تبليغاتX
Last Melpomene!
Last Melpomene
اینجا کسی نیست... شاید
سی و یکم شهریور 1385
کلاغ فرشته مهربون که خدا خلقش کرد
من يه دوست داشتم که فرشته بود (نه ارفي... يکي ديگه) خيلي خيلي دوست داشت که جزو آدما باشه...! از وختي که جزو آدما شده هويت خودشو فراموش کرده... حالا بيشتر شبيه يه کلاغه که بين کلاغاي ديگه قار قار ميکنه و ايج کس يادش نميياد که اين کلاغ همون فرشته مهربونييه که خدا فقط يکي ازش خلق کرده...
  حالاها ديگه اصلاً مثل فرشته ها حرف نميزنه... حالاها هنوز هم وختي که من خيلي ناراحتم اون بازم هوييتش يادش مييادو دوباره ميشه اون فرشته دوست داشتني مهربون که ملت عاشق احساسات درونيشن  ...فرشته مهربون منو يکي با زنجير به اين زمين کثافت وصل کرده ...اما فرشته من بالهاش شکسته نيست ...سالمه...! فقط چون قل و زنجير داره نميتونه پرواز کنه.
 ميخوام وختي که بزرگتر شدم يه انبر دستي گنده بسازمو باهاش زنجير پاي فرشترو پاره کنم تا پر بکشه و دباره مثل پروانه دست نيافتني بشه... فرشته من مث يه جعبه گنجه که از بس روش خاک نشسه کسي فکرشم نميکنه که توش پر از الماساييه که درياي نور در مقابلشون خرده شنه ...!
سی و یکم شهریور 1385
ورم زانو
زندگی گازشو گرفته داره میره...اما ژه بهش نمیرسه ...باز این دکتره تز میده که دویدن واسم بده...
سی و یکم شهریور 1385
آواز
يه پوچي گنده ...يه پوچي فزاينده... يه پوچي که بوي لجن ميده... لجن نرم و راحت ...نرم ...ولي هنوز نرم... . پوچي عوضي ...پوچي... کثيف که آخر داره.. اما معلوم نيست. پوچيش خاصييت کور کنندگي هم داره..! آغوش نرم خانواده رو گرم،پرت ميکنم ...ميرم تو سرما که بهتره... روحم قراره قنديل ببنده ...از بي هدفي... . هدف روشن و گرمه؟ دور هدف منو مه گرفته ...اگه وسطش هدفي هم باشه سرده... مه باران زا ...مه سرما... مه سرد ...عصر يخبندان توي وجود من دوباره شکل مي گيره ...زنده ميشه... از عبرت قديمي خبري نيست... فقط خاطره نفس زدن ممتد تو ذهنم... دختر فاميلمون مي رقصه...چه قشنگ مي رقصه ... .پيست رقص؟ روح منه!... روح من اگه باشه سرده ...دختر با کفشاي پاشنه بلند... عوضي....! لباس قرمز پوشيده... قرمز رنگ گرمه؟ اما اگر به تابلوي ورود ممنوع دست بزني، اونم تو ماه آذر، سرده!... سرد...! اصلا وجود نداره ... .دختره رو پرت کن مثه گرماي وجود مامان و بابات ...خوشبخت... ولي واسه چي ؟رتبه 1؟ دانشگاه هنر ؟خوب آخرش که چي...؟ خودتو بکش... بکش... که چي؟ همچين لازم هم نيست ...خودش مي ميره ...خودش ... خودم ...مي ميريم.! من و خودش ميميريم...! توي لجن و پوچي من غرق مي شيم... آواز ميخونيم و غرق ميشيم... هدف چي بود؟ آواز خوندن و غرق شدن!!!
طرز تهيه لجن:
مواد لازم: 1 عدد روح، يه کاتر.
ابتدا روحمونو به چند قسمت نا مساوي تقسيم مي كنيم(دقيقا نامساوي ... سه الي چهار قسمت) و اونا رو مي ريزيم تو ديگ سر چراغ که داره مي جوشه ... يه بخار که گرفت همه رو بر ميداريم، بجز تيکه بزرگه... بمونه تو ديگ تا خوب بپزه... بقيه تيکه هارو ادوييه ميزنيمو مي ريم بالا...! آخري ميمونه خوب مي پزه ...له ميشه... آبش تموم ميشه... داره ميسوزه...! گازمون قطع شد !ميمونه تا کپک بزنه. دو روز ...سه روز... يه سال ده سال... 18 سال...! حالا ديگه مي تونين 1 ديگ پر از لجن داشته باشين ...راحت توش غرق شين... مال خودتونه... اختيارشو دارين... يه زماني روح خودت بوده ...اگر هم نبوده (که بوده اما ديگه يادت نمي ياد) حالا ديگه مال تواه... . برو توش خفه شو... تا آخر خفگي بايد آواز بخوني... آوااااززززز
سی و یکم شهریور 1385
 اين اصلاً يه التماس نيست... يه خواهش محترمانس: بيياين با من دوس باشين... بعد هر جا که رفتين بگين يه دوس دارين اسمش ژینوسه و بهترين خواننده اپراس... خوب دروغ مصلهتي که اشکال نداره... دل بچرو شاد ميکنين... .

 ببینین اگه با من دوس باشين هيچي نميخوام... فقط هر چن وخ يه بار باسه دلخوشيم هم که شده بگين که چقد صدام قشنگه و شما همتون عاشق صدامين ...

 مسلما من نميدنم که "چيچي خيزم" دارم؟... يه بيماري که آدم توهم خواننده اپرا بودن ورش ميداره ...اما مهشاد حتماً ميدونه ...مهشاد به من ميگه که بهم اميدواره.... اون وظيفه يه دوست گذشته بودنو ميدونه.. .
يه بار هم تو عمرتون که شده با فرزند خدا همراهي کنين و بگين بهم که اميدي بهم هس... فقط همين... فقط همين...  آدم که سنش ميره بالا توقعشم ميره بالا... اما من توقعم مده پايين... از دوسام فقط توقع يه دروغ کوچولو دارم ...همين ...
حالا مياين با هم دوس باشيم ؟

سی و یکم شهریور 1385
 جلوي در امام زاده يه ميزه که روش پر از بسته هاي نمکه...  يه پلاکرات گنده بالاش زدن که:" چون که مردم از مراجع خواستن و پرسيدن که نذر نمک درسته يا نه مراجع محترم با استناد به تاريخ و اسناد گذشته
 به اين نتيجه رسيدن که نمک نذر کردن هيچ استنادي نداره..."
 پيرمرد داره به زور دو تا بسره نمکو تو يه کيسه جا ميکنه و زيره لب ميگه :"خوبه ...خيلي خوبه... ثواب داره  ..."
حالا يکي به من بگه که اين جا ثوابو کي معلوم ميکنه؟ پيرمرد يا استناد مراجع ؟
هفدهم شهریور 1385
من این جا هستم

 

من این جا هستم...کسی منو نمیبینه؟ خودتونو به خريت ميزنين که فک کنين من نيستم اما من وجود دارم .آدماي عوضي که فقط به خودشون توجه ميکننو ميخوام خفه کنم ...شما ها منو نديده ميگيرين ...انگار که من نيستم. اما من که به شماها کاري ندارم که. من کار خودمو هميشه ميکنم ...بهتون اما ميگم :دلم ميخواد آدمايي که ادعا ميکنن که دلسوزن اما ته دلشون فقط به برتريشون فک ميکنن متنفرم... از اون آدمايي که بهت روحييه ميدن بعدن پشتت ميگن که" آخي اين بيچاره نياز به کمک من داره" متنفرم... از کسايي که ميخوان به آدم کمک کنن اما فقط بدتر گند ميزنن به زندگيت بدم ميياد...