تبليغاتX
Last Melpomene!
Last Melpomene
اینجا کسی نیست... شاید
بیست و هفتم مهر 1385
 کم آوردم..... کاري نداري ؟ميرم بميرم!
بیست و هفتم مهر 1385
 من از کلمه بوزرجمهري متنفرم..............!!! کاويان يه جايي تو ايران بود ...نه ؟!

بیست و هفتم مهر 1385
مگه آدمیزاد فکرم بلده بکنه؟ نه بابا ...

این لبخندای مفهوم دار که تو فک می کنی همه از رو نفهمیه...برو وختی بارون میاد بخواب رو چمنای بغل قطار و عینک طبی تو به چشت بزن که بتونی پرواز کلاغرو تخت آسمون تو بارونا ببینی...

پی نوشت:...:|  

بیست و چهارم مهر 1385
اینجا کسیست پنهان...
 

"ای همنفسان ز می مرا قوت کنید

وین چـهره کـهربا چو یاقــوت کنیــد

گـر مـرده شوم به باده شویـید مـرا

وز چــوب رزم تخـته تــابوت کــنیــد"

 

بیت جدید : و سریعا این تخته تابوتو آماده کنین...

اگه نسبت به مرده رو زمین چندش دارین....

پس بیاین حتا برای رضای خدا  جسم مرا

توی این تابوت رز بذارین...

 

 من که مردم دیگه  دستم از دنیا کوتاس اما اونی که راحت تر می تونه تو امور همین این دنیا دست درازی کنه  لطفا روی سنگ قبر من این ۲ بیت اولیرو ببیسه...

پی نوشت: :| ( من موندم تو اسمایلیای این بلاگفاک)

پی پی نوشت: من عاشق کلمه بلاگفاک شدم! از توی وبلاگ قارچ سمی خوندم! (گفتم که نگن آخر عمری حالا که جف پا لب گور وایساده دزدیم میکنه لاکردار...):|

 

 

بیستم مهر 1385
نه که فک کنی...
خدایی نکرده زبونم لال روم به دیفال من که با کلمه "نظر" و این جلف بازیا کلا کهیرم میگیره...اصا ایجگس خودشو خسسه نکنه بابا...این 2 روز دنیا مگه بیکارین؟

فقط یه سوالم گرفته که چرا توsmily"های این بلاگ فاک :| نداره؟

 

 

سیزدهم مهر 1385
dreamin

شاعر میگه:

? did I punish u for dreamin

خوب شد تو آهنگ جواب سوال نیومده...چون اگه بود من تا حالا سیاه و کبود بودم...!

 

سیزدهم مهر 1385
...
 جديد ترين نوع انسان :آدمایی که از کله فقط به يه دست وصلن و به جاي شست دستشون يه مچ دست ديگس!

 اما حالا من ميگم: نسل جديدتر آدما: بدناي قناصي که به جاي کله يه دهان گنده روشون سواره... مغزشون توي دهنشونه... از سر هر کدوم از قفسه هاي سينشون دستاشون آويزونه... اما شرمنده عکس اين يکي رو ندارم... آخه استثنا از مغزو تخيلم مايه گرفتم اين بار ...!
 همه با هم دعا ميکنيم: خداوندا... اين ژينوسو... اين دختر گناهکارتو بزرگ نكن... چون يکي هس که ميگه آدم وختي بزرگ شه همه چيز يادش ميره... حتي انبر دستيهاي گندشو ...

سیزدهم مهر 1385
 زندگي يعني چي؟ اصا اين جلف بازيا چيه؟
 اين خدا چي خلق کرده..! دست ژينوس يا موچين؟ اون وخ ميگن دختره زير ابرو و بالاي ابرو داره... اما خود ابرو رو نداره...! اين همون چيزيه که ميشه بهش گفت زندگي نه جلف بازي!
  اين همه سال زندگي کردي چي شد ؟که آخرش بشيني بنويسي و وختي که تو خونه تنها شدي تند و تند با صداي نخراشيده آواز بخوني و اميدوار باشي که يه روزي بري کلاس کر دانشگاتون؟ تازه اونم اگه پاي گير بياري !
 اين تمشکاي ذهن من انقد قرمز و هوس انگيزن که ديگه نميدونم باهاشون چي کار کنم!... آخه خوب نميخوام بخورمشون... ميترسم بخورم و ببينم که مزشون به اندازه قيافشون خوب نيست... مثل توي خوابم... اما مگه وسوسه ميزاره ؟
  تک تک رگ و ريشه هاي مغزم بازم دارن اعلام وجود ميکنن... نه که فک کني به دليل خاصي درد ميکننا! نه ...!فقط واسه اينه که بفهمم که هنوز سر جاشون هستن!
 روز بي سردرد يعني روزي که ژينوس بزرگ شده... اصلا ژينوس بدون درد که ژينوس نميشه! واسه همينم توصيه هاي دکترو مبني بر اين که جلب توجه کنم بلکه خوب شم و گوش نكردم... نه واسه اين که از حرفش ناراحت شدما !نچ !نه!
اسا خلق شدم واسه اين که شر و ور بگم... ميگه اونم تو ...تو که با همه فرخ داري... چقد شرط مي بندي که وختي اگه منو ببينه خودش که سهله، دست هامبيکم بگيره و دو تايي با هم در برن؟ با اين که هامبيک رفيق فابش نيست اما خوب بازم به هر حال حيفش مياد نجاتش نده.... آخه بابا جان سيب سرخو دست و پاي چلاق؟! فقط فرقش اينه که سيب ما سفيد بلوريه و عجوزه قصه هم چاقه نه چلاق!
ششم مهر 1385
این یکی رو باسه عروسمون امجدی نبشتم که  اگه واقعا با این شاد می شه،بشه...

 

من در حیاط خانهء کاشان راه میروم ...انار مینوشم و از زندگی لذت می برم و به روزی می اندیشم که  او میرود...بیا بی خی ادبی...

امروز صبح داشتم با خدا صحبت می کردم ... به ارفی گفتم ...ارفی می بینی که من با خدا چه خوب حرف میزنم ...؟بعد گفت که آره تو بعد از اون قضیه که عوض شدی (فکر کردی بد شدی )یه سعود اساسی کردی....بعدش یهو یاد آلبن و ژه و غورباقه (قورباغه) و زه زه افتادم .قلبم ریخ!!!...من بی ارفی می میرم و ارفی کمتر پیدا شده... و من کمتر حواسم بهش هست ... که مطمئنا این دست  من نیس...چون اصولا هیچ چیز اساسی ای  دست من نیس...!...بعدشم که فهمیدم که ارفی داره می ره!!زجه زدم...دقیقا مث دخترای ۱۵ ساله ...گفتم  الآن؟گف الآن نه... اما یواش یواش باید آماده شی. اما من گریه کردم...گفتم...نمیتونم تصور کنم که تو نباشی ....

 

 

بعدن نبشت:این نبشته باسه ۲ سال پیشه...

در ضمن L: ...! 

ششم مهر 1385
hand huggers دیگه جواب نمیده...
 
 مي نويسم.... با hand huggersمي نويسم... نه با Dixon ...ما يکي رو داريم که بشش مي گيم lost forever...اين آدم در مواقيي اون دو تا بالم حتا کم نداره ...

گاهي آدم ياد بچگيياش ميفته... اون موقع ها ايج کسي lost نبود چه برسه به forever حتا ايج کسي melpomene هم نبود چه first چه last...
 اون قديما که بچه بوديم همه چي باسمون خيلي خيلي مهم بود... خيلي زمان خوبي بود... عالي بود...ايج کس به سالاي ديگه که همه last و lost ميشن فک نميکرد که... اون وختا که دختر بچه هاي 15 16 ساله بوديم من رويايي بودم... وختي يکي يه کاري مي كرد باسم مي گفتم حتما خوب خيلي دوسم داره ...و بازم رويا. ...حق هم داشتم ...خو دختر بچه بودم!
 حالاها هم هنوز ميرم تو رويا... هنوز هم ميتونم توقع داشته باشم... اما ديگه زياد جديش نميگيرم.
  قديما يه دونه Gnus بيشتر نداشتيم... الانا ديگه دو تا داريم... يکي Inner G دومي هم outer G .خيلي از هم سوان! خيلي نسبت به هم بي ربطن! اون موقعها همه G رو ميديدنو ميفهميدن... اما الان فقط outer G رو ميبينن و قالبن نميفهمن ...انتظاري هم نميره... مسلما چون حتا اگر بخوان و سعي کنن هم کسي ديگه واسه فهميدن وجود نداره ...Inner G تهي تر از outer one!!بخوام يا نخوام بايد قبول کنم .حتي اگر از يه آدم خيير جديد Comment ببينم...
  دلم خوش بود که خر خر مداد باعث ميشه بتونم بنويسم ...مداد hand huggersam از اين روغنياس ...اصن صدا نداره...:|
 همه رو گفتم که بگم خوندن اين يکي هم فايده نداشت... شايد بعديش بهتر باشه..... با هم دعا مي كنيم که باشه... Inner G بازم سعي ميخواد کنه ...

سوم مهر 1385
عروس خود منم...!
 ببين قضيه اين نيست که من حسودم... يا مثلا هرسم در مياد... نه... قضيه اينه که بلد نيستم! بهش فک ميکنم... من بلد نيستم بنويسم.... بلد نيستم بکشم..... بنظرم آخرش چيزي مزخرفي از آب در ميان .... .نا اميد کننده تر از همه اين که من نميتونم بخونم ....منظورم اينه که بلد نيستم... خداوندا ! اين سرنوشت چيه قضيش که اين قد پيچيدس ؟!...مزخرف تر از همه اينا اينه که اگه اين سرنوشتم دس من بدن هم نميدونم باهاش چيکار کنم ...خره!... من دستو پا چلفتيم.... بي عرضه ...
چرت تر از همه اينا منفي بافيم ديوانم ميکنه... منفي... منفي ...چرت و پرت... بس نيست اين همه تواضع و شکسته نفسي ؟..بس نيست اين همه تو سر خودم زدن؟ بس نيست اين همه دست کم گرفتن ژه ؟بس نيست ؟...حتما نيست که بازم دارم خودمو اذيت ميکنم ديگه...


 لطفا اگر روانشناس خوب سراغ دارين هر چه سريع تر معرفي کنين.
 

ببين بعضيا هستن که وختي يه چيزي مينويسن مطمئنن که دو تا آدميزاد هس که بخوندشون... بعضيا هستن که به ملت فحش ميدن که: "عوضيا! چرا نمياين بخونين؟!" بعضيا هم هستن که مث عاشق دل شکسته پشت در وبلاگ نشستن که يکي زنگ در رو بزنه و يه کاغذ تحت عنوان comment بندازه زير در رو در بره...
  اين من هستم:آدمي که اصرار دارم همه درگيري هاي ذهنيمو روي کاغذ بپاشم...
  واقعا انتظار دارم که يکي بياد و کمکم کنه!!... غافل از اين که خو خره... تو خودت بايد آدم شي.... نه اين که يکي کمکت کنه ... خودت بلن شو شال سياهي رو که تو اين دو سال واسه خودت بافتي رو بشکاف... رنگش کن...سفيدش کن... ازش يه پيرهن سفيد عروسي خوشگل بدوز ...برو در خونه يه آدم... آدم که نه ...يه خوشي... عروسش بشو... عروس خوشي...!خودت رو خالي کن از اينقد لجن که تو روحت ريختي...!
  من نياز دارم که يکي اينا رو بهم بگه ...اما ايجگس نيست... گله هم نيست ...همه خودشون يه عروس دارن... يه خوشي دارن... يکي رو دارن که دلداريش بدن... اين جا کسي خالي از آدم نيست... همه دو تان يا سه تان ! اما آخرش يکي تک افتاد...! که ايجگي بهش نميگه" بيا يه خوشي دارم برات که عروسش بشي...!"
 اين جا آدم خالي نيست...
 مخصوصا از موقعي که همه" بک دون تو ارث" شدن...


  اون اوايل هي تز ميدادم... هي تز ميدادم... يکي از دوستام تزامو ميشنيدو لبخند ميزد... يه لبخند عاقل اندر سفيه! حالاها که دوباره دفترامو ميخونم ناخوداگاه يه لبخندي ميزنم ...يه لبخند عاقل اندر خود سفيهش!