانن
 ۲ :آدمايي که انسان نيستن !
که من در کل طول زندگيم فقط با درسته دوم برخورد داشتم . فقط موندم معطل که چه ريختي کشف کردم که دسته اولي هم وجود داره....  اين خودش يکي از مهم ترين مساليئه که ذهن آدميزدو به خودش مشغول ميکنه...
دوم آبان 1385
 بچه هاي هنري مملکت... دوستايي که تنديس و حرفه هنرمند ميخونن، پس هستن! کسايي که چيزايي که ميخوانو راسه دانشگاه تو کتاب فروشياي اونجا گير ميارن ....کسايي که چيزايي که ميخوانو حتي اونجام گير نمييارن.... درجه هنري ميره بالا ......اونوخته که جلومون ميشينن و اغوامون ميکنن... به آتيشمون ميکشونن.... واي! پس ما چرا مثل اونا با اطلاعات نيستيم؟!!... ينجاس که آتيش سر تا پامونو مي گيره ...آتيش به خيالمون بيچارگي.... رهامون نميکنه که...

 

 _يه فال ميدي ؟
......
......
_ اٍ... بده ديگه ....
+  من بدم ؟
_ آره خودت وردار ....
....
+ بيا فالت...! اينم بقيه پولت.....
_ نميخوام...... حالا ميذاري يه عکس ازت بگيرم ؟
+ چی؟
_ عکس... می ذاری ازت عکس بگیرم؟
+  آره..... بذار اين دخترا برن...!!! ()( پيرمردي که روي کل گردن و دستاش خالکوبياي سياه عجيب غريب شده... انگار که صور فلکي باشن... چشماش چپه !...يکيش که کاملا چپه و گوشتاي قرمز کنار سفيديي چشش از تو زده بيرون .... دماغش خيلي خيلي بزرگه!... خيلي ...و کاملا کجه! کاملا!.... دستاشو دوست دارم... خالکوبياي عجيب غريب... مث وردايي که اسفن دود کناي سر چهارراها ميخونن دوسشون دارم..... واي ميسم کنار خيابون تا دخترا برن و من عکسمو بگيرم...)
 _ حالا بگيرم ؟
+  بگير عزيزم ...بگير عشقم..!( واي من ميترسم! اما ميگيرم عکسمو !...بي خيال... اينجا خيابونه....)
_ مرسي خيلي ممنون ...
+ ....( لبخند  ... .  .   .

دوم آبان 1385
بارون
 خداوندا ...بارون اومد.... بارون اومد و منو عروس خودش کرد...

  باز من خوشحالم و از درون شادم... خدايا شکرت که اين آفتاب دير به دير مياد... چون اون وخ سر دردم دير به دير مياد...

  بارون که مياد يه جفت دست سفيدم از آسمون پايين ميادو جلو روي من واي ميسته... من دستمو مي برم جلو که بگيره... اما نميگيره... به جاش صورتمو مي گيره ...شستاشو ميذاره رو گونه هامو بالاو پاين ميبره... مياره زير چشمامو ميکشه پايين... انگار که بخواد اشکاي نداشتمو پاک بکنه... بعد چهار انگشتشو ميبره پشت گوشم ...قلقلکم ميادو چشمامو ميبندم.... ريزکي ميخندم...! چون که يه کمي هم سر انگشتاش سرده.... اما من موندم که چرا با اين که از آسمون مي ياد کف دستاش انقد داغه؟!

  با چهار انگش پشت گوشمو مي گيره... بازم قلقلکم مياد... مياره رو گردنم... زير چونم... سرمو ميارم بالا... خدايا! رهام نکنه !

 آروم و آروم کف دستاش رها ميشه... بعد بنداي اول و بعد دوم و بعد سر انگشتا...  حالا ديگه فقط سر انگشتاش به زير چونم وصله... انگشتاي سفيدش کاملا خم شده ...سعي ميکنم به جاي اين که به رفتن دستا فک کنم به انگشتر زمرد توي انگشت وسط دست چپش فک کنم...

...
انگشت آخري که ول شد انگشت وسط دست چپ بود... حالا بارونم ديگه قطع شده... ميرم توي خونه و توري پنجره رو ميکشم... وايميستم پشت پنجره... ميمونم منتظر چکه هاي بارون باريده شده که روي برگاي خشك شده و نشده درخت گردومون موندن و حالا با خيال راحت روي هم جمع ميشن و ميچکن....

کاش وختي که دستا روي صورتم بودن عينکمو برداشته بودم ! 

                                                                                           ماه اول پائیز85

دوم آبان 1385
تنیجه تحقیقات 18 سال زندگی یک انسان:

عجب جونور غریبیه این آدمیزاد...

پی نوشت: زردش کردم که به عمق قضیه پی ببرین...